تاكسي راه افتاد. يكي از مسافرها پيرمردي بود كه كلاهي قهوه اي به سر داشت و با شالي همرنگ، دور دهانش را هم پيچيده بود. پيرمرد پشت سر هم سرفه مي كرد. سرفه هايي كه بيشتر به ناله مي مانست. چند دقيقه اي كه گذشت شروع كرد به گشتن جيب هايش. اول فكر كردم دنبال كيف پولش است اما ديدم اسپري تنفسي را از جيب بغل كتش بيرون آورد، شال را كنار زد و از آن استفاده كرد.
سرفه هايش كمتر شدند. زير چشمي نگاهش مي كردم. لبهايش تكان مي خوردند، انگار زير لب ذكر مي گفت آرامش عجيبي در چهره اش ديده مي شد.
ترافيك اتوبان بسيج افسريه سنگين اما روان بود. صداي زنگ يك موبايل توجه همه را جلب كرد. هنوز آهنگران بقيه شعر «رفيقان اين چه سودا بود...» را نخوانده بود كه پيرمرد تندوتيز گوشي را از جيبش درآورد و جواب داد. ناخودآگاه كنجكاو شدم ببينم چه مي گويد.
انگار آن سوي خط دخترش بود. صداي پيرمرد مهربان و گرم اما خسته بود. جواب هايش كوتاه بود. لابه لاي حرف هايش فهميدم بعدازظهر مي خواهد براي بستري شدن به بيمارستان سينا برود. نام بيمارستان و سرفه هايش شكي برايم نگذاشت كه او شيميايي است.
خداحافظي كرد و به راننده گفت پياده مي شود. خوب شد كه اينجا پياده شد چون من هم همين جا بايد پياده مي شدم و آنقدر حواسم پرت شده بود كه ممكن بود خيابان رحيمي را رد كنم.
كرايه را دادم و پياده شدم. پيرمرد آرام آرام گام برمي داشت و من عجله داشتم. از كنارش گذشتم. بوي عطر سجاده پدربزرگ را مي داد.
مي خواستم به زيارت مرقد شهداي گمنام بروم. خيلي وقت بود نذر كرده بودم. چه فضاي روحاني و دل انگيزي، احساسي آكنده از بي وزني داشتم و خنكي مطبوعي گذر مي كرد و باران تبسم نسيم جاري بود و خطي دلچسب روانه وجودم مي شد، گفتم خدايا اي كه حضورت را مي بينم همچو نفس كه به نفسم مهلت بودن بدهد مرا ياري كن تا حق مطلب را ادا كنم با آيه «يا ايها النفس المطمئنه ارجعي الي ربك راضيه المرضيه .» فاتحه را آغاز كردم اين پنج شهيد همگي گمنام بودند دو نفر شانزده ساله، دو نفر ديگر نوزده ساله وبزرگترين شان تنها بيست و سه سال سن داشت كه در بهار هشت سال پيش در اين حسينيه آرميده بودند.
نمي دانم چقدر از آمدنم گذشته بود كه پيرمرد وارد حسينيه شد پس زيارتگاهش همين جا بوده! شروع كرد و دلش هم آوا با باد مرتعش شد و ترانه مصفاي زيارت عاشورايش در فضا حالتي عرفاني داشت.
ديگر از سرفه هايش خبري نبود.
چشم هايم را بستم و سرم را به ديوار تكيه دادم. صداي پيرمرد مانند زمزمه اي آسماني گوشم را نوازش مي داد؛ «السلام علي الحسين...»
سيده خديجه صالحي
سرفه هايش كمتر شدند. زير چشمي نگاهش مي كردم. لبهايش تكان مي خوردند، انگار زير لب ذكر مي گفت آرامش عجيبي در چهره اش ديده مي شد.
ترافيك اتوبان بسيج افسريه سنگين اما روان بود. صداي زنگ يك موبايل توجه همه را جلب كرد. هنوز آهنگران بقيه شعر «رفيقان اين چه سودا بود...» را نخوانده بود كه پيرمرد تندوتيز گوشي را از جيبش درآورد و جواب داد. ناخودآگاه كنجكاو شدم ببينم چه مي گويد.
انگار آن سوي خط دخترش بود. صداي پيرمرد مهربان و گرم اما خسته بود. جواب هايش كوتاه بود. لابه لاي حرف هايش فهميدم بعدازظهر مي خواهد براي بستري شدن به بيمارستان سينا برود. نام بيمارستان و سرفه هايش شكي برايم نگذاشت كه او شيميايي است.
خداحافظي كرد و به راننده گفت پياده مي شود. خوب شد كه اينجا پياده شد چون من هم همين جا بايد پياده مي شدم و آنقدر حواسم پرت شده بود كه ممكن بود خيابان رحيمي را رد كنم.
كرايه را دادم و پياده شدم. پيرمرد آرام آرام گام برمي داشت و من عجله داشتم. از كنارش گذشتم. بوي عطر سجاده پدربزرگ را مي داد.
مي خواستم به زيارت مرقد شهداي گمنام بروم. خيلي وقت بود نذر كرده بودم. چه فضاي روحاني و دل انگيزي، احساسي آكنده از بي وزني داشتم و خنكي مطبوعي گذر مي كرد و باران تبسم نسيم جاري بود و خطي دلچسب روانه وجودم مي شد، گفتم خدايا اي كه حضورت را مي بينم همچو نفس كه به نفسم مهلت بودن بدهد مرا ياري كن تا حق مطلب را ادا كنم با آيه «يا ايها النفس المطمئنه ارجعي الي ربك راضيه المرضيه .» فاتحه را آغاز كردم اين پنج شهيد همگي گمنام بودند دو نفر شانزده ساله، دو نفر ديگر نوزده ساله وبزرگترين شان تنها بيست و سه سال سن داشت كه در بهار هشت سال پيش در اين حسينيه آرميده بودند.
نمي دانم چقدر از آمدنم گذشته بود كه پيرمرد وارد حسينيه شد پس زيارتگاهش همين جا بوده! شروع كرد و دلش هم آوا با باد مرتعش شد و ترانه مصفاي زيارت عاشورايش در فضا حالتي عرفاني داشت.
ديگر از سرفه هايش خبري نبود.
چشم هايم را بستم و سرم را به ديوار تكيه دادم. صداي پيرمرد مانند زمزمه اي آسماني گوشم را نوازش مي داد؛ «السلام علي الحسين...»
سيده خديجه صالحي