۱۷ آذر ۱۳۸۹ - ۱۰:۵۵

در 4ماه 660فک جراحی کردم

کد خبر : ۱۳۸۸۷
یکی از پزشکانی که از روزهای نخست جنگ بعنوان داوطلب اضطرای به جبهه اعزام شد دکتر کرامت یوسفی می باشد . دکتر کرامت یوسفی فوق تخصص جراحی ترمیمی، بعد از دوران دفاع مقدس ، به استان کرمان آمد و در این استان ماندگار شد . او اهل آباده فارس می باشد .

وی درباره نقل خاطراتش از سال های دفاع مقدس می گوید: انسان دوست دارد از بعضی خاطرات فرار کند ، ولی امکان ناپذیر نیست . هر لحظه ؛ هر ثانیه و هر روز ، بعللی و با جرقه ای تمام آن خاطرات در ذهنش مرور می شود . من هم راجع به آن دوران همین احساس را دارم .

و در حالی که اشک می ریزد اضافه می کند : گاهی دلم می خواهد هیچ خاطره ای از آن دوران ، مصائب، سختیها و کشتارها نداشته باشم . وقتی صحنه های دیدن 600-500 جنازه و یا شهادت بهترین دوستان ، جلوی چشمم می آید ، برایم بسیار دشواراست. من در طول عمرم شاید خیلی گریه نکرده باشم ولی بارها حین عمل مجروحین و رزمندگان ، زار، زار اشک ریختم .
صحنه هایی را دیدم که در هیچ کتاب و فیلمی نمی گنجد . آنچه که ما با گوشت و پوست و روح و جسم و جان در بطن آن قرار گرفتیم و دیدیم و درک کردیم ، با فیلمهایی که امروز از جنگ ساخته می شود از زمین تا آسمان تفاوت دارد و هنوز نتواسته اند فیلمی بسازند که با واقعیتها و روح آن فضا مطابقت داشته باشد . واقعیتهای جنگ چیزدیگری بود .کسانی می توانند آنرا بیان کنند که آن زمان را درک کرده باشند .


*سوال:لطفاً از اولین حضور خود در جنگ بگویید .


*جواب:اولین بار که اعزام شدم ؛ رزیدنت جراحی بیمارستان شهدای تجریش بودم و دوره ی تخصصی جراحی را طی می کردم .ساعت 2 بعد از ظهر روز 31 شهریور سال 59 بود. در پاویون رزیدنت،اتاق پزشک نشسته بودیم ، رادیو اعلان حمله ی عراق با ایران را کرد.من و دوستم، دکتر پاکروان با شنیدن خبر و اعلام اینکه ، داوطلبین پزشک می توانند از طریق دانشگاه تهران ثبت نام و اقدام به حضور در جبهه را داشته باشند،همان ساعت از بیمارستان با مسجد دانشگاه تهران برای اعزام تماس گرفتیم. گفتند ساعت 8 صبح با هماهنگی دکتر رفعت جو ، رئیس بیمارستان فیروزگر می توانیم اقدام کنیم. روز بعد ساعت 8 صبح به بیمارستان فیروزگر مراجعه کردیم . یک گروه 6 نفره بودیم . اولین پزشکانی بودیم که اعزام شدیم .من، دکتر پاکروان ، دکتر امینی ( ارتوپدی) دکتر پناهی ( بیهوشی ) و دو نفر دیگر که اسامی آنها یادم نیست.
به این ترتیب اولین تعاون و بسیج پزشکی به مدیریت دکتر رفعت جو شکل گرفت. به پایگاه نظامی فرودگاه مهرآباد رفتیم . قرار بود 11 صبح پرواز کنیم .در حال حرکت بطرف باند بودیم که یک مرتبه یک هواپیما با صدای خاموش و در سطح پایین روی باند دیده شد . داشتیم نگاه می کردیم دیدیم از زیرش یک چیزی افتاد . گفتند : بمب است . یک بمب افتاد کنار پمپ بنزین باند نظامی و بمب دوم افتاد روی باند هواپیمای 130C که قرار بود ما را سوار کند. خوشبختانه این دو بمب عمل نکردند. اگر منفجر می شدند فاجعه ببار می آوردند . سومین بمب در فضای خاکی خارج از باند افتاد که منفجر و خاک بسیار زیادی به هوا بلند شد و در اثر ترکش آن رادار یکی از هواپیماهای 130C صدمه دید . حرکت ما به وقفه افتاد. ظهر با کیک و چایی بعنوان ناهار از ما پذیرایی کردند. بالاخره ساعت حدود 4 بعد از ظهر دستور دادند سوار شویم . تعداد ما محدود بود . هواپیما بار زده بود و وقتی ما سوار شدیم هنوز روی محموله های بار ، جاگیر نشده بودیم که آژیر قرمز بصدا در آمد . همگی بسرعت از در کوچک هواپیما پریدیم پایین و زیر درختهای کاج پناه گرفتیم . بعد از 10-20 دقیقه گفتند وضعیت سفید است و سوار شوید . برگشتیم مجدداًوضعیت قرمز شد، باز برگشتیم زیر درختهای کاج و پس از دقایقی که وضعیتِ سفید اعلام شد ، سوار شدیم .
داخل هواپیما، جعبه های بلندی شبیه تابوت بود که ما فکر کردیم تابوت است . از مسئول فنی پرواز پرسیدم .گفت : اینها موشکهای کاتیوشا هستند. نصف هواپیما از این موشکها بود که ما روی جعبه های آنها نشستیم و نصف دیگر هواپیما جعبه های سیب درختی بود . بدون نگرانی و غم و اضطراب ؛ بچه ها در یکی از جعبه های سیب را باز کردند و تا رسیدن به پایگاه وحدتی دزفول ، سیب خوردیم .


*سوال:پس از ورود به دزفول به کجا رفتید؟


*جواب:به بیمارستان افشار رفته و در آنجا مستقر شدیم . آن زمان هنوز نه بسیج سازمان یافته ای داشتیم و نه تعاون . کمکها خود جوش و مردمی بود . هر کس از مردم به نوعی کمک می کرد. بعد از دو روز یک گروه شصت نفره از سیستان و بلوچستان به سرپرستی یک داندانپزشک به ما ملحق شدند که وظیفه حمل و نقل مجروحین را بعهده گرفته بودند. آنها یک شورلت بلیزر و دو ماشین دیگر داشتند که می رفتند سطح شهر و مجروحین را جمع آوری می کردند و چون بیمارستان پر از مجروح بود ، اینها خودشان در حیاط بیمارستان می خوابیدند .


*سوال:آیا اوقات فراغت هم داشتید ؟


*جواب:روزهای اول وقتی فراغتی حاصل می شد یکی ازتفریحات ما این بود که بنشینیم فاصله زمانی نور حاصل از شلیک گلوله های عراقی را با زمانی که صدای آن به گوش می رسید محاسبه کنیم. یا اینکه منورها را می شمردیم یا از روی نور و صدا فاصله را تعیین کنیم .
روزهای پنجم –ششم ورود ما به جبهه ، جنگ تمام عیار شده بود . هنوز خرمشهر مسئله ای نداشت و مقاومت می کرد .عراقیها بیشه ها را تصرف کرده بودند.بعد از ظهر بود که یک مرتبه صدای تانک در شهر دزفول پیچید . شهر تخیله و شایع شده بود که عراقیها شهر را گرفته اند. یک تانک چیفتن آمد جلوی در بیمارستان مستقر شد و راننده آن ، پنج تا مجروح را پیاده کرد . پرسیدم چرا با تانک آمدی ؟ گفت ماشین نبود مجبور شدم مجروحین را با تانک بیاورم .



سوال:آیا برنامه کار و استراحت مشخصی داشتید ؟


*جواب:روز ها درمان می کردیم و شبها که توپ باران می شد گاهی وقتها به پشت بام می رفتیم و نقاطی را که توپ به زمین خورده بود نگاه می کردیم که به صورت یک مخروط شعله از آن بالا می رفت . ما به علت اینکه دائمآ در اتاق عمل بودیم برای خواب و استراحت از اتاق ریکاوری استفاده می کردیم و هر لحظه آماده عمل جراحی بودیم . در تاریخ 7/7/59 ساعت 10 شب با دکتر پاکروان سرگرم بحث و گفتگو بودیم که شهر مورد حمله موشکهای اس اس قرار گرفت بطوری که کلمن آبی که در پنجره بود مثل یک توپ بلند شد و افتاد زیر تخت و پنجره مچاله شد .فکر کردم بیمارستان را زدند . طبقه بالا ی بیمارستان بخش اطفال بود سراسیمه به طبقه بالا دویدم درها و شیشه ها همه خرد شده بود . تمام فضا خاک بود ولی بچه ها روی تختها و خاک و شیشه ها نشسته بودند و سالم بودند معلوم شد توپ به نزدیکی بیمارستان اصابت کرده . خاموشی مطلق بود. آمدم پایین گفتند محله سیاوشی و خیابان فردوسی را با موشک زده اند . این محله ،محله ی فقیر نشین و پر تراکمی از نظر جمعیت بود که سه تا موشک به این محل اصابت کرده بود .
مجروحین را آوردند ما نمی دانستیم موشک چیه و زخمی موشک چطوریه ؟ مجروحین را به اورژانس آوردند به یک آدمی که کاملأ سالم و بدون زخم بود و مقداری خاک روی دهان و بینی او بود برخورد کردم، او مرده بود . سعی کردم با انجام احیاء ( برگشت تنفس و قلب ) او را احیاء کنم ولی جواب نداد. یک مرتبه به اطراف خود نگاه کردم دیدم دور تا دورم جسد است . هر کس در تاریکی مجروحی را بر دوش گرفته بود و به بیمارستان منتقل می کرد . از هر طرف صدای ناله به گوش می رسید . یک لحظه گیج شدم که چکار کنم . گفتم سریعاً زخمی ها را به سالن غذا خوری ببرند و روی زمین بخوابانند . زخمی هایی که له بودند ، در اتاقهای بخش بستری کنند . مثلاً مجروحی که پوست سرش کنده شده بود از نظر ما زیاد مشکل نداشت .اینها را در سالن غذاخوری مستقر کردیم . در این احوال دیدم مسئول اتاق عمل با یک مجروح بردوش وارد شد . گفت این بابامه، باید برم مادرم را هم بیاورم . او را گذاشت و به سرعت رفت .ده بیست دقیقه بعد مادرش را هم آورد ، در حالی که هشت تا از دنده هایش شکسته بود. ولی پدرش مُرد . بالاخره زخمی ها را بستری و کار درمان را شروع کردیم . در محوطه ی اورژانس و راهروها ،روی تختها و زیر تختها پر از مجروح و جنازه بود .تا 5/7 صبح من یکسره در حال درمان زخمی ها بودم . در همین حال از رادیو تلویزیون تماس گرفتند که با دکتر جراح کار داریم . وقتی صحبت کردم ،گفتند آمار کشته ها و زخمی ها را می خواهیم . به آنها گفتم ده دقیقه دیگر تماس بگیرید . به اتفاق خانم غیور که از نرسهای اتاق عمل بودند و حقیقتاً یک غیور مرد بود که شبانه روز در بیمارستان خدمت میکرد و تا پایان جنگ نیز در صحنه خدمت بود ،به سردخانه رفتیم که جسد ها را بشماریم . هر وقت این صحنه یادم می آید دچار حالتی می شوم که هیچکس نمی فهمد . یک سکویی آخر سردخانه بود 15 تا نوجوان طاق باز کنار هم در آنجا قرار داده شده بودند . هر گوشه ی سردخانه مقداری جسد روی هم تلنبار شده بود . در حال شمارش اجساد بودیم حدوداً 260 تا را شمارش کرده بودیم و در حال خروج از سردخانه بودیم که من یک پارچه ی مچاله شده را دیدم ،اصلاً فکر نمی کردم که داخل آن چیست ؟
با نوک پا زدم به این پارچه ی مچاله شده زدم، دیدم جسد یک بچه ی شیرخواره بود که له شده و در لباسهای خود با خون و خاک یکی شده بود . بسیار صحنه ی وحشتناکی بود . خانم غیور یک مرتبه دچار حالت ضعف شد و به زمین افتاد او را بلند کردم . زار زار گریه می کرد .با این جسد تعداد کشته ها 261 نفر بود . حدوداً 570 مجروح نیز داشتیم . این اولین آمار کشته و زخمی ها بود که از رادیو تلویزیون اعلام شد .
پس از 48 ساعت از راننده آمبولانس بیمارستان خواهش کردم مرا به محله هایی که بمب و موشک زده بودند ببرد . اولین جایی که رفتیم محله ی سیاه بیشه بود صحنه های وحشتناکی دیدم . موج انفجار خانه ها را به کلی نابود کرده بود . جوانی را دیدم که می گفت : من خانه خاله ام اینجا بوده ولی از بس خراب شده نمی توانم تشخیص بدهم که کدامیک است .
به خیابان فردوسی رفتیم موشک یک گودی عمیق به طول 3-4 متر و دهنه ی 5-6 متر ایجاد کرده بود .
اجازه بدهید دو خاطره ی دیگر از دزفول نقل کنم .
شب هفتم مهر ماه که دزفول موشک باران و بمباران شد، مردمی که برای کمک رسانی می رفتند خودشان هم مورد حمله ی توپ و موشک و بمب قرار می گرفتند . من با پادگان وحدتی تماس گرفتم . می دانستم که بنی صدر آنجاست . زنگ زدم که حداقل کاری بکند که توپخانه ی عراق خاموش بشه . مسئول دفتر بنی صدر گفت : او خواب است و حق نداریم بیدارش کنیم .
به دفتر امام زنگ زدم آقایی که جواب دادند گفتند که امام نماز شب می خوانند یک ربع دیگر تماس بگیرید . یک ربع بعد زنگ زدم گفتند با آقای رجایی تماسی بگیرید . به دفتر آقای رجایی که آن زمان نخست وزیر بود زنگ زدم . خودشان بیدار بودند و گوشی را برداشتند . با آقای رجایی صحبت کردم وضعیت را گفتم. از شمار بالای کشته و زخمی ها به ایشان اطلاع دادم . گفتم که مسئله مهم ما توپخانه عراق است که نمی گذارد کار کنیم . اگر بشود جلوی آن گرفته شود بهتر است . ایشان گفتند ما در جریان ماوقع هستیم ولی متاسفانه کاری از دستمان بر نمی آید . ( آن زمان بنی صدر فرمانده کل قوا بود )
یک خاطره خیلی بد از روز های اول جنگ دارم که خوب است بیان کنم . یک روز یک مجروح عراقی آوردند .مردی حدوداً 40 ساله که از ناحیه کتف و سر شانه آسیب دیده بود . ما او را مرتب درمان می کردیم و چون عرب بود توسط بعضی از نگهبانها که عربی بلد بودند با او صحبت می کردیم و احوالش را می پرسیدیم . این عراقی در اتاقی روبروی ایستگاه پرستاری بستری بود . روز یازدهم بعد از درمان او را به اتاقی که سه تخت در آن بود منتقل کردیم . ان شب ساعت 2 بعد از نیمه شب یک مجروح جنگی که سرباز بود آوردند. ترکش به شکمش خورده بود و پارگی روده داشت او را عمل و ترمیم کردیم ساعت 5 صبح عمل تمام شد . من رفتم دراز کشیدم که استراحت کنم . ساعت 5/7 صبح آمدم بیماران را ویزیت کنم . در اتاق سه تختی که عراقی بستری بود روی تخت اول سرباز مجروحی که شب قبل او را عمل کرده بودیم خوابیده بود ، تخت وسط خالی بود و تخت آخری هم متعلق به مجروح عراقی بود . این صحنه هیچوقت از ذهنم دور نمی شود . از سرباز ایرانی پرسیدم اسمت چیه ؟ گفت : حسن 19 ساله و اهل شهر ری و 6 ماه از خدمت او باقی مانده بود . بلندش کردم که راه برود . با او صحبت و شوخی کردم . شب بعد ساعتهای 4 صبح بود که یکمرتبه دیدم پرستار داره با جیغ و فریاد می گه دکتر بلند شو ، مجروح عراقی سرباز ایرانی را کُشت .
سراسیمه پریدم توی اتاق و دیدم حسن روی تخت در حالیکه سِرُم و خون از دستش بیرون کشیده شده ، خفه شده و عراقی او را کشته بود . به پادگان وحدتی خبر دادیم آمدند او را ببرند سربازی که برای بردن عراقی آمده بود وقتی ماجرا را شنید داشت دیوانه می شد. گریه می کرد و می گفت : اجازه بدهید اورا بکُشم . گفتم من یک پزشکم کاری نمی توانم بکنم و او را بردند .
سه روز بعد یعنی 10 مهر 59 مجددأ موشک باران دزفول توسط عراقیها شروع شد . خانه های دزفول دارای زیرزمینی به نام شبستان و زیرزمین عمیقتری به نام شبادون بودند که در موشک باران تعدادی از مردم در این شبادونها پناه گرفته و گیر می افتند . از جمله خانواده ی راننده ی امبولانس بیمارستان بود که 7 نفر را از اعضای خانواده اش در شبادون بودندکه پس از 72 ساعت مردم با دست به دست کردن حلب و خاکبرداری از این منطقه این هفت نفر را که 3 نفرشان مرده و 4 نفر زنده بودند بیرون آوردند . راننده آمبولانس را چهار سال بعد در یکی از عملیاتها دیدم که گفت تا حالا غیر از آن 3 نفر9 نفر دیگر از اعضای خانواده اش به شهادت رسیده اند .


*سوال:آیا شما فقط در دزفول به مداوای مجروحین می پرداختید ؟


*جواب: نه ، من تقریباً تمام مناطق جنگی و شهر های مجاور آنها را خدمت می کردم . زمانی که مسجد سلیمان را با موشک زدند ساعت 6 بعد از ظهر بود . مردم هجوم آورده بودند برای کمک به تخلیه مجروحین . 2 ساعت بعد دوباره همون نقطه را با موشک زدند و کسانی که برای کمک رفته بودند نیز کشته و مجروح دادند . به ما خبر دادند وضع خراب است برای کمک بیایید . سریع خودم را به فرودگاه رساندم و به مسجد سلیمان رفتم و در بیمارستان شرکت نفت مستقر شدم . آمار کشته و زخمی ها بالا بود . 24 ساعت مجروحین را جمع کردیم . در این مرحله من ، دکتر دلشاد ، دکتر امیری و دکتر علمدار بودیم که همگی داوطلب اضطراری بودیم . ظهر برای تهیه آمار کشته ها رفتیم . خیلی وحشتناک بود .در یک اتاق خیلی بزرگ تعداد زیادی جسد و روی هر جسد دو قالب یخ بود که حدوداً 15 سانت از ارتفاع کف اتاق آب و خون بود. پاچه ی شلوارم را بالا زدم با نوک پنجه 120 جنازه را شمارش کردم . وقتی کارمان رو به اتمام بود گفتند اندیمشک را زدند با سرعت خود را به آنجا رساندیم . 24 ساعت هم به مجروحین آنجا رسیدگی کردیم که گفتند رامهرمز را زدند . مجدداً با سرعت به آنجا رفتیم . زخمی ها را جمع و جور کردیم و رسیدگی نمودیم و کار مقداری سبک شد به تهران برگشتم ، که به خانواده سری بزنم . به منزل که رسیدم یکی از همسایه ها مرا که دید هاج و واج نگاه کرد و گفت مگر تو تیر نخوردی ؟ حال و حوصله شوخی نداشتم . وقتی به آپارتمان خودمان رسیدم و در زدم با باز شدن در با صحنه ی عجیبی روبرو شدم . دیدم گوش تا گوش منزل، اقوام نشسته و منتظر جسد من هستند . ظاهراً یک نفر تلفنی به همسر من گفته بود که من کشته شده ام . و از آنجا که ما روزهای آخر مرتب در شهرهای مختلف در رفت و آمد و تکاپو بودیم کسی نتوانسته بود مرا پیدا کند و از حال من جویا شود . و این کار تا پایان جنگ چندین بار تکرار شد که کسانی تلفنی اوضاع روحی و روانی خانواده مرا بهم میریختند .
یک روز ساعتهای حدود 4 بعد از ظهر میگها و فانتومها در آسمان دزفول درگیر شدند . فانتوم ، میگ را زد . منفجر شد و افتاد . 20 دقیقه ی بعد تکه های جسد خلبان عراقی را آوردند . گفتم تکه های جسد را در یک پلاستیک بریزند . آخرین تکه ای که از جسد خلبان عراقی آوردند قسمت میانی صورت خلبان ، بینی و سبیل او بود و مقداری پول عراقی . من یک پزشکم دیدن این صحنه مرا متاثر کرد . آن لحظه به این فکر می کردم که الان زن و بچه ی او چکار می کنند .


*سوال:آیا از آن صحنه ها عکس هم دارید ؟


*جواب: من وقت نمی کردم عکس بگیرم . در عملیات خیبر یک دکتر بیهوشی مشهدی بود که با خودش دوربین آورده بود . تعدادی عکس از ما گرفت که من آنها را دارم . سوله ی دکتر رهنمون و ما نزدیک هم بود در سه راهی جفیر در طلائیه ساعت 5 صبح بود که هواپیماهای عراقی در سه نوبت صبح و ظهر و عصر می آمدند بیمارستان مرکزی را بمباران می کردند . این برنامه عادی بود . کار به جایی رسیده بود که ما بدون سر بلند کردن صدای میگ و فانتوم را از هم تشخیص می دادیم .
ما دوربین این آقا را گرفتیم و چند تا عکس در سوله انداختیم . صبح ساعت 6 دکتر رهنمون در بغل من شهید شد . و آقای مهدی خداپرست نیز از دوستان من بود که شهید شد .12 نفر در سوله بودند 6 نفر در رکوع و سجود بودند که راکت از جلو ی سوله آمد و از پشت سوله بیرون رفت کله ی آن 6 نفر که ایستاده در حال نماز بودند داغون شد از جمله دکتر رهنمون که ترکشِ اصابت کرده به مغز او را هنوز نگه داشته ام و عکس این صحنه را دارم .
مغز دکتر رهنمون پخش شده بود روی لباسهایش . می خواستم آن ترکش را اهداء کنم به موزه جنگ که متأسفانه فراموش کردم . من بلافاصله از آن سوله عکس گرفتم .
البته از حضور در کوه های کردستان و منطقه ی مریوان هم عکس دارم. در عملیات کربلای 4و5 من 4 ماه در خوزستان برای جراحی فک و صورت مستقر بودم و طی این مدت 660 فک له شده عمل کردم که اینها غیر از موارد دیگری بود که به عنوان پزشک جراح به عهده ام بود . از آنجا که من صادقانه در جبهه های خدمت می کردم احترام خاصی برایم قائل بودند . دکتر اخوان جراح فک وو صورت از تهران به بیمارستان اهواز آمده بود و گفت من می خواستم از مجروح عکس بگیرم ،دوربین مرا گرفته اند . گفتم :چرا؟گفت : نمی دانم .
با مسئولین ستاد تماس گرفتم پرسیدم " چرا دوربین دکتر اخوان را گرفته اید؟گفتند : ممکن است کسی از مجروحین عکس بگیرد و سوء استفاده تبلیغاتی بکند .
گفتم : اشتباه بزرگ شما همین است . اگر این عکسها و مدارک را نداشته باشید چگونه می توانید از حقانیت خود دفاع کنید اینها مطالب علمی است که هر پزشکی می تواند در مجامع علمی دنیا مطرح کند.گفتم: یعنی شما تا به حال نگذاشتید هیچ پزشکی عکس بگیرد؟ گفتند :نه .آنها پذیرفتند که اشتباه کرده اند و دوربین دکتر اخوان را به او پس دادند. عکسی دارم از یک مجروح که خمپاره به دستش اصابت کرده و در دستش مانده است .
یک سرباز می توانست از 30-20 متر دورو بر خود خبر داشته باشد ، یک فرمانده فقط منطقه خودش را می توانست ببیند اما من بعنوان یک پزشک ِجراح ِ اصلى بیمارستان مادر، مجروحین سرتا سر جبهه را می دیدم . در عملیات خیبر پسری مجروح شده بود که شکم ، پوست و دنده هایش کنده شده بود. وقتی او را مداوا می کردم ، گریه می کرد و می گفت : از گردان ما گردان امام حسین (ع)یزد از 500 نفر فقط من زنده ماندم. همه ی بچه ها را تانکهای عراقی زیر گرفتند .
من یادم نمی رود اولین بار وقتی یکی از گردانهای تانک لشکر 92 زرهی خوزستان عملیات کرد .همه ی 45 دستگاه تانک در محاصره عراقی ها گرفتار شده و تمام تانک ها را زدند و اجساد جزغاله را آوردند. بسیار وحشتناک بود. ما فقط یک کامیون جسد جزغاله داشتیم. فقط خدا می داند وقتی در آن کانتینر را باز کردم و آن همه آدم را سوخته را دیدم چه حالی شدم .

*منبع:پایگاه مجازی دفاع مقدس استان کرمان