ديگر آپ نمي كند؛ كسي كه سكته مي كند!.
سكته ي مغزي. وقتي سكته كرد بيست و هشت ساله بود. شاعر بود. دو بچه داشت. آخرين بار توي «كاخه» ديدمش. مي آمد و يك گوشه مي گرفت مي خوابيد. صداي خوبي داشت. توي راديو هم بود. مي گفت اگر جايي نريشن به پستتان خورد خبرم كنيد.عاصي شده بود. به تنگ آمده بود. از گراني. از اوضاع اسفناك سياست اين روزها. اين شعر را يكي مانده به آخر گفت :
همـــه هســتند ،همـــــه دور مــــزارم، آرام
مـــــادر وهمســــــر وفــــرزند کنارم، آرام
من ام آن آهوی وحشی ، منم آن شوق گریز
کــــه اجـــل بی خبر آمـــد به شکارم، آرام
یــــا همـــــان آینه ی نیمه مکدر کـــه شبی
قطـــره ای اشک فرو شست غبــارم، آرام
وقت آن است که چــــونان پر قویی در باد
مهربــان! دست خـــدایت بســـــپارم، آرام
دختــــرم ! فرصت ابری پدر هم طی شد
ونــشد در بغلت سیـــــر ببـــــــارم، آرام
******
زندگی آمـــــد وچشمک زد و رفتند همه
مـــادر وهمسر ومــــــردم زکنارم، آرام
در بهشتم، همه جـا عطر خدا هست ولی
به خــدا بی تو در این بـــــاغ ندارم آرام