محمد ايماني
اينجا كسي بيطرف نيست
کد خبر : ۱۳۹۴۵
رندان تشنه لب را آبي نمي دهد كس
گويي ولي شناسان رفتند از اين ولايت
در زلف چون كمندش اي دل مپيچ كانجا
سرها بريده بيني بي جرم و بي جنايت
گناه اين جان گرامي كه بر دوش پيامبر(ص) جاي داشت چه بود؟ اين سينه كه پيامبر اعظم(ص) بارها بوييده و بوسيده بود، كدام گوهر را در خويش نهفته داشت كه بايد لگدكوب مي شد؟ تن تشنه و سيصد جراحت؟! بگذار مرتضي مطهري كه به خون خدا حسين(ع) اقتدا كرد، از اين معماي شگفت راز بگشايد. «حسين بن علي(عليه السلام) يك روح بزرگ و يك روح مقدس است. اساسا روح كه بزرگ شد، تن به زحمت مي افتد. و روح كه كوچك شد تن آسايش پيدا مي كند. اين خود يك حسابي است. ابن عباس ها بيايند و نهي كنند. مگر روح حسين اجازه مي دهد؟... روح كوچك دنبال لقمه براي بدن مي رود. روح كوچك دنبال پست و مقام مي رود ولو با گرو گذاشتن ناموس... اما روح بزرگ به تن نان جو مي خوراند، بعد هم بلندش مي كند و مي گويد شب زنده داري كن. روح بزرگ وقتي كه كوچك ترين كوتاهي در وظيفه خودش مي بيند، به تن مي گويد اين سر را توي اين تنور ببر تا حرارت آن را حس كني و ديگر در كار يتيمان و بيوه زنان كوتاهي نكن. روح بزرگ آرزو مي كند كه در راه هدف هاي الهي و هدف هاي بزرگ خودش كشته شود. فرقش شكافته مي شود، خدا را شكر مي كند. روح وقتي كه بزرگ شد، خواه ناخواه بايد در روز عاشورا 300 زخم به بدنش وارد شود. آن تني كه زير سم اسب ها لگدمال مي شود، جريمه يك روحيه بزرگ را مي دهد، جريمه يك حماسه را مي دهد، جريمه حق پرستي را مي دهد، جريمه روح شهيد را مي دهد. از شعارهاي روز عاشوراي حسين عليه السلام يكي اين است: الموت اولي من ركوب العار و العار اولي من دخول النار... شب تاسوعا كه براي آخرين بار به او عرضه مي دارند يا كشته شدن يا تسليم، اظهار مي دارد والله لا اعطيكم بيدي اعطاء الذليل و لا افرّ فرار العبيد. به خدا قسم كه من هرگز نه دست ذلت به شما مي دهم و نه مثل بردگان فرار مي كنم» (حماسه حسيني، جلد 1، صفحات 143 و 144).
حسين آمد تا ميزان و موازنه و شاخصي باشد در سنجش نسبت انسان با «جبر و اختيار»، «آزادي و مسئوليت» و «حق و تكليف»...بهل حيرت زدگاني را كه در خود اين شاهين حق به ترديد افتادند كه از سر جبر به كربلا رفت يا به اختيار؟! حسين آمد تا درهم تنيدگي جبر و اختيار، آزادي و مسئوليت، و حق و تكليف را با فديه جان خويش نشان دهد. «و فديناه بذبح عظيم». حسين اين بار به فرمان خداوند، خود بايد فدا مي شد. «رضا بقضائك، تسليما لامرك، لامعبود سواك يا غياث المستغيثين». اين آخرين شعار حضرت سيدالشهدا بود. اما نه از سر بي ارادگي. روح بزرگ او، اين راه پرهزينه را از سر كرامت برگزيده بود كه استدلال كرد «مثل من با مثل يزيد بيعت نمي كند» و «چه قدر دور است از ما ذلت؟ خداوند ابا دارد كه ما و رسولش و مؤمنان و دامن هاي پاكيزه، چنين ذلتي را بپذيريم.» انسان با كرامتي كه به هدفمندي حيات ايمان دارد و سنگيني مسئوليت نهفته در آيه 36 سوره قيامت را باور كرده كه «ايحسب الانسان أن يترك سديً»- آيا انسان گمان كرده كه مهمل و بي هدف رها شده است؟- مگر مي تواند ميان حق و باطل بي تفاوت بماند و بي طرفي و ميانه روي! كند؟ سزاوار بود تراوش اين شعار انساني و فلسفه قيام عاشورا از جان گرامي حسين(ع) كه «از زندگي جز به اندازه ته مانده جرعه آبي و پستي زيستن در چراگاهي كم بها و زيان بخش نمانده است. الا ترون انّ الحق لايعمل به و انّ الباطل لايتناهي عنه. آيا نمي بينيد به حق عمل نمي شود و از باطل بازداشته نمي شود، «بايد» و «سزاوار» است مؤمن آرزوي ملاقات پروردگار كند، كه من مرگ را جز شهادت و زندگي با ستمگران را جز خواري و ذلت نمي بينم».
گفت وگويي درگرفت ميان فرشتگان و حسين(ع) در ميان راه مكه و كربلا. ماجرا را محدث قمي(ره) در منتهي الآمال نقل مي كند كه فرشتگان از امام خواستند به اين سفر پرماجرا و بلا نرود يا از آنان ياري گيرد. دردانه خدا، همو كه فرستاده پروردگار درباره اش فرموده بود «حسين مني و انا من حسين.احبّ الله من احبّ حسيناً»، مي دانيد با كدام استدلال فرشتگان را خاشع كرد كه دست از التماس بشويند و راه بر كاروان كربلا بگشايند؟ فرمود «من اگر بمانم و رهسپار جهاد نشوم، اين مردم را با كه امتحان خواهند كرد و اين گروه تبهكار باچه چيز به آزمون درآيند؟». قيامت برپا شد از آن روز. «و نضع الموازين القسط ليوم القيمه » (آيه 74 سوره انبياء). ميزان استوار شد. خدا بايد گواهان و شاهداني مي گرفت. «وليعلم الله الذين آمنوا و يتخذ منكم شهداء» (آيه 041 سوره آل عمران). و كدام حجت و شاهد، استوارتر از سيدالشهدا حسين؟!
گويا روز سخت احد بود دوباره، كه به شايعه شهادت پيامبر(ص) سپاه از هم گسيخت و گريختند اشباه الرجال. و گويا اين آيات ملامت آميز كه مرز ايمان و كفر را در روز احد آشكار ساخت، آنك در كربلا دوباره نازل مي شد. «ولاتهنوا ولاتحزنوا و انتم الاعلون... سست نشويد و غم مخوريد درحالي كه شما برتر و پيروزيد اگر مؤمن باشيد. اگر جراحت و مصيبتي به شما رسيد، شبيه آن به گروه دشمنان شما رسيد. و اين - فراز و فرود- روزگار را ميان مردم مي گردانيم تا خداوند مؤمنان را معلوم كند و از شما شاهدان و گواهاني بگيرد و خداوند ستمگران را دوست ندارد. و اينكه خداوند كساني را كه ايمان آورده اند جدا و پاكيزه كند و كافران را نابود سازد. آيا گمان مي بريد وارد بهشت مي شويد درحالي كه خداوند هنوز مجاهدان و صابران شما را معلوم نكرده است؟... محمد(ص) نيست مگر فرستاده خداوند كه پيش از او فرستادگاني آمده اند، آيا اگر او كشته شود يا بميرد شما به گذشته جاهلي خود برمي گرديد؟ و هر كس دچار دگرگوني و عقبگرد شود، زياني به خداوند نمي رساند... ]اجابت كنندگان خدا و رسول[ كساني هستند كه به آنها گفتند همانا مردم عليه شما جمع شده اند، پس بترسيد اما- همين ماجرا- بر ايمان آنها افزود و گفتند خدا ما را كافي است و او وكيل نيكويي است... اي پيامبر آنها كه به سوي كفر مي شتابند تو را محزون نكنند، به يقين آنها هيچ زياني به خداوند نمي رسانند و خداوند اراده كرده كه هيچ بهره اي براي آنها در آخرت نگذارد... چنين نبود كه خداوند مؤمنان را در آنچه شما هستيد باقي بگذارد مگر اينكه خبيث از طيب و پاكيزه، متمايز و جدا شود.»
رستاخيز از كربلا برخاست، تا ديگر كسي نتواند گندم نمايي و جوفروشي كند. و قيامت از عاشورا قامت افراشت تا از آن پس كم فروشان و خيانت كنندگان و منافقان رسواي خلق شوند و عمر پسر «سعد ابي وقاص» نتواند چون پدر يكي به نعل و يكي به ميخ زند، چندان كه محمد پسر «اشعث بن قيس» و شمر. كربلا نه سقيفه بود و نه شوراي شش نفره و نه صفين. ماجراي كربلا، زمينه ها و سينه ها را زير و رو كرد تا در پهنه اختيار، اسرار پنهان فاش گردد. «اخرجت الارض اثقالها» شد و «حصّل مافي الصدور». ديگر نماز با علي و نهار با معاويه- بي طرفي و ميانه روي!- و حكميت امكان نداشت. بينديش عمر سعد! شبي به تو مهلت داده ابن زياد. راه ملك ري از كربلا مي گذرد، از خون حسين! انتخاب كن! انسان چه قدر مجنون باشد كه بشنود اين سخن را «تو از گندم ري جز اندكي نمي خوري» و باز ريختن خون حسين را برگزيند! سعد ابي وقاص و عبيدالله بن زيادبن ابيه چه كرديد با «عمر»؟! اما آن سوي ميدان- چندي بعد- شب عاشورا كه مي رسد و امام امضا مي كند كه ياراني باوفاتر از ياران خويش نديده و اجازه مي دهد كه رفتن را اختيار كنند و بروند، باز هم خداوند شاهداني را براي روز قيامت مي گيرد. عصاره كلام آنها اين است؛ اميري حسين و نعم الامير. بي«امام» سر به كدام وادي حيرت بگذاريم؟ و چنين ماندني به چه مي ارزد؟
شاها من ار به عرش رسانم سرير فضل
مملوك اين جنابم و محتاج اين درم
گر بر كنم دل از تو و بردارم از تو مهر
اين مهر بر كه افكنم، آن دل كجا برم
تزول الجبال و لاتزل! جان پدر، از علي(ع) در گوش گير! كوه ها از جا جنبيدند، تو استوار و پابرجا بمان! بمان اي قبله كرامت كرام، اگرچه پايكوب لئامت لئام! فرياد كن تا ابد در گوش بزرگواران و عزتمندان «صبراً يا بني الكرام فما الموت الا قنطره تعبر بكم عن البؤس والضراء الي الجنان الواسعه... شكيبا باشيد اي فرزندان كرامت كه شهادت نيست مگر پلي كه شما را از مشكلات و سختي ها به وسعت بهشت و نعمت جاويد عبور مي دهد.» مرگ كه خوار و مقهور شد، انسان و جامعه انساني «بنيان مرصوص» مي شود، پرصلابت و نفوذناپذير و اين آغاز پيروزي است و گشايش افقي تازه و گسترده پيش چشم ناظران.
ايحسب الانسان ان يترك سدي. آيا انسان گمان مي برد، مهمل و بي هدف رها شده است، آن هم پس از به گواهي گرفته شدن خون خدا حسين؟! مي شود ملتي با روحي بزرگ را ترساند يا فريفت و به گذشته تيره و تار جاهليت برگرداند؟ مي شود با تربيت شدگان مكتب حسين(ع)، گندم نمايي و جوفروشي كرد؟ شدني است با دشمنان حسين آميختن و از يزيديان روزگار مرحبا شنيدن و حرمت شكنان عاشورا را «مردان خداجو» ناميدن و با اين همه كاريكاتوري وارونه از انقلاب و اصلاح و عاشورا ساختن؟! جهان تا اين حد بي حساب و كتاب است؟! هيهات! ملتي وامدار شعار «سلم لمن سالمكم و حرب لمن حاربكم و ولي لمن والاكم و عدو لمن عاداكم» محال است از روح تولا و تبرّا فاصله گيرد. مگر مي شود فلسفه حيات چنين ملتي را مسخ كرد و به مسلخ برد؟ محبتي است حسين(ع) را در دل هاي مؤمنان كه هرگز به سردي نگرايد. ذكر ديروز و پريروز جوانان دانشجوي اين ملت بود كه در رثاي استاد خود- شهيد شاهد، مجيد شهرياري- همنواي مولوي نوحه مي خواندند «كجاييد اي شهيدان خدايي- بلاجويان دشت كربلايي». ترور و تهمت و فتنه و فريب، با اين جوانان ره به كجا تواند برد؟
باز هم كربلاست و باز هم عاشورا. السلام علي الشّيب الخضيب. السلام علي الخّد التريب. السلام علي البدن السّليب... السلام علي الرأس المرفوع... سلام بر سر برافراشته... سلام بر حسين زينب و زهرا(س)...
اين كشتي فتاده به هامون حسين توست
وين صيد دست و پا زده در خون حسين توست
اين غرقه محيط شهادت كه روي دشت
از موج خون شده گلگون حسين توست
اين قالب تپان كه چنين مانده بر زمين
شاه شهيد ناشده مدفون حسين توست