یک دفعه دیدم یکی از تانکهای عراقی از آن طرف بالا آمد و شلیک کرد. گلوله اش به زیر پایم خورد. دو سه متری روی هوا چرخیدم و به زمین خوردم. سرم سنگین شد. اول حس کردم سرم از بدنم جدا شده است، منتهی چون گرم هستم، متوجه نیستم!
به گزراش صراط، «بابانظر» خاطرات سردار شهید محمدحسن نظرنژاد از انقلاب و جنگ تحمیلی یکی از شیرین ترین و جذاب ترین کتاب های منتشر شده در حوزه دفاع مقدس است که در شهریور ماه 1388 رونمایی و با تیراژ بیست هزار نسخه وارد بازار کتاب شد. مصاحبههای این کتاب توسط سیدحسن بیضایی انجام گرفتهاست و تدوین آن را مصطفی رحیمی به عهده داشته است. این کتاب هم اکنون چاپ 45 را رد کرده است. کتابی که پرویز پرستویی برای رونمایی آن یادداشتی بدین مضمون نوشت:
بنابراین گزارش، شهید نظرنژاد بیش از 140 ماه در مناطق جنگی بود. در بستان چشم و گوش چپ خود را از دست داد. در فکه کمرش شکست. در فاو قفسه سینهاش شکافت، گازهای شیمیایی به ریههایش رسید و بالاخره در سال 1375 برای آخرین بار به کردستان رفت تا از واحدهای لشکر نصر خراسان بازدید کند. در آن بازدید، در دل کوهها و قلههایی که روزی جوانی او را دیده بودند، به علت کمبود فشار هوا دچار تنگی نفس شد و دفتر زندگیاش پایان یافت...
یکی از ویژگی های این خاطرات طنازی های شهید نظرنژاد در خلال بیان خاطرات است:
«...در حینی که دوش میگرفتم، چشم مصنوعیام افتاد و شکست. وقتی این چشم مصنوعی سر جای خودش نبود، سرم درد میگرفت. چشم یدکیام اهواز بود. یکی از بچهها را فرستادم که آن را از اهواز بیاورد. به پسرعمویم که مدیر داخله بود، گفتم: من در این هفت هشت روز یک لقمه نان نخوردهام!»
*
«خمپاره 120 داشتیم. ده بیست گلوله زد و آتش آنها ساکت شد. دکتر چمران از این که خمپارهها به هلی کوپتر اصابت کنند، نگران بود. با ساکت شدن آتش، تخم مرغ آبپز را توی دهانم گذاشتم و با انگشت فشار دادم که پایین برود. چمران خندهاش گرفت و گفت: میجویدید بهتر نبود؟!
گفتم این طوری زود هضم نمیشود. ممکن است تا دو سه روز دیگر غذا گیرم نیاید...»

بخش هایی از این کتاب خواندنی را در زیر منتشر می کنیم:
«سه گروهان ارتش، یکی گروهان توپخانه، دیگری گروهان پیاده به همراه گروهانی از تکاوران، به ما پیوستند. چهار هلی کوپتر هم از بالا ما را حمایت می کردند. یک هلی کوپتر کوچک هم بود که دکتر چمران را برای گشت در منطقه می برد.
سمت پل، جاده بانه ارتفاع بلندی قرار داشت. وقتی دمکرات ها مجبور شدند پل را رها کنند، رفتند تا ارتفاع را دور بزنند. می خواستند بروند روی ارتفاع و از آن قسمت، جاده را ناامن کنند. به دستور دکتر چمران، من، علیمردانی و علی زاده به همراه پانزده نفر از کلاه سبزها مأمور شدیم که با دو هلی کوپتر روی ارتفاع پیاده شویم. ارتفاع، حلقه مانند بود و پیچ خوردگی داشت. دمکرات ها می خواستند از پیچ بالا بیایند و قله را تصرف کنند. ما هم رفتیم روی قله پیاده شدیم. علیمردانی از سمت چپ و علی زاده از سمت راست من حرکت کردند.
مقداری که آمدیم، دیدیم چهارده پانزده نفر دمکرات دارند بالا می آیند. فاصله مان با آن ها بیشتر از صد قدم نبود. سرگردی که فرمانده کلاه سبزها بود، به محض دیدن آن ها به نیروهایش دستور آتش و عقب نشینی داد. عقب نشینی کردند و رفتند. خیلی ناراحت شدم. به علیمردانی گفتم: چکار کنیم؟ این ها که رفتند!
گفت:من آتش می کنم، تو برو جلو.
آن دو تیراندازی کردند و من از وسط دویدم. سنگی را پیش رو دیدم. خواستم به پشت آن برسم که دیدم یکی از دمکرات ها بالا آمد. قد راست کرد و خواست با اسلحه برنو مرا بزند. من هم فرصت شلیک نداشتم. ناگهان صدای تیر شنیدم. تیر علیمردانی بود که درست به وسط پیشانی او خورد. دویدم پشت سنگ و از آن جا تیراندازی کردم.
یکی از سمت راست من تیراندازی می کرد. یک تیر به خشاب اسلحه علی زاده خورد. دومی خورد به دستش و زخمی شد. علی زاده دو تا از خشاب های خود را به سمت من پرتاب کرد. خشاب ها را گرفتم و گفتم: شما زمین گیر شو که خونریزی ات زیاد نشود.
علیمردانی از سمت چپ به من رسید و گفت: شما حرکت کنید. من از پشت سر حمایت می کنم.
خودم را جلوتر کشیدم. ناگهان چهارده پانزده نفر به شصت قدمی ما رسیدند. علیمردانی بلند شد و گفت: یا حسین (ع)...
*
... یکدفعه دیدم یکی از تانکهای عراقی از آن طرف بالا آمد و شلیک کرد. گلولهاش به زیر پایم خورد. دو سه متری روی هوا چرخیدم و به زمین خوردم. سرم سنگین شد. اول حس کردم سرم از بدنم جدا شده است، منتهی چون گرم هستم، متوجه نیستم! غبار عجیبی هم پیچیده بود. بیسیمچی من که اسمش «جاجرم» بود، صدایش بلند شد و گفت: "حاجی شهید نشده. بچهها، بروید جلو. حاجی یک مقداری خراش برداشته. الان بلند میشود و میآید.” یک وقت دیدم آقای صادقی و مسئول تخریب گردان کنارم ایستادهاند. من تکان خوردم و بلند شدم. آقای کفاش به شدت میخندید. گریه هم میکرد. پرسیدم: "چرا اینجوری هستی؟” گفت: "حاجآقا نظرنژاد، شما لُختی!” نگاه کردم و دیدم موج انفجار همه لباسهایم را کندهاست. فقط یکتکه از پارچه شلوار و مقداری از پارچه شورتم باقیمانده بود. چشم و گوش چپم آسیب دیده بودند. ماهیچه دستم را ترکش برده بود. قسمتهای زیادی از بدنم، ضربه کاری خورده بود، ولی چون قوی و تنومند بودم، متوجه نبودم. خودم را تکان دادم تا بتوانم بهتر روی زمین بایستم. آقای کفاش، پیژامه سفید و گشادی را که داشت، به من داد تا بپوشم...
*
مجروحین را تا آن جایی که امکان داشت، عقب می آوردیم. بعضی را با هلی کوپتر ترابری که در اختیار قرارگاه بود می فرستادیم. بعضی دیگر را با قاطر و اسب منتقل می کردیم.
سی الی سی و پنج قاطر و اسب به کار گرفته می شد. هر حیوان، دو راننده داشت! تردد در ارتفاعات گردرش، به دلیل داشتن شن نرم خیلی دشوار بود. حتی از یک ارتفاع صخره ای بدتر بود به همین دلیل، سعی می کردیم از هلی کوپتر استفاده کنیم. اما وقتی آتش دشمن سنگین بود، هلی کوپتر قادر نبود که همه جا بنشیند.
خیلی از زخمی ها را مجبور بودیم با قاطر ببریم. یکی از آنها آقای امیر کانیان مسئول دیده بانی ادوات لشکر امام رضا (ع) بود. از روی ژاژیله با دوربین می دیدم که تا مدت زیادی، با برانکارد بر دوش بچه ها قرار داشت. بعد او را با هلی کوپتر به عقب منتقل کردند که دیگر دیر شده بود و به شهادت رسید. ایشان یک دانشجوی ممتاز بود. او در عملیات کربلای پنج مسئول دیده بانی لشکر بود. قبل از شهادت، دست راست خود را از دست داده بود. در کربلای پنج، در آن دست اندازها با موتور و با صد کیلومتر سرعت حرکت می کرد. بعضی وقت ها کسی را ترک موتورش سوار می کرد و با خودش به این طرف و آن طرف می برد. آدم با روحیه ای بود. وقتی روی گردرش زخمی شد، از طرق بی سیم به او گفتم: ان شاءالله خوب می شوی.
گفت: نه، حاج آقا، خودم می دانم که پایان عمرم فرا رسیده، من که به شما نمی رسم. از همین جا با شما خداحافظی و قربت طلبی می کنم.
رضا یوسفیان که بالای سر ایشان بود، می گفت: روده هایش بیرون ریخته بود ولی چنان روحیه ای داشت که من فکر می کردم یکی دو تا زخم کوچک برداشته.
وقتی خبر شهادت ایشان را شنیدم. اگر ناراحتی ام بیشتر از شهادت شریفی نبود، کمتر هم نبود.
مسأله مهم دیگر، سردی هوا بود. کسی که خون از بدنش می رود، در هوای گرم هم احساس سرما می کند، چه برسد به قله گردرش در زمستان. بچه هایی که برای شناسایی روی ارتفاعات آسوس رفته بودند، می گفتند که یک دسته از عراقی ها روی ارتفاع یخ زده اند و مرده اند.
من در حدود 25 عملیات مستقیماً شرکت داشتم اما هیچ عملیاتی مثل عملیات نصر هشت برایم شیرین نبود.
