خیلی خسته بود. نه پاهایش توان راه رفتن داشت و نه حتی ریه هایش قدرتی برای حبس کردن هوا که اکسیژن به خون های موجود در رگ هایش برسد. . . با بیست و پنج سال سن و هیکلی نه چندان درشت خود فردا را جستجو می کرد.

یک تکه پارچه سبز دور مچش بود و البته معلوم بود که خیلی وقت است آن را ندیده که اگر دیده بود دست کم یکی دو با تمیزش می کرد تا اینطور به رنگ خاکستری متمایل نشده باشد.
مدت ها بود که استراحت نکرده بود. تمام راه را دویده و خسته و نفس بریده رسیده بود اینجائی که الان رسیده! وسط بیابان خدا، همین جائی که دیگران "ناکجا آباد" میخوانندش...
خیلی ها خواسته بودند که منصرف شود از پا نهادن به مسیر "ناکجا آباد". همسایه دیوار به دیوارشان که 30 خرداد 88 از او خواست اتوبوس شرکت واحد را نسوزاند – و البته موفق نشده بود و کتکش هم زده بودند- تا بسیجی های محله شان که عاشورای همان سال زیر دست و پای او و رفقایش کتک خورد و از هوش رفت و پیکر برهنه اش به امان خدا کنار خیابان رها شد . . .
مشکل اینجاست که یک نفر نشسته بود آن طرف دنیا و داشت تشویقش می کرد که باید به راهش ادامه دهد. از پشت صفحه تاویزیون صحنه های جان دادن دخترکی را نشانش داده بودند که می گفتند هم بیگناه است هم قاتلش در جناح مخالف!
تحریک به اغتشاش که نه، احساساتی شده بود و نمی دانست دور و برش چه می گذرد. چشمانش بسته و گوش هایش کر شده بود.
امروز اما وقتی به ناکجا آباد رسید تازه فهمید چه بلائی سرش آمده. بی تاب شده بود و روی پای خودش بند نمی شد.
تازه یادش افتاده بود که از مدعیان وقوع تقلب مدرک بخواهد برای ادعایشان. تازه یادش افتاده بود که پرچم ایران بخشی از وجودش است.
تازه شنید که یک گاوچران از آن سوی دنیا با ادعای دفاع از حقوق بشر و خطرناک بودن ایران میخواهد خانه آبا و اجدادی اش را نابود و جوان قصه ما را خانه خراب کند!
گیج بود و منگ و مثل از خواب پریده ها دور و برش را با دقت می دید اما نمی توانست حرفی بزند.
صدای جیغ و گریه های بچه هائی را می شنید که زیر بمباران داشتند جان می دادند. زبانشان عربی بود و بخاطر آورد که این صداها دارد از جائی به نام غزه به گوش می رسد . . شاید هم از لبنان بود . . .
شرمگین شده بود از خودش که میان خیابان های تهران داد زده بود: نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران . . . که الان هم ایرانش را تهدید کرده بودند هم کودکان غزه را شهید.
بدون لحظه ای درنگ دوری زد و به پشت سر نگاه کرد.
راه درازی را آمده بود. خسته و مانده سرجایش نشست چون یادش امد که عمر خود را برای آمدن به ناکجا اباد تلف کرده است . . .
لحظه ای به فکر فرو رفت. درنگی کوتاه کرد و خیلی سریع از جای برخاست. چشمهایش برقی خاص می زد. این بار به راه آمده طوری نگاه می کرد که گوئی دارد زیباترین تابلوی نقاشی دنیا را می بیند. معلوم نبود وسط آن جاده بی آب و علف چه می دید ولی شاد بود و خندان.
قدم زدن را آغاز کرد اما این بار در راه بازگشت!
تعجیل داشت و قدم زدن هایش مانند دویدن شده بود.
شاد بود که داشت بر می گشت به همانجائی که بود. می خندید چون این بار جان در کف دست نهاده بود و با ذکر نام خدا به سمت ایران حرکت می کرد.


