به گزارش صراط به نقل از فارس، شش گزاره که برای فهمیدنشان نه دکترای علوم سیاسی لازم است، نه تجربه دیپلماسی
گاهی یک مسئله آنقدر ساده است که توضیحدادنش دشوار میشود؛ چون آدم نمیداند از کدام بدیهیات باید شروع کند.
اما ظاهراً باید شروع کرد.
یک: اگر کسی با شما مذاکره کرد و وسط مذاکره به شما حمله کرد، یعنی «مذاکره» بهتنهایی مانع حمله نمیشود.
ساده بود؟
یک بار دیگر:
مذاکره کردید.
گفتید آماده توافق هستید.
حتی گفتید حاضرید در موضوع هستهای عقبنشینی کنید و از ۴۰۰ کیلو اورانیوم صرفنظر کنید.
بعد به شما حمله شد.
نتیجه خیلی پیچیده نیست:
صرف مذاکره جلوی حمله را نگرفت.
برای فهم این جمله نیازی به نظریه روابط بینالملل نیست.
دو: اگر طرف مقابل با فشار از شما امتیاز بگیرد، ممکن است دوباره فشار بیاورد.
مثلاً طرف مقابل فشار میآورد.
شما میگویید برای اینکه دعوا نشود، امتیاز میدهیم.
او میبیند فشار جواب داد.
حالا سؤال کلاس اول سیاست:
دفعه بعد احتمالاً چه میکند؟
الف) میگوید چه انسانهای خوبی؛ دیگر فشار نمیآورم.
ب) دوباره فشار میآورد تا دوباره امتیاز بگیرد.
سؤال سختی نیست.
سه: اگر کسی از شما میترسد، باید کاری کنید بیشتر از حمله بترسد؛ نه اینکه بفهمد شما بیشتر از او از جنگ میترسید.
این هم ظاهراً نیاز به توضیح پیدا کرده است.
اگر هر روز بگویید:
تحریمها دارد ما را نابود میکند.
جنگ میشود.
وای اگر جنگ شود.
باید هر طور شده توافق کنیم.
طرف مقابل ممکن است نتیجه بگیرد:
«پس فشار مؤثر است.»
این احتمال ظاهراً در برخی تحلیلها جا افتاده است.
دوباره خیلی ساده:
اگر دشمن بفهمد با ترساندن شما امتیاز میگیرد، انگیزهاش برای ترساندن شما کمتر نمیشود.
بیشتر میشود.
چهار: شعار «صلح خوب است» سیاست خارجی نیست.
صلح خوب است.
رفاه هم خوب است.
سلامتی هم خوب است.
هوای پاک هم خیلی خوب است.
اما سیاست با گفتن چیزهای خوب اداره نمیشود.
وقتی میگویید «تفاهم»، باید بگویید:
سر چه چیزی؟
ما چه میدهیم؟
او چه میدهد؟
چه تضمینی میدهد؟
اگر زیر توافق زد چه میشود؟
اگر دوباره حمله کرد چه؟
و مهمتر:
آخر این امتیازدادن کجاست؟
اگر جواب این سؤالها را ندارید، هنوز «راهحل» ارائه نکردهاید.
فقط چند کلمه زیبا گفتهاید.
پنج: به کسی که درباره نتیجه مذاکره سؤال میکند نمیشود گفت جنگطلب و بعد مسئله را حلشده فرض کرد.
فرض کنید کسی میپرسد:
«خیلی خوب؛ مذاکره کنیم. اگر دوباره زدند چه؟»
پاسخ این نیست:
«شما جنگطلبید.»
میپرسد:
«چه تضمینی داریم؟»
پاسخ:
«شما مخالف صلحید.»
میپرسد:
«چه چیزی بدهیم که دیگر چیزی نخواهند؟»
پاسخ:
«مردم جنگ نمیخواهند.»
بله.
مردم جنگ نمیخواهند.
حالا جواب سؤال چیست؟
شش: اختلاف انداختن داخل کشور، دشمن را ضعیف نمیکند.
این یکی شاید از همه پیچیدهتر باشد، پس خیلی آهسته جلو برویم.
کشور «الف» میخواهد به کشور «ب» فشار بیاورد.
کشور «ب» متحد است.
برای کشور «الف» کار سختتر است.
حالا کشور «ب» دچار اختلاف میشود.
یک گروه به گروه دیگر میگوید شما کشور را به جنگ میبرید.
آن گروه جواب میدهد شما دارید کشور را تسلیم میکنید.
جامعه دوپاره میشود.
کشور «الف» قویتر شده یا ضعیفتر؟
باز هم سؤال سختی نیست.
حالا همه درسها را کنار هم بگذاریم:
فشار آورد 》 امتیاز خواست 》 مذاکره شد 》 باز هم حمله کرد.
حالا نسخه پیشنهادی چیست؟
مذاکره بیشتر.
اگر دوباره فشار آورد؟
تفاهم بیشتر.
اگر دوباره تهدید کرد؟
نگذاریم جنگ شود.
اگر پرسیدیم چگونه؟
صلح خوب است.
اگر پرسیدیم چه تضمینی دارید؟
سکوت.
اگر پرسیدیم نقطه پایان امتیازها کجاست؟
سکوت.
اگر پرسیدیم چرا طرف مقابل باید از ابزاری که برایش نتیجه داده دست بردارد؟
باز هم سکوت.
اینجاست که بحث دیگر بر سر «صلحطلبی» و «جنگطلبی» نیست.
بحث بر سر یک سؤال بسیار ابتدایی است:
آیا واقعاً سازوکار فشار را نمیبینید؟
عنوان این نوشته عامدانه قید دارد: «آنهایی که خائن نیستند».
چون اگر فرض را بر حسن نیت بگذاریم و فرض کنیم کسی عامدانه در مسیر منافع دشمن حرکت نمیکند، آنوقت یک پرسش دیگر باقی میماند:
کسی که دو بار نتیجه یک مسیر را دیده، اما برای بار سوم همان مسیر را با همان استدلال پیشنهاد میکند، دقیقاً چه چیزی را هنوز متوجه نشده است؟
شاید قبل از کلاسهای پیشرفته سیاست خارجی، لازم باشد از همان درس اول دوباره شروع کنیم:
اگر دشمن فهمید فشار جواب میدهد، فشار را متوقف نمیکند.
همین.
درس تمام شد.