"صراط" - سرویس اجتماعی/ مجلس دارد براي وزير كار و آن قاضي خبرساز خط و نشان مي كشد، بيرون مجلس جلسه ناهارخوران و ضيافت شام است براي انتخاب رئيس مجلسي كه هنوز شكل نگرفته، چند قدم آن طرف تر، پليس با تجهيزات كامل ايستاده و موتوري ها را شكار مي كند و اصلا هم به گريه و زاري شان كاري ندارد «مدارك نداري بايد موتور بخوابه!»
دو متر پايين تر جوان دانشجو با راننده تاكسي جروبحثش شده كه چرا 100تومان كرايه را گران تر حساب كردي و راننده هم از اخبار و افزايش 20درصدي مي گويد و جوان هم قانع نمي شود و او را واگذار مي كند به رب العالمين. كمي پايين تر زن ها سر در گوش هم كرده اند و تا مترو راه بيفتد دارند از قيمت مسكن و ملك و اجاره مي گويند«بايد صبر كرد تا اين مذاكرات بغداد تموم بشه بعد تكليف مون روشن مي شه!»
آن طرف تر دختركي فال مي فروشد و جواني طوري سگرمه هايش درهم گره خورده كه پيداست فكر و ذكر اجاره خانه اي كه صاحبش گفته بايد 15 ميليون تومان اضافه كني دارد از درون مي خوردش. دختر كي بولوتوث موبايلش را روشن كرده و دنبال مشتري است و پسركي هم شبيه خودش كمي آن طرف تر به زودي ردش را مي گيرد؛
مترو هم كه گشت ارشاد ندارد بالاخره! گردوغبار و گرماي اعصاب و گراني، همه گاف دارند، همه گاف هستند، گاف چه كسي؟
اجازه بدهيد كمي جلوتر برويم يعني فلاش فوروارد بزنيم: شب خسته و افقي پاي تلويزيون با كنترل شبكه ها را جابه جا مي كنم.
موسيقي فوق العاده مجيد انتظامي براي فيلم «دوئل» حالا روي تصاوير نوستالژيك 30 سال قبل نشسته و مجبورم مي كند كانال را عوض نكنم. نوجواني 13 ساله با همان جوانه هاي سبيل نشسته پشت لبش با خنده خودش را معرفي مي كند و با افتخار مي گويد: «رامون كه نمي دادن، توي بوفه اتوبوس قايم شديم اومديم...»و بعد همه مي خندند. خود پسرك هم با چهره شيرين و مغرورش نيمچه خنده اي تحويل مي دهد و همان طور كه سرش را بالا نمي گيرد و زير چشمي به خبرنگار و دوربين نگاه مي كند، با پا دارد خاك را به هم مي زند!
طبق معمول آن سالهاي تلويزيون خبرنگار مي پرسد چه پيامي داريد و او با چند كلمه ساده بدون آنكه به دوربين نگاه كند، چهار ستون دلت را مي لرزاند و آوار مي كند بر سرت اين دنياي خودساخته اي كه خودت هم نمي داني چرا اين طور شده...«به ما دعا كنين، به امام دعا كنين، ما كربلا رو آزاد مي كنيم و گوش به فرمان امام هستيم...»
موسيقي روي گردوخاك صورت آن نوجواني كه در زيرنويس پيش از نامش شهيد حك شده، مي رقصد و همه اتفاقات صبح تا شب را كه نه همه اتقاقات اين روز هايي كه گذشت را جلوي چشمانت رژه مي برد...برگرديم به مترو و پيش از ظهر داغ ارديبهشت.
آن گاف ها سال هاست مهمان دقايق عمر ما شده اند، خوب يا بد خودمان هم عجيب در اين مهماني سهم داريم ولي آنچه روزهاست ذهن مرا درگير كرده يك سوال ساده است: واقعا آن نوجوان اصفهاني 13 ساله يا آن جوان 17 ساله شهركردي از كجا آمده بودند؟ از مريخ؟ چه شده كه اين قدر بداخلاق شده ايم؟ چه شده كه به دوربين آلرژي پيدا كرده ايم؟
دست بر قضا بدجوري دوربيني شده ايم! اصلا چه شده كه اين قدر بي تفاوت شده ايم؟ روزگاري از سفره خودمان مي زديم براي همسايه و رفيق و رهگذر و حالا پشت چراغ قرمز شيشه را بالا مي دهيم تا صداي آن دخترك گل فروش را حتي نشنويم! بله خيلي چيزها عوض شده و شهرنشيني و منفعت طلبي بدجوري ما را غرق كرده اما دليل نمي شود اين قدر بي رحمانه به يكديگر نگاه كنيم...دليل نمي شود يك نفر ديگر يكجايي دزدي مي كند و ما سر يك عده ديگر تلافي كنيم يا بگوييم حالا كه پول مارا مي خورند ما هم...
قرار ما طلبكاري از انقلاب نبود كاري نداريم كه خيلي از مسئولان در مسير انقلاب حركت نكردند ما با افراد كه قرارداد نبستيم با انقلاب و شعارهايش عهد كرديم... ما فرزندان همان نسل آسماني هستيم.
تبعيض و بي عدالتي و رانت و دزدي و...هميشه بوده الان هم هست، اما خودمان هم در اين داستان ها سهم داريم، چرا سهم خودمان را ادا نمي كنيم؟
اگر هر كدام به اندازه همان لبخند نوجوان رزمنده تكليف مان را انجام دهيم اين نردبان هاي يكشبه ترقي آقازاده هاي ثروت و قدرت و برج رسوايي اختلاس و انحراف اين قدر اوج نمي گيرد...
اساس زندگي مان لنگ مي زند كه ديگر اين تصاوير خاك گرفته از دهه 60 اثري بر ما ندارد و كسي هم روايت فتح تازه اي از ايران دهه 90 توليد نمي كند و تلويزيون همه زورش را كه بزند اين تصاوير آرشيوي سيد عزيز آويني را پخش كند و...همين!
راستي كتاب جديد آيت الله جوادي آملي شايد ما را به زندگي آرام اسلامي بازگرداند؛ حتما «مفاتيح الحيات» را تهيه كنيد، ضرر نمي كنيد.
محسن حدادي
دو متر پايين تر جوان دانشجو با راننده تاكسي جروبحثش شده كه چرا 100تومان كرايه را گران تر حساب كردي و راننده هم از اخبار و افزايش 20درصدي مي گويد و جوان هم قانع نمي شود و او را واگذار مي كند به رب العالمين. كمي پايين تر زن ها سر در گوش هم كرده اند و تا مترو راه بيفتد دارند از قيمت مسكن و ملك و اجاره مي گويند«بايد صبر كرد تا اين مذاكرات بغداد تموم بشه بعد تكليف مون روشن مي شه!»
آن طرف تر دختركي فال مي فروشد و جواني طوري سگرمه هايش درهم گره خورده كه پيداست فكر و ذكر اجاره خانه اي كه صاحبش گفته بايد 15 ميليون تومان اضافه كني دارد از درون مي خوردش. دختر كي بولوتوث موبايلش را روشن كرده و دنبال مشتري است و پسركي هم شبيه خودش كمي آن طرف تر به زودي ردش را مي گيرد؛
مترو هم كه گشت ارشاد ندارد بالاخره! گردوغبار و گرماي اعصاب و گراني، همه گاف دارند، همه گاف هستند، گاف چه كسي؟
اجازه بدهيد كمي جلوتر برويم يعني فلاش فوروارد بزنيم: شب خسته و افقي پاي تلويزيون با كنترل شبكه ها را جابه جا مي كنم.
موسيقي فوق العاده مجيد انتظامي براي فيلم «دوئل» حالا روي تصاوير نوستالژيك 30 سال قبل نشسته و مجبورم مي كند كانال را عوض نكنم. نوجواني 13 ساله با همان جوانه هاي سبيل نشسته پشت لبش با خنده خودش را معرفي مي كند و با افتخار مي گويد: «رامون كه نمي دادن، توي بوفه اتوبوس قايم شديم اومديم...»و بعد همه مي خندند. خود پسرك هم با چهره شيرين و مغرورش نيمچه خنده اي تحويل مي دهد و همان طور كه سرش را بالا نمي گيرد و زير چشمي به خبرنگار و دوربين نگاه مي كند، با پا دارد خاك را به هم مي زند!
طبق معمول آن سالهاي تلويزيون خبرنگار مي پرسد چه پيامي داريد و او با چند كلمه ساده بدون آنكه به دوربين نگاه كند، چهار ستون دلت را مي لرزاند و آوار مي كند بر سرت اين دنياي خودساخته اي كه خودت هم نمي داني چرا اين طور شده...«به ما دعا كنين، به امام دعا كنين، ما كربلا رو آزاد مي كنيم و گوش به فرمان امام هستيم...»
موسيقي روي گردوخاك صورت آن نوجواني كه در زيرنويس پيش از نامش شهيد حك شده، مي رقصد و همه اتفاقات صبح تا شب را كه نه همه اتقاقات اين روز هايي كه گذشت را جلوي چشمانت رژه مي برد...برگرديم به مترو و پيش از ظهر داغ ارديبهشت.
آن گاف ها سال هاست مهمان دقايق عمر ما شده اند، خوب يا بد خودمان هم عجيب در اين مهماني سهم داريم ولي آنچه روزهاست ذهن مرا درگير كرده يك سوال ساده است: واقعا آن نوجوان اصفهاني 13 ساله يا آن جوان 17 ساله شهركردي از كجا آمده بودند؟ از مريخ؟ چه شده كه اين قدر بداخلاق شده ايم؟ چه شده كه به دوربين آلرژي پيدا كرده ايم؟
دست بر قضا بدجوري دوربيني شده ايم! اصلا چه شده كه اين قدر بي تفاوت شده ايم؟ روزگاري از سفره خودمان مي زديم براي همسايه و رفيق و رهگذر و حالا پشت چراغ قرمز شيشه را بالا مي دهيم تا صداي آن دخترك گل فروش را حتي نشنويم! بله خيلي چيزها عوض شده و شهرنشيني و منفعت طلبي بدجوري ما را غرق كرده اما دليل نمي شود اين قدر بي رحمانه به يكديگر نگاه كنيم...دليل نمي شود يك نفر ديگر يكجايي دزدي مي كند و ما سر يك عده ديگر تلافي كنيم يا بگوييم حالا كه پول مارا مي خورند ما هم...
قرار ما طلبكاري از انقلاب نبود كاري نداريم كه خيلي از مسئولان در مسير انقلاب حركت نكردند ما با افراد كه قرارداد نبستيم با انقلاب و شعارهايش عهد كرديم... ما فرزندان همان نسل آسماني هستيم.
تبعيض و بي عدالتي و رانت و دزدي و...هميشه بوده الان هم هست، اما خودمان هم در اين داستان ها سهم داريم، چرا سهم خودمان را ادا نمي كنيم؟
اگر هر كدام به اندازه همان لبخند نوجوان رزمنده تكليف مان را انجام دهيم اين نردبان هاي يكشبه ترقي آقازاده هاي ثروت و قدرت و برج رسوايي اختلاس و انحراف اين قدر اوج نمي گيرد...
اساس زندگي مان لنگ مي زند كه ديگر اين تصاوير خاك گرفته از دهه 60 اثري بر ما ندارد و كسي هم روايت فتح تازه اي از ايران دهه 90 توليد نمي كند و تلويزيون همه زورش را كه بزند اين تصاوير آرشيوي سيد عزيز آويني را پخش كند و...همين!
راستي كتاب جديد آيت الله جوادي آملي شايد ما را به زندگي آرام اسلامي بازگرداند؛ حتما «مفاتيح الحيات» را تهيه كنيد، ضرر نمي كنيد.
محسن حدادي

