۰۱ مرداد ۱۴۰۵ - ۱۶:۵۸

عزیزم! چرا پای لانچر تلفنت را جواب نمی‌دهی؟

سپاه
روایت همسر شهید محمود سالک قدیمی، از آخرین تماس با همسرش، که تصویری تلخ و انسانی از لحظات پیش از شهادت را به نمایش می گذارد؛ تماسی کوتاه برای درخواست شارژ تلفن که تنها 11 دقیقه بعد برای همیشه بی پاسخ ماند.
کد خبر : ۷۴۴۰۲۰

به گزارش صراط به نقل از فارس، بعد از ازدواج دیگر اسم همدیگر را صدا نمی‌کردیم؛ به هم عشقم و عزیزم می‌گفتیم. فقط بین فامیل و غریبه‌ها به عزیزم بسنده می‌کردیم. شده بودیم سوژه فامیل. با خنده به من می‌گفتند: اسمت را عوض کردی؟ می‌گفتم: بله از وقتی ازدواج کردم دیگر عزیزم شدم.

«آن روز چند بار زنگ زد. ظهر، دم افطار و آخرین بار ساعت۷:۷ دقیقه شب بود. گوشی را که برداشتم باذوق گفتم: « انگار تندتند دلت برام تنگ می‌شه؟» خندید و گفت: «عزیزم شارژ گوشیم داره تموم میشه. تماس گرفتم برام شارژ بگیری.» گفتم: بله چشم حتماً. آن‌قدر قربان‌صدقه‌ام رفت تا قطع کرد.

سپاه

این آخرین تماس ما بود...

۱۱ دقیقه طول کشید تا بتوانم شارژ بگیرم. اینترنت قطع بود و با گوشی‌های مختلف امتحان کردم تا بالاخره موفق شدم خطش را شارژ کنم ولی هر چه زنگ زدم گوشی‌اش خاموش بود. دیگر جواب نداد تا چهارشنبه که خبر شهادتش را دادند.» رخساره بنده لو لحظه‌لحظه آخرین تماس با همسرش را مرور می‌کند. رخساره همسر شهید محمود سالک قدیمی از شهدای هوافضای کشورمان است. شهدایی که معروف شدند به شهدای اقتدار و در عین گمنامی در تونل، پای لانچر به شهادت رسیدند.

بعد از ازدواج دیگر اسم هم را صدا نمی‌کردیم..

رخساره روایت زندگی‌اش را از سال ۹۱ شروع می‌کند یعنی دقیقاً زمان آشنایی با همسرش. حتی روزهای زندگی‌اش را شمرده و می‌گوید: اسم محمود که برای خواستگاری آمد، همان لحظه مخالفت کردم. آن موقع فرمانده پایگاه بسیج بودم. نگران بودم اگر ازدواج کنم نتوانم به‌اندازه کافی برای بسیج وقت بگذارم. محمود برادرزن دایی‌ام بود ولی من هیچ‌وقت ندیده بودمش. خانواده‌ام اصرار کردند که اجازه بدهم به خانه بیایند و بعد نظر بدهم. به‌محض اینکه وارد خانه شد، چنان به دلم نشست که اصلاً به حرف‌زدن نکشید. من ۲۳ساله بودم و محمود ۲۵ساله. ۲۳ اسفند همان سال ازدواج کردیم. بعد از ازدواج دیگر اسم همدیگر را صدا نمی‌کردیم؛ به هم عشقم، عزیزم و گلم می‌گفتیم. فقط بین فامیل و غریبه‌ها به عزیزم بسنده می‌کردیم. شده بودیم سوژه فامیل. با خنده به من می‌گفتند: اسمت را عوض کردی؟ می‌گفتم: بله از وقتی ازدواج کردم دیگر عزیزم شدم.
سپاه

عاشقانه‌ای که همه را متعجب کرده بود

با تعجب می‌پرسم: یعنی حتی وقتی از دست هم ناراحت می‌شدید، با همین الفاظ همدیگر را صدا می‌کردید؟ با لبخند می‌گوید: بله دقیقاً حتی وقتی ناراحت بودیم. به طرز عجیبی عاشق هم بودیم. ما الان سه تا بچه داریم؛ زینب ۱۱ سال و نیم دارد، طاها ۹ساله و ضحی ۷ساله. بااین‌وجود هر وقت به من زنگ می‌زد، یک ساعت یا بیشتر صحبت می‌کردیم. گاهی منزل مادرم بودم، گوشی را برمی‌داشتم و می‌رفتم در بالکن می‌نشستم با محمود صحبت می‌کردم. سفره را می‌انداختند، غذا می‌خوردند، جمع می‌کردند ولی من هنوز داشتم صحبت می‌کردم. دوستانش به شوخی می‌گفتند: مگه نامزد هستید که آن‌قدر حرف دارید؟!

با تو که حرف می‌زنم، زمان می‌ایستد...

گاهی اوقات خسته‌وکوفته از سرکار برمی‌گشت ولی انگارنه‌انگار. سرگرم صحبت که می‌شدیم یک‌دفعه می‌دیدیم که ساعت‌ها گذشته و متوجه نشدیم. یک‌دفعه شرمنده می‌شدم و می‌گفتم: ببخشید من خیلی پرحرفم. اجازه ندادم استراحت کنی ولی او بامحبت جواب می‌داد: من وقتی با تو حرف می‌زنم گذر زمان را حس نمی‌کنم. یکی از همان شب‌ها آرام‌آرام شروع کرد گفت: من که مالی ندارم. ولی ان‌شاءالله خانه را برای مهریه‌ات نامت می‌زنم. یک‌دفعه با ناراحتی گفتم: داری وصیت می‌کنی؟ من اصلاً دلم نمیخواد چیزی بشنوم. بعد از شهادتش آن‌قدر حافظه‌ام را از دست دادم که الان یادم نمی‌آید آن موقع به حرفش ادامه داد یا نه. همین‌قدر از حرفش را هم به‌مرور زمان یادم آمد.
 

در آخرین تولدش، شهادت را از خدا خواست

می‌پرسم: معمولاً در منزل از شهادت صحبت می‌کرد یا نه؟ رخساره جواب می‌دهد: تولد همسرم ۱۹ فروردین بود. پارسال که آخرین تولدش بود، من برایش کیک و هدیه گرفته بودم. به‌محض اینکه نزدیک آمدنش شد، چراغ‌ها را خاموش کردم، شمع روشن کردم. وقتی به پشت در رسید، بلند گفتم: برق نداریم. بچه‌ها هم با خنده می‌گفتند: بابا برق نداریم، بیا داخل. همین که محمود وارد خانه شد، بچه‌ها چراغ را روشن کردند. می‌خواستم محمود را سورپرایز کنم، یک‌دفعه با تعجب دیدم که او من را سورپرایز کرد.
 
چند شاخه گل رز پشتش قایم کرده بود تا روز هنرمند را به من تبریک بگوید. زمانی که می‌خواست شمع را فوت کند، دخترم فیلم می‌گرفت. من یک‌دفعه گفتم: نه فوت نکن، باید آرزو کنی. زیر لب چیزی گفت و دستش را به نشانه آمین بلند کرد. همان جا متوجه شدم شهادتش را از خدا می‌خواهد. گفتم: یک آرزوی دنیایی هم بکن. بلند گفت: ان‌شاءالله خدا همه شما را برای من نگه دارد. خودم هم روز پاسدار برایش پیام دادم و نوشتم: ان‌شاءالله عاقبتت با شهادت باشد. رخساره گریه‌اش می‌گیرد و می‌گوید: فکرش را هم نمی‌کردم که این آخرین تولدش باشد. آرزو می‌کردم شهید شود ولی نه در جوانی.
 

شاید جایی است که آنتن ندارد...

می‌پرسم: خبر شهادت همسرت را چطور شنیدی؟ رخساره جواب می‌دهد: هر چه فکر می‌کنم که وقتی به من زنگ زد داخل تونل بود یا نه جور در نمی‌آید. دوستانم خبر شهادت همسرم را شنیده بودند. مرتب به من زنگ می‌زدند که ببینند خبر را شنیدم یا نه. منم دل‌شوره رهایم نمی‌کرد. می‌گفتم: شاید جایی رفته که آنتن ندارد ولی برگردد. چند روز طول کشید تا خبر شهادتش را به دایی‌ام دادند. منتظر بودند از شهادتش مطمئن شوند. می‌دانستند وقتی موشک به ورودی تونل خورده است، کسی زنده بیرون نمی‌آید ولی می‌گفتند: کار خداست. شاید کسی سالم باشد. وقتی وارد تونل شدند، هیچ‌کس زنده نمانده بود.
 

دلشوره‌ام بی‌دلیل نبود

سحر روز ۱۰ اسفند بود که خبر شهادت حضرت آقا را شنیدم. خیلی بی‌تاب شدم و دلم قرار نداشت. تماس گرفتم با پدرم که دنبالم بیاید. از آن موقع منزل پدرم بود. چهارشنبه بود که دایی‌ام زنگ زد و به پدرم گفت: بیا پایین. همه روزه بودیم و استراحت می‌کردیم ولی دلشوره‌ام بیشتر شد. گفتم نکند برای محمود اتفاقی افتاده باشد. بعد پدرم به گوشی مادرم زنگ زد. خودم جواب دادم. پدرم جا خورد. مکثی کرد وگفت: به مادرت بگو اگر برای افطار چیزی لازم دارد بیاید پایین. مادرم هم رفت پایین و دل من آشوب شد. روزه بودم و رنگم پرید. زنگ در را که زدند، مادر و پدر و داییم آمدند.
 

هنوز نرفته بود، دلم برایش تنگ می‌شد...

دایی شروع کرد صحبت از خانواده شهدایی که برای تشییعشان رفتند. همان لحظه تلفن من زنگ خورد. داییم گوشی را از دست من گرفت اجازه نداد جواب بدهم. همان جا بود که یقین پیدا کردم عزیز دلم به شهادت رسیده است. آن لحظه دنیا سر من خراب شد. به هزار چیز فکر می‌کردم. به اینکه من ۶ روز است که ندیدمش، ۵ روز است صدایش را نشنیدم. به اینکه چرا درست خداحافظی نکردم. اگر دو روز مأموریت می‌رفت، هزار بار خداحافظی می‌کردم. بغلش می‌کردم و می‌گفتم: هنوز نرفتی دلم برایت تنگ شده است. حالا نمی‌دانم چند روز دیگر زنده‌ام و عزیزم را نمی‌بینیم.