۱۱ آبان ۱۴۰۵ - ۱۰:۲۹
محمدمهدی عمادی مقدم:

چرا منافع آمریکا، جای توفیقی برای مذاکره نمی‌گذارد؟

محمدمهدی عمادی مقدم
این یادداشت با بررسی سابقه ناکام گفت‌وگوهای دیپلماتیک تهران و واشنگتن، ریشه شکست مذاکرات دو کشور را فراتر از اختلافات سیاسی و دیپلماتیک دانسته و معتقد است تقابل منافع راهبردی دو طرف، روابط آنها را به بازی با حاصل جمع صفر تبدیل کرده است؛ به‌گونه‌ای که آمریکا هرگونه بهبود شرایط ایران را شکست خود تلقی می‌کند.
کد خبر : ۷۵۳۶۷۰

به گزارش صراط،  تاریخ گفتگوهای دیپلماتیک تهران و واشنگتن همواره با نوعی بی‌ثمری یا شکست آمیخته بوده است. به شکلی که همیشه این پرسش مطرح می‌گردد که واقعا دلیل بی‌نتیجه‌بودن این مذاکرات چیست؟ البته نمی‌توان ریشه‌ی ناکامی سیر طولانی و متعدد مذاکرات میان ایران و آمریکا را تنها به تاکتیک‌های دیپلماتیک یا مواضع روزمره سیاسی محدود دانست؛ بلکه باید ریشه‌های ساختاری تعارض را در چارچوب منافع راهبردی واشینگتن بررسی نمود. در همین راستا، سند راهبرد امنیت ملی آمریکا که در سال گذشته میلادی منتشر گردید، بخشی از پاسخ پرسش ما را روشن می‌سازد. به این ترتیب که اولویت‌های اعلام‌شده در این سند، منطق حاکم بر رفتار واشنگتن در غرب آسیا را آشکار نموده و زمینه تحلیل دقیق‌تر بن‌بست مذاکراتی را فراهم کرده است. آمریکا در این سند چهار منفعت منحصربفرد را در منطقه غرب آسیا برای خود بر می‌شمارد.

این چهار مورد عبارتند از «عبور آزاد از آبراه‌ها، انرژی ارزان و فراوان، امنیت رژیم صهیونیستی و جلوگیری از سرایتِ ضدیتِ با آمریکا از منطقه به خاک این کشور.» هر چهار عاملِ ذکر شده، کاملا به وضعیت بین واشنگتن و تهران وابسته است. به شکلی که تامین آن‌ها، آمریکا را ناچاراً با ایران درگیر می‌کند و این درگیری را از سطح تاکتیکی به سطح ساختاری ارتقا می‌دهد. از این منظر، بُرد ایران در هر زمینه‌ای، مشخصاً باختِ آمریکاست و برعکس، زیرا تقویت هر مزیت راهبردی تهران مستقیماً یکی از اولویت‌های واشینگتن را تضعیف می‌کند. البته مسئولیتِ این شرایط، بیش از هر عامل دیگری، متوجه زنجیره‌ی رفتارهای آمریکا بوده است؛ چرا که این کشور، در چند دهه اخیر سیاست‌های خود را بر سلطه‌جویی خود و نادیده‌گرفتن منافع کشورهای منطقه از جمله ایران بنا کرده است. به همین دلیل، ناچاراً ساختارِ بازیِ بین تهران و واشنگتن، در چارچوب یک بازی با حاصل جمع صفر قرار شکل گرفته است که در آن، آمریکا، هر گونه بهبود شرایط ایران را شکست خود می‌داند.

در چنین ساختاری هر توافق ممکن فقط زمانی معنا دارد که یکی از طرفین از منافع اصلی خود عقب بنشیند. با این حال هیچ یک از چهار منفعت آمریکا قابل معاوضه با امتیازی تاکتیکی نیست چون هر کدام به معماری امنیتی مد نظر غرب و حیثیت واشنگتن گره خورده است. لذا امکان ندارد که از طریق مذاکره به یک نقطه مشترک و پایدار بین ایران و آمریکا دست یافت، به شکلی که منفعت هر دو طرف تامین شود. مذاکره در این چارچوب به بازی زمانی شبیه است که هر دو طرف می‌دانند برد کامل یکی مساوی باخت کامل دیگری است. بنابراین هر پیشنهاد مصالحه‌جویانه آمریکا فقط تاکتیکی و موقت خواهد بود، مگر آنکه آمریکا از تامین دست‌کم یکی از چهار منفعت ساختاری خود عقب‌نشینی کند که فعلاً بعید است. البته عقب‌نشینی آمریکا از این منافع نیز با منطق داخلی سیاست خارجی آن کشور و تعهدات نهادی‌اش به رژیم صهیونیستی سازگار نیست. به همین دلیل هر گونه مذاکره نمی‌تواند ساختار منافع متضاد بین دو کشور را بر هم بزند.

علاوه بر ساختار منافع، سه عامل دیگر نیز وجود دارند که بر بی‌نتیجه بودن روندهای دیپلماتیک بین تهران و واشنگتن تاثیر می‌گذارند. این مولفه‌های سیاسی و ایدئولوژیک، نتیجه‌بخش بودن مذاکره برای ایران را بعیدتر می‌سازند و فضای تصمیم‌گیری واشنگتن را محدودتر و در عین حال، تقابل‌جویانه‌تر می‌کنند. اولین عامل یعنی «کیش شخصیت متکبرانه‌ی ترامپ» به‌عنوان یک الگوی رفتاری مکرر، امکان واگذاری امتیازهای معقول و پایدار به تهران را کاهش می‌دهد و مذاکره را به عرصه‌ای برای نمایش قدرت واشنگتن تبدیل می‌کند. البته ترامپ در دوره نخست ریاست‌جمهوری خود نیز با خروج یک‌جانبه از توافق هسته‌ای نشان داد که تعهدات سیاست‌خارجی را ابزار فشار می‌داند و نه قاعده‌ای الزام‌آور. عامل دیگر «ضدیت ایدئولوژیک نئوکان‌ها با تمدن ایرانی-اسلامی» است که مذاکره را از سطح منفعت ملی به سطح هویتی منتقل می‌کند و صرفِ سازش را نامشروع جلوه می‌دهد. این نگاه ایدئولوژیک، هرگونه توافق بلندمدت را فرصت‌دهی به تقویت یک تهدید وجودی تفسیر می‌کند زیرا آن را عقب‌نشینی از آرمان‌های بنیادین خود می‌شمارد. علاوه عوامل فوق «فشار لابی اسرائیل» نیز هرگونه انعطاف آمریکا در قبال ایران را به هزینه سیاسی فوری در کنگره و رسانه‌های اصلی گره می‌زند. این لابی با تکیه بر شبکه‌ی‌ نهادی و مالی گسترده خود، پیشنهادهای دیپلماتیک را پیش از ورود به مرحله اجرا در چارچوب امنیتی و تهدیدمحور تعریف می‌کند. به شکلی که اگر به نفع تهران و ضرر اسرائیل ختم شود، بدون شک سعی خود را برای بی‌اعتبارسازی آن پیشنهاد یا توافق بکار خواهد گرفت. البته سه مولفه مذکور، تقویت‌کننده یکدیگر بوده و ساختار منافع متضاد بین تهران و واشنگتن را سخت‌تر و انعطاف‌ناپذیرتر می‌سازند.

در چنین وضعیتی، مذاکره بدون تغییر همزمان ساختار منافع و مولفه‌های سیاسی فوق، صرفاً اتلاف زمان به دلایل تاکتیکی (نه راهبردی) همچون مدیریت انتظارات افکار عمومی خواهد بود. به همین دلیل مذاکره، حداقل تا بقای شرایط وصف شده، ابزاری محدود و اغلب ناکارآمد است که به هیچ وجه نمی‌تواند منازعات میان دو کشور را پایان ببخشد. از این منظر، هرگونه انتظار برای دستیابی به توافقی جامع و پایدار انتظاری غیرواقع‌بینانه و فاقد پشتوانه علمیست. بازی با حاصل جمع صفر، در چنین شرایطی نتیجه منطقی ساختاری است که آمریکا را دائما به کشمکش با کشورمان وامی‌دارد. بنابراین مذاکره تنها زمانی معنا پیدا می‌کند که آمریکا در تعریف منافع خود بازنگری کرده یا تاثیر عوامل یادشده بر سیاست‌خارجی این کشور دچار تحول گردد. تا زمانی که این دو شرط محقق نشود، مذاکره در بهترین حالت می‌تواند تنها به آتش‌بس‌های ناپایدار و ناقص منجر گردد بدون آنکه تعارض میان دو کشور را به شکلی اساسی رفع نماید. به بیان دقیق‌تر، تا زمانی که ساختار منافع آمریکا و مولفه‌های سیاسی مذکور، کما فی‌السابق باقی باشد، اقدامات دیپلماتیک فارغ از هرگونه تلاش خوشبینانه، بی‌ثمر خواهد بود.