به گزارش سرویس وبلاگ صراط نویسنده وبلاگ آرمان شهر نوشته است:
در جامع بعلبك
بودم.
يك روز چند كلمه به عنوان پند و اندرز براى جماعتى كه در آنجا
بودند، مىگفتم، ولى آن جماعت را پژمرده دل و دل مرده و بى بصيرت يافتم كه آن چنان
در امور مادى فرو رفته بودند كه در وجود آنها راهى به جهان معنويت نبود.
ديدم كه
سخنم در آنها بى فايده است و آتش سوز دلم، هيزم تر آنها را نمى سوزاند. تربيت و
پرورش آدم نماهاى حيوان صفت و آينه گردانى در كوى كورهاى بىبصيرت، برايم دشوار شد،
ولى همچنان به سخن ادامه مىدادم و در معنويت باز بود. سخن از اين آيه به ميان آمد
كه خداوند مى فرمايد:
و نحن اقرب اليه من حبل الوريد: «و ما از رگ گردن ، به انسان نزديكتريم»
دوست نزديكتر از من به من است
وين عجبتر كه من
از وى دورم
چه كنم با كه توان گفت كه دوست
در كنار من و من مهجورم
من از شراب اين سخن مست و فضاله قدح در دست که
روندهای برکنار مجلس گذر کرد و دور آخر در او اثر کرد و نعرهای زد که ديگران به
موافقت او در خروش آمدند و خامان مجلس بجوش.
گفتم: اى سبحان الله ! دوران باخبر، در حضور و نزديكان بى بصر،
درو!
فهم سخن چون نكند مستمع
قوت طبع از متكلم
مجوى
فسحت ميدان ارادت بيار
تا بزند مرد سخنگوى گوى