به گزارش سرویس وبلاگ صراط ،نویسنده وبلاگ تسبیح واژه ها در آخرین به روز رسانی وبلاگش نوشت:
از پنجره اتوبوس بیرونو تماشا میکرد
چشاش خیسِ اشک بود
دونه های تسبیح رو یکی یکی رد می کرد و زیرلب می گفت : یا ابالفضل و یا ابالفضل و...
هنوز باورش نمی شد داره تنهایی بر می گرده
یاد چند ماه پیش افتاد که با هیئت محل دسته ی سینه زنی می بردن امامزاده محله ی دیگه
عباس مث همیشه سقایی می کرد و چشاش پر اشک بود
برگشتنی رضا بهش گفت: عباس تو آخرش شهید می شیا !
عباس گفت : اوهوم! بوشو دارم حس می کنم!
رضا با تعجب پرسید : بوی چی؟ حلوا؟
عباس با لبخند گفت : نهههه ! بوی شهادت... بو کن!
رضا بلند توخیابون زد زیر خنده و گفت:بی خیال جونِ من! مگه شهادت کشکه؟!
عباس گفت : کشک نیس ، آرزوی منه...
رضا در حالیکه هنوز می خندید ادامه داد : آخی نازی آرزو بر جوانان عیب نیس!
چند ماه بعد که اسمشون تو قرعه کشی زیارت عتبات دراومد با هم از خوشحالی زدن زیر گریه
حال و هوای عباس خیلی عجیب شده بود
رضا بعد چهارده سال رفاقت اینبار اصلا عباسو نمی فهمید!
روز سوم سفرشون بود رضا زودتر رفت سمت حرم ،
قرارشون مث هر روز تو بین الحرمین کنار اون کلمن نارنجی ها بود
رضا داشت تو حرم زیارت نامه می خوند که صدای انفجار بلند شد!

حالا دیگه عباس قطعه قطعه شد...
عباس به آرزوی خودش رسید...
عباس فدای عباس شد...