به گزارش صراط، احمد نجفی گفت و گوی مفصلی انجام داده است و در آن درباره
فعالیتهایش در انقلاب، جبهه، تلویزیون و ارتباطش با دولت احمدینژاد اظهار
نظر کرده است. در این جا بخشهایی از آن ارائه میشود
چرا به سمت زندگی معمول و متوسط، مثلا زندگی کارمندی نرفتید؟
درس مهمی که تا امروز از زندگی یاد گرفتم این بود که نباید هرگز کارمند شوم، نمیخواهم به کارمندها توهین کنم، زندگی کارمندی یعنی زندگی روتین، در صورتی که مهمترین سرمایه هر آدمی زمان است که در سیستم کارمندی به فنا میرود.
من تا قبل از دیپلم گرفتن، در تابستانها که همه بهخاطر گرمای خرمشهر از شهر فراری بودند، از تهران میآمدم خرمشهر برای صادرات خرما، جالب است بدانید من از شانزده سالگی صادرات خرما انجام میدادم، از ساعت پنج صبح تا عصر کار میکردم، یک نکته جالب بگویم که شاید به درد جوانها بخورد، من میدیدم کارگرها برای کار کردن روحیه ندارند، رفتم بلندگو گذاشتم دستگاه گذاشتم موسیقی عبدالحلیم حافظ را گذاشتم برای کارگرها که عربزبان بودند، یا یک اسکانس صد تومانی میزدم به دیوار میگفتم این برای بهترین کارگر امروز است، راندمان کار ناگهان بالا میرفت، اینها را هم غریزی و هم تجربی یاد گرفتم.
این خاطره را هم بگویم، در همان سالها روزی رفتیم هتل هما، که هنوز کامل ساخته نشده بود، با روابطی آنجا آشنا داشتم به عنوان حسابدار هتل استخدامم کردند، چون زبانم هم خیلی خوب بود، آن وقت وضع مالیام بسیار خراب بود ولی غرورم اجازه نمیداد از پدرم کمک بگیرم، حقوقم آن موقع 1800 تومان بود، یعنی حقوق یک کارمند عالیرتبه؛ به محض آنکه استخدام شدم، پیاده آمدم خانه پدرم که پز استخدام شدنم را بدهم! تا گفتم در هتل هیلتون استخدام شدم، یکدفعه پدرم گفت ای داد بیداد من فکر کردم یک بچه تربیت کردم که هتل هیلتون میسازد نه که میرود آنجا کار کند! همان لحظه برگشتم و استعفا دادم! اینقدر این حرف پدر برایم سنگین آمد که هیچوقت یادم نمیرود، این تلنگر باعث شد که من دیگر زندگی کارمندی را کنار بگذارم.
چی شد که شما وارد این کار شدید و از چه سالی شما وارد سینما شدید؟
خیلی اتفاقی، البته اتفاقی که به هر حال ممکن بود بیفتد من در استودیو میثاقیه دوستی داشتم که مدیر پخش بود، آقای مجید مجیدی رزاق؛ خیلی هم آدم معروفی است، در 70 یا 80 تا فیلم مدیر پخش فیلم بود بهترین تهیهکنندهها سه فیلم بیشتر در دست تهیه ندارند او 70 فیلم در دست داشت، پخش میثاق بزرگترین پخش ایران بود، وقتی به آن دفتر میرفتم، میدیدم که یک عده آدم میروند و میآیند، به بعضیها که خوشم میآمد کمک میکردم ولی در همین حد آن موقع کیمیایی به همین دفتر پخش میآمد، با منفردزاده، پاتوق بود به اصطلاح، یک روز که رفتم یک فیلمی دیدم هنوز هم یادم است همه جا هم گفتم به نام صلاه ظهر. من هم به هوای آن فیلم گفتم لابد یک اقتباس خوب کردند بروم ببینم وسط فیلم حالم بد شد. فردین بود ایرج قادری بود خیلی هم تلاش کرده بودند. ضوابط و روابط فیلمفارسی را کشانده بودند به مذهب، من حالم از دیدن این فیلم بد شد، آمدم در دفتر میثاقیه نشستم، همین که رسیدم شروع کردم بد و بیراه گفتن به فیلم، آقایی که آن طرف اتاق بود و من نمیدیدیمش گفت آقا شما این همه توهین میکنی به سینمای ایران فیلم گاو را دیدی؟ گفت شما فیلم گاو را فیلمفارسی میدانی؟ از همان دور جوابش را دادم که با یک گل بهار نمیشود! باز پرسید قیصر چی؟ جواب دادم قیصر هم در در روابط و زمینه فیلمفارسی متولد شده، جا خورد بعد گفت بیا بریم با هم ناهار بخوریم، این آقا مسعود کیمیایی بود و این آغاز دوستی من با او و ورودم به سینما بود.کیمیایی گفت دستیار میخواهم، گفتم دستیاری اصلا چی است؟ پیش خودم گفتم احمد! برو این کار را هم یاد بگیر و همین هم شد.
حالا میرسیم به مقطع انقلاب شما بعد از پیروزی انقلاب، تا سال 59 معاون معاون شبکه دو شدید، چطور این اتفاق افتاد؟
بعد از پیروزی انقلاب، مسعود کیمیایی رئیس شبکه دو شده بود، همان موقع هم یک عده با پز روشنفکری با تلویزیون همکاری نمیکردند که ما با انقلاب مخالف هستیم از همین حرفهایی که هنوز هم میگویند. من به دلیل نزدیکی و دوستی که با کیمیایی داشتم تلویزیون رفتم، از کیمیایی پرسیدم مسعود! ما برای چی میرویم تلویزیون؟ گفت این انقلاب نیاز به تصویر دارد، حرف قشنگی بود، این بود که راهی تلویزیون بعد از انقلاب شدم.
چه کار کردید در تلویزیون؟
آن موقع در شبکه دو مدتی قائم مقام رئیس شبکه بودم و رئیس سیمافیلم، گروهی را جمع کردم برای آموزش دیدن و کادرسازی تلویزیون بعد از انقلاب، البته همه کارهایمان به نتیجه نرسید، ایده من این بود که باید بچههای شانزده ساله را به تلویزیون بیاورم و این کار را هم کردم.
بین آن بچهها چه کسی امروز معروف است؟
مثلا آقای کیانوش عیاری از همان بچهها بود، به این بچهها گفتم: بیایید جلو! سینما و تلویزیون دیگر برای شماست! حتی برای شروع قرار شد با مهرجویی کار کنیم، یک سناریو داشت خیلی خوب بود. فیلم بود که میخواست بسازد. آن موقع سینمایی کار میکرد، همین آقای امیر نادری قراردادش را من بستم و کارش را شروع کرد، اما باید صدای صحنه وارد ایران شود من آرزو دارم که برویم برای رسیدن به صدای صحنه، من اولین کسی بودم که گفتم حتی اگر شده جوانان را بفرستیم خارج این دورهها را ببینند دیگر نمیشود با دوبله کار کرد یکی از چیزهایی است که من دارم هنوز هم در مصاحبهها میگویم، سال 58 بود اولین حرفی که زدم تغییرات این بود من اصلا آدم فنی نبودم که راجع بحث تخصصی صدا چیزی بگویم، ولی میدانستم این نقص وجود دارد این را باید درست کرد میدانستم جوان باید به سینما بیاید کسی جرات نمیکرد بگوید حداقل من جرات داشتم بگویم بگذارید بیایند هنوز هم همین را میگویم.
چرا از تلویزیون رفتید؟
اواسط سال 1358 به عنوان نماینده صداوسیما در قاره آمریکا منصوب شدم، منتها خوردیم به بحث گروگانگیری و سفارت آمریکا. هفت یا هشت روز بعدش این اتفاق افتاد و تمام بودجههایمان را بلوکه کردند و بستند. کارتر اولین کاری که بعد از گروگانگیری کرد، این بود که پولهای دولت ایران را بلوکه کرد و کار ما هم در نطفه خفه شد. ما آنجا چهار یا پنج دفتر داشتیم. تلویزیون یک اسب آبی است همهاش باید به آن خوراک بدهی. ما رفتیم سراغ فیلمهای انقلابی. آن موقع نیکاراگوئه تازه انقلاب شده بود. با آن نگاه سیاسی و به قول خودمان ضدامپریالیستی بودم. بعد از اینکه تصادف کردم، دفاترم را ناچار بستم، شش ماه در صندلی چرخدار بودم.
تا سال 67 چی کار میکردید در این عرصه؟
آمریکا ماندم، رفتم آنجا مشغول کار شدم. برای فوقلیسانس از دانشگاه وودبری پذیرش گرفتم. میخواستم جای دیگر رشته اقتصاد بخوانم. هنوزم دستم تو گچ بود که جنگ شد، آمدم ایران، به خاطر جنگ رفتم خرمشهر.
چه کار کردید؟
یکسری دعوا کردیم با عراقیها بالاخره!
یعنی واقعا جنگیدید؟
پس چیکار کردم؟ شهرم بود کلاش هم داشتم جنگیدم، ژ3 داشتم البته بیشتر با دوستان و آشنایان و بچههای خرمشهر در گروه امداد بودیم رفتیم آنجا. بیشتر آنهایی که شهید شده بودند پیدا میکردیم یا خاک میکردیم یا میبردیم. من زیاد هم دنبال تیراندازی نبودم، در ذاتم نیست. زبان من بیشتر کارکرد داشت، زبان من از ژ3 برندهتر است!
سقوط خرمشهر کجا بودید؟
ما برای انتقال مجروحان به دورود آمده بودیم که شنیدیم خرمشهر سقوط کرد. اما آنجا یک اتفاق جالب افتاد، نزدیک بود ما را در دورورد بگیرند، چون آن روزها شایع شده بود یک هواپیمای آمریکایی را زدهاند و مردم فکر میکردند من هم آمریکایی هستم!
آقای نجفی خیلیها شما را نور چشمی دولت میدانند.به نظر خودتان نور چشمی هستید؟
من نیازمند نورچشمی بودن نیستم. من نیازمند پول کسی نیستم. از پول هم بدم نمیآید ولی باید در بیاورم. خودم باید در بیاورم. مگه بیل به کمرم خورده که نورچشمی یک نفر و یک دولت باشم؟ دولتها میآیند و میروند اتفاقا در شورای عالی سینما عدهای هستند که نور چشمیتر هستند خیلی هم خوب است چه مانعی دارد که رئیسجمهور این مملکت یک هنرمند خوب را نور چشمی بکند؟ اما خوب باشد انتخابش درست باشد چه مانعی دارد، من بصراحت حرفهایم را میزنم خود ایشان هم میداند. افتخار میکنم که جلوی رئیسجمهور بصراحت حرف میزنم. من همینجوری بودم. اصلا ربطی به آقای احمدینژاد و غیره ندارد. من جور دیگری بلد نیستم. بارها گفتند چرا اینجوری میگویی گفتم من آمدم اینجا به تمام چیزهایی که معتقد بودم بپردازم.
شما در انتخابات ریاست جمهوری سال 84 یک برنامه «صندلی داغ» داشتید با آقای قالیباف، یادتان هست؟ خیلی هم سروصدا کرد.
من جنس قالیباف را به دلیل برادر شهیدش و حضور خودش در بیست و یک سالگی در جبههها دوست داشتم. البته من ایشان را دعوت نکردم، تهیهکننده دعوتش کرد، ولی این برنامه یک حاشیه داشت، یک عده متاسفانه مشاور هستند همیشه فکر میکنند به خیال خودشان دارند کار خوب میکنند، قبل از شروع برنامه، وقتی داشتیم غذا میخوردیم این مشاوران اطراف آقای قالیباف از من خواستند که سوالات برنامه را به آنها بدهم که من بشدت مخالفت کردم. خروجی برنامه هم خوب شد، چون طبیعی بود این نقشه نبود، امکان ندارد شما براحتی یک سردار جنگی را به گریه در بیاوری.
خلأ مهم سینمای ایران از نگاه احمد نجفی؟
روراست بگویم من غرور ملی در فیلمها نمیبینم، وقتی میگویم بحث ملی یادتان نرود تمام سنتها و روشها و اسلام هم در آن است هویت ملی را عرض میکنم شما بالاخره یک ایرانی هستید یا که نیستید اصلا من این را نمیبینم در سینما یا تلویزیون در سینمای آمریکا همیشه برای خاطر هیچ و پوچ این غرور ملی را به مخاطب نشان میدهند.
یعنی سینما علاوه بر همه کارکردهایش یک کارکرد غرور ملی هم باید باشد؟
کار سینماگر این است. ... حتی فیلمهایی که ضد آمریکایی است در هالیوود ساخته میشود، تمام آنها زیربنای غرور ملی و آموزش ملی دارد و آموزش ترسناک برای کشورهای دیگر قدرت سی آی ای را آنقدر نشان میدهد ولی آنها میکوبند همه جا هستیم. این است یک فیلم که طرف بگوید با افتخار برای اطلاعات هستم پیدا کن نیست 60 هزار تا فیلم نشان میدهند سی آی ای هستم جنایاتی که آنها کردند با افتخار میگویند با افتخار آدم میکشد افتخارش برای مملکت است آدم میکشد رسما میرود در مردم فیلم میگوید دیگر ولی ام آی ایکس را نشان نمیدهد کجاست؟
بیشترین هزینهای که یا تلخترین هزینهای شما تاکنون که دادید چه چیزی بوده است؟
غیر از بحث خانواده و از دست دادن عزیزانی که داشتم متاسفانه ممنوع الکاری من بود در تلویزیون و بعد سینما حدود 15 یا 16 سال پیش و در عین ناآگاهی از اینکه چرا و هنوزم واقعا نمیدانم یعنی یک موقع است آدم درون خود را میکاود خدایش در تلویزیون که من فهمیدم نمیخواهم اسم ببرم پای تلفن گفت میخواستیم روی یک عده را کم کنیم ایشان هم روش این را بصراحت به من گفت.ما متاسفانه الی ماشاالله مدیران نااهل را داریم، بگذارید این را بگویم، اینها آبروی مرا بردند، مرا متهم کردند که با یک یک شبکه ماهوارهای فارسی زبان به نام پی.دی.اف مصاحبه کردهام، حالا داستان چه بود؟ آن شبکه یک سی.دی درباره سینمای ایران که داخل پخش شده را خریده بود از شبکه خودش پخش کرده بود، آقایان نفهمیدند که من با آنها مصاحبه نکردهام و آنها سی دی را پخش کردهاند.
چرا به سمت زندگی معمول و متوسط، مثلا زندگی کارمندی نرفتید؟
درس مهمی که تا امروز از زندگی یاد گرفتم این بود که نباید هرگز کارمند شوم، نمیخواهم به کارمندها توهین کنم، زندگی کارمندی یعنی زندگی روتین، در صورتی که مهمترین سرمایه هر آدمی زمان است که در سیستم کارمندی به فنا میرود.
من تا قبل از دیپلم گرفتن، در تابستانها که همه بهخاطر گرمای خرمشهر از شهر فراری بودند، از تهران میآمدم خرمشهر برای صادرات خرما، جالب است بدانید من از شانزده سالگی صادرات خرما انجام میدادم، از ساعت پنج صبح تا عصر کار میکردم، یک نکته جالب بگویم که شاید به درد جوانها بخورد، من میدیدم کارگرها برای کار کردن روحیه ندارند، رفتم بلندگو گذاشتم دستگاه گذاشتم موسیقی عبدالحلیم حافظ را گذاشتم برای کارگرها که عربزبان بودند، یا یک اسکانس صد تومانی میزدم به دیوار میگفتم این برای بهترین کارگر امروز است، راندمان کار ناگهان بالا میرفت، اینها را هم غریزی و هم تجربی یاد گرفتم.
این خاطره را هم بگویم، در همان سالها روزی رفتیم هتل هما، که هنوز کامل ساخته نشده بود، با روابطی آنجا آشنا داشتم به عنوان حسابدار هتل استخدامم کردند، چون زبانم هم خیلی خوب بود، آن وقت وضع مالیام بسیار خراب بود ولی غرورم اجازه نمیداد از پدرم کمک بگیرم، حقوقم آن موقع 1800 تومان بود، یعنی حقوق یک کارمند عالیرتبه؛ به محض آنکه استخدام شدم، پیاده آمدم خانه پدرم که پز استخدام شدنم را بدهم! تا گفتم در هتل هیلتون استخدام شدم، یکدفعه پدرم گفت ای داد بیداد من فکر کردم یک بچه تربیت کردم که هتل هیلتون میسازد نه که میرود آنجا کار کند! همان لحظه برگشتم و استعفا دادم! اینقدر این حرف پدر برایم سنگین آمد که هیچوقت یادم نمیرود، این تلنگر باعث شد که من دیگر زندگی کارمندی را کنار بگذارم.
چی شد که شما وارد این کار شدید و از چه سالی شما وارد سینما شدید؟
خیلی اتفاقی، البته اتفاقی که به هر حال ممکن بود بیفتد من در استودیو میثاقیه دوستی داشتم که مدیر پخش بود، آقای مجید مجیدی رزاق؛ خیلی هم آدم معروفی است، در 70 یا 80 تا فیلم مدیر پخش فیلم بود بهترین تهیهکنندهها سه فیلم بیشتر در دست تهیه ندارند او 70 فیلم در دست داشت، پخش میثاق بزرگترین پخش ایران بود، وقتی به آن دفتر میرفتم، میدیدم که یک عده آدم میروند و میآیند، به بعضیها که خوشم میآمد کمک میکردم ولی در همین حد آن موقع کیمیایی به همین دفتر پخش میآمد، با منفردزاده، پاتوق بود به اصطلاح، یک روز که رفتم یک فیلمی دیدم هنوز هم یادم است همه جا هم گفتم به نام صلاه ظهر. من هم به هوای آن فیلم گفتم لابد یک اقتباس خوب کردند بروم ببینم وسط فیلم حالم بد شد. فردین بود ایرج قادری بود خیلی هم تلاش کرده بودند. ضوابط و روابط فیلمفارسی را کشانده بودند به مذهب، من حالم از دیدن این فیلم بد شد، آمدم در دفتر میثاقیه نشستم، همین که رسیدم شروع کردم بد و بیراه گفتن به فیلم، آقایی که آن طرف اتاق بود و من نمیدیدیمش گفت آقا شما این همه توهین میکنی به سینمای ایران فیلم گاو را دیدی؟ گفت شما فیلم گاو را فیلمفارسی میدانی؟ از همان دور جوابش را دادم که با یک گل بهار نمیشود! باز پرسید قیصر چی؟ جواب دادم قیصر هم در در روابط و زمینه فیلمفارسی متولد شده، جا خورد بعد گفت بیا بریم با هم ناهار بخوریم، این آقا مسعود کیمیایی بود و این آغاز دوستی من با او و ورودم به سینما بود.کیمیایی گفت دستیار میخواهم، گفتم دستیاری اصلا چی است؟ پیش خودم گفتم احمد! برو این کار را هم یاد بگیر و همین هم شد.
حالا میرسیم به مقطع انقلاب شما بعد از پیروزی انقلاب، تا سال 59 معاون معاون شبکه دو شدید، چطور این اتفاق افتاد؟
بعد از پیروزی انقلاب، مسعود کیمیایی رئیس شبکه دو شده بود، همان موقع هم یک عده با پز روشنفکری با تلویزیون همکاری نمیکردند که ما با انقلاب مخالف هستیم از همین حرفهایی که هنوز هم میگویند. من به دلیل نزدیکی و دوستی که با کیمیایی داشتم تلویزیون رفتم، از کیمیایی پرسیدم مسعود! ما برای چی میرویم تلویزیون؟ گفت این انقلاب نیاز به تصویر دارد، حرف قشنگی بود، این بود که راهی تلویزیون بعد از انقلاب شدم.
چه کار کردید در تلویزیون؟
آن موقع در شبکه دو مدتی قائم مقام رئیس شبکه بودم و رئیس سیمافیلم، گروهی را جمع کردم برای آموزش دیدن و کادرسازی تلویزیون بعد از انقلاب، البته همه کارهایمان به نتیجه نرسید، ایده من این بود که باید بچههای شانزده ساله را به تلویزیون بیاورم و این کار را هم کردم.
بین آن بچهها چه کسی امروز معروف است؟
مثلا آقای کیانوش عیاری از همان بچهها بود، به این بچهها گفتم: بیایید جلو! سینما و تلویزیون دیگر برای شماست! حتی برای شروع قرار شد با مهرجویی کار کنیم، یک سناریو داشت خیلی خوب بود. فیلم بود که میخواست بسازد. آن موقع سینمایی کار میکرد، همین آقای امیر نادری قراردادش را من بستم و کارش را شروع کرد، اما باید صدای صحنه وارد ایران شود من آرزو دارم که برویم برای رسیدن به صدای صحنه، من اولین کسی بودم که گفتم حتی اگر شده جوانان را بفرستیم خارج این دورهها را ببینند دیگر نمیشود با دوبله کار کرد یکی از چیزهایی است که من دارم هنوز هم در مصاحبهها میگویم، سال 58 بود اولین حرفی که زدم تغییرات این بود من اصلا آدم فنی نبودم که راجع بحث تخصصی صدا چیزی بگویم، ولی میدانستم این نقص وجود دارد این را باید درست کرد میدانستم جوان باید به سینما بیاید کسی جرات نمیکرد بگوید حداقل من جرات داشتم بگویم بگذارید بیایند هنوز هم همین را میگویم.
چرا از تلویزیون رفتید؟
اواسط سال 1358 به عنوان نماینده صداوسیما در قاره آمریکا منصوب شدم، منتها خوردیم به بحث گروگانگیری و سفارت آمریکا. هفت یا هشت روز بعدش این اتفاق افتاد و تمام بودجههایمان را بلوکه کردند و بستند. کارتر اولین کاری که بعد از گروگانگیری کرد، این بود که پولهای دولت ایران را بلوکه کرد و کار ما هم در نطفه خفه شد. ما آنجا چهار یا پنج دفتر داشتیم. تلویزیون یک اسب آبی است همهاش باید به آن خوراک بدهی. ما رفتیم سراغ فیلمهای انقلابی. آن موقع نیکاراگوئه تازه انقلاب شده بود. با آن نگاه سیاسی و به قول خودمان ضدامپریالیستی بودم. بعد از اینکه تصادف کردم، دفاترم را ناچار بستم، شش ماه در صندلی چرخدار بودم.
تا سال 67 چی کار میکردید در این عرصه؟
آمریکا ماندم، رفتم آنجا مشغول کار شدم. برای فوقلیسانس از دانشگاه وودبری پذیرش گرفتم. میخواستم جای دیگر رشته اقتصاد بخوانم. هنوزم دستم تو گچ بود که جنگ شد، آمدم ایران، به خاطر جنگ رفتم خرمشهر.
چه کار کردید؟
یکسری دعوا کردیم با عراقیها بالاخره!
یعنی واقعا جنگیدید؟
پس چیکار کردم؟ شهرم بود کلاش هم داشتم جنگیدم، ژ3 داشتم البته بیشتر با دوستان و آشنایان و بچههای خرمشهر در گروه امداد بودیم رفتیم آنجا. بیشتر آنهایی که شهید شده بودند پیدا میکردیم یا خاک میکردیم یا میبردیم. من زیاد هم دنبال تیراندازی نبودم، در ذاتم نیست. زبان من بیشتر کارکرد داشت، زبان من از ژ3 برندهتر است!
سقوط خرمشهر کجا بودید؟
ما برای انتقال مجروحان به دورود آمده بودیم که شنیدیم خرمشهر سقوط کرد. اما آنجا یک اتفاق جالب افتاد، نزدیک بود ما را در دورورد بگیرند، چون آن روزها شایع شده بود یک هواپیمای آمریکایی را زدهاند و مردم فکر میکردند من هم آمریکایی هستم!
آقای نجفی خیلیها شما را نور چشمی دولت میدانند.به نظر خودتان نور چشمی هستید؟
من نیازمند نورچشمی بودن نیستم. من نیازمند پول کسی نیستم. از پول هم بدم نمیآید ولی باید در بیاورم. خودم باید در بیاورم. مگه بیل به کمرم خورده که نورچشمی یک نفر و یک دولت باشم؟ دولتها میآیند و میروند اتفاقا در شورای عالی سینما عدهای هستند که نور چشمیتر هستند خیلی هم خوب است چه مانعی دارد که رئیسجمهور این مملکت یک هنرمند خوب را نور چشمی بکند؟ اما خوب باشد انتخابش درست باشد چه مانعی دارد، من بصراحت حرفهایم را میزنم خود ایشان هم میداند. افتخار میکنم که جلوی رئیسجمهور بصراحت حرف میزنم. من همینجوری بودم. اصلا ربطی به آقای احمدینژاد و غیره ندارد. من جور دیگری بلد نیستم. بارها گفتند چرا اینجوری میگویی گفتم من آمدم اینجا به تمام چیزهایی که معتقد بودم بپردازم.
شما در انتخابات ریاست جمهوری سال 84 یک برنامه «صندلی داغ» داشتید با آقای قالیباف، یادتان هست؟ خیلی هم سروصدا کرد.
من جنس قالیباف را به دلیل برادر شهیدش و حضور خودش در بیست و یک سالگی در جبههها دوست داشتم. البته من ایشان را دعوت نکردم، تهیهکننده دعوتش کرد، ولی این برنامه یک حاشیه داشت، یک عده متاسفانه مشاور هستند همیشه فکر میکنند به خیال خودشان دارند کار خوب میکنند، قبل از شروع برنامه، وقتی داشتیم غذا میخوردیم این مشاوران اطراف آقای قالیباف از من خواستند که سوالات برنامه را به آنها بدهم که من بشدت مخالفت کردم. خروجی برنامه هم خوب شد، چون طبیعی بود این نقشه نبود، امکان ندارد شما براحتی یک سردار جنگی را به گریه در بیاوری.
خلأ مهم سینمای ایران از نگاه احمد نجفی؟
روراست بگویم من غرور ملی در فیلمها نمیبینم، وقتی میگویم بحث ملی یادتان نرود تمام سنتها و روشها و اسلام هم در آن است هویت ملی را عرض میکنم شما بالاخره یک ایرانی هستید یا که نیستید اصلا من این را نمیبینم در سینما یا تلویزیون در سینمای آمریکا همیشه برای خاطر هیچ و پوچ این غرور ملی را به مخاطب نشان میدهند.
یعنی سینما علاوه بر همه کارکردهایش یک کارکرد غرور ملی هم باید باشد؟
کار سینماگر این است. ... حتی فیلمهایی که ضد آمریکایی است در هالیوود ساخته میشود، تمام آنها زیربنای غرور ملی و آموزش ملی دارد و آموزش ترسناک برای کشورهای دیگر قدرت سی آی ای را آنقدر نشان میدهد ولی آنها میکوبند همه جا هستیم. این است یک فیلم که طرف بگوید با افتخار برای اطلاعات هستم پیدا کن نیست 60 هزار تا فیلم نشان میدهند سی آی ای هستم جنایاتی که آنها کردند با افتخار میگویند با افتخار آدم میکشد افتخارش برای مملکت است آدم میکشد رسما میرود در مردم فیلم میگوید دیگر ولی ام آی ایکس را نشان نمیدهد کجاست؟
بیشترین هزینهای که یا تلخترین هزینهای شما تاکنون که دادید چه چیزی بوده است؟
غیر از بحث خانواده و از دست دادن عزیزانی که داشتم متاسفانه ممنوع الکاری من بود در تلویزیون و بعد سینما حدود 15 یا 16 سال پیش و در عین ناآگاهی از اینکه چرا و هنوزم واقعا نمیدانم یعنی یک موقع است آدم درون خود را میکاود خدایش در تلویزیون که من فهمیدم نمیخواهم اسم ببرم پای تلفن گفت میخواستیم روی یک عده را کم کنیم ایشان هم روش این را بصراحت به من گفت.ما متاسفانه الی ماشاالله مدیران نااهل را داریم، بگذارید این را بگویم، اینها آبروی مرا بردند، مرا متهم کردند که با یک یک شبکه ماهوارهای فارسی زبان به نام پی.دی.اف مصاحبه کردهام، حالا داستان چه بود؟ آن شبکه یک سی.دی درباره سینمای ایران که داخل پخش شده را خریده بود از شبکه خودش پخش کرده بود، آقایان نفهمیدند که من با آنها مصاحبه نکردهام و آنها سی دی را پخش کردهاند.