۰۱ تير ۱۳۹۱ - ۱۴:۴۴

خدا چمران را دوست داشت ...

کد خبر : ۶۸۷۹۹

به گزارش سرویس وبلاگ صراط ،حسین میرزا بیگی در آخرین به روز رسانی وبلاگ ترکش های روح نوشته است:

از ایران تا آمریکا و از آمریکا تا مصر و از مصر تا لبنان و شاید هم تا قلب فلسطین اشغالی و... و دوباره از لبنان تا تهران و از تهران تا کردستان و از کردستان تا خوزستان و ...


و از دانشگاه های تهران تا دانشگاه های آمریکا و از مراکز پژوهشی آمریکا تا مقرهای چریکی مصر و از مقرهای چریکی مصر تا میدانهای مبارزه­ی لبنان و فلسطین و از آنجا تا صندلیهای وکالت و وزارت در تهرات و از آنجا تا میدان­های رزم پاوه و مریوان و از آنجا تا دشتهای گرم و سوزان و آتش و خون خوزستان را با کدامین پا پیمودی ؟ استاد دکتر دانشمند؟ سرباز چریک مبارز ؟ جناب وکیل؟ حضرت وزیر؟ عارف عاشق؟ مرد مسلمان ؟ قلندر مجاهد ؟ آقای مصطفی چمران ؟


و با کدامین اسب بادپا طی­العشق ­نمودی این همه میدان را ...!؟


هان ای کسی که دکتر و دانشمند بودی و نبودی ! وزیر بودی و نبودی! وکیل بودی و نبودی ! و ... اما مسلمان محمد بودی و بودی ! شیعه­ی علی و فاطمه و حسن و حسین و ... بودی و بودی ! مجاهد بودی و بودی ! مبارز بودی بودی !و ... درویش بودی و نبودی ! قلندر بودی و نبودی ! اما عارف بودی و بودی ! عاشق بودی و بودی و ...


تو را یتیمان لبنان و آوارگان فلسطین می­شناسند، تو را محاصره شدگان پاوه و رزمندگان سوسنگرد می­شناسند


تو را امامی عارف و گوهری بی­همتا همچون حضرت روح الله شناخت


تو را مقتدایی عاشق همچون حضرت سیدعلی­خامنه­ای امام مجاهدان ­و­ عارفان ­عصر­حاضر که در دشتهای­خوزستان و در آوردن سوسنگرد از اشغال اشغالگران هم دوش و هم رزمت بوده است می­شناسد


تو را جناب سید حسن نصرالله مردترین مرد عرب می­شناسد که در لبنان پا جای پایت گذاشته و علمت را بر دوش گرفته است


تو را عماد مغنیه­ها می­شناختند و قاسم سلیمانی­ها می­شناسند


تو را امام موسی صدر و حضرت آیت­الله بهجت و حضرت آیت­الله بهاءالدینی می­شناختند


تو را همه­ی مجاهدان و عارفان می­شناسند


و ای کاش کمی هم بعضی وزرا و وکلا و مسئولین و رئیس جمهورها تو را می­شناختند و بشناسند!


و امروز جوانان عاشقی هستند و محافلی دارند با عناوینی مانند « مثل چمران » که می خواهند تو را بشناسند و بشناسانند ... که مگر می شود مثل چمران !


چمرانی که وقتی عاشق شد و از امتحانات سخت عشق سربلند بیرون آمد خداوند سفره­ای با این همه گستردگی از صحنه­های لبنان تا کوههای کردستان و دشتهای خوزستان برایش گسترد که هر جا عشق و آتش و خون و سختی بود چمران بود !


و من از کدامین خوی و خصلتت بگویم ، منی که نه تو را دیده­ام و نه با تو بوده­ام بلکه تو را شنیده­ام ­و توفیق رفیقم شده­است تا بعنوان راوی از تو بگویم و بعنوان نویسنده از تو بنویسم ... و چه جمله­ای زیباتر از آخرین جمله­ی خودت ،آنگاه که بعد از شهادت فرمانده­ رشیدت رستمی رفتی که فرمانده­ی جدید جبهه­ی دهلاویه را معرفی کنی و گفتی : « بچه ها خدا رستمی را دوست داشت که او را پیش خودش برد و...» برایت بگویم که: بچه­ها خدا چمران را دوست داشت و خیلی هم دوست داشت که ... !؟