به گزارش صراط نیوز به نقل از فرهیختگان، مرگ و زندگی گاهی آنقدر به هم نزدیک میشوند که مرز میانشان از یک تار مو هم باریکتر است. مارال فرجاد، شاید بهتر از هر آدم دیگری در این روزها، مختصات این مرز باریک را میشناسد. او که در سالهای اخیر در نبردی سخت و نفسگیر با بیماری سرطان، رودررو با مفهوم «نیستی» جنگیده و موهبت «بودن» را با تمام وجود لمس کرده است، حالا در قامت کاراکتری در فیلم «زندهشور» ظاهر شده؛ زنی مستأصل که در تاوان یک لحظه خشم، برای حفظ جان همسر و بقای خانوادهاش به هر دری میزند. اما مارال فرجاد امروز، دیگر آن انسان محافظهکار دیروز نیست. عبور از بیماری و داغ ازدستدادن مادر، از او زنی ساخته که حالا با جسارتی مثالزدنی، از «منطقه خاکستری» فاصله میگیرد و بیلکنت از «وطن»، «صلح» و «ریشه» دفاع میکند. در این گفتوگو، با او درباره چالشهای ایفای نقشش در «زندهشور»، معجزه امید در دل تاریکی و البته دلیلی که باعث شد در روزهای پرالتهاب تهدیدات بیگانه تمامقد پای خاک ایران بایستد حرف زدهایم.
اسم فیلم «زندهشور» یک پارادوکس تکاندهنده در خود دارد؛ شستن زندگان یا جانی دوباره بخشیدن. اولینبار که فیلمنامه را خواندید، چه موضوعی در این قصه شما را برای حضور در این پروژه مجاب کرد؟
آدمها در مقطعی، در لحظهای قرار میگیرند که آخرین دقایق زندگی و عمرشان است و این نشان میدهد که زندگی چقدر ارزشمند است؛ موهبتی ارزشمند که به ما داده شده و گاهی اوقات، بر اساس اجبار زمان و روزگار یا حتی اشتباههایی که خود افراد مرتکب میشوند، چقدر نسبت به این موهبت بزرگ ناسپاس هستیم و آن را فراموش میکنیم.
بار اولی که کاظم دانشی قصه را برای من تعریف کرد، دقیقاً چیزی که در ذهنم جرقه زد، نشاندادن ارزشمندی حیات بود و اینکه آدمهایی هستند که برای حفظ آن تلاش میکنند.
در مسیر رسیدن به این نقش، چقدر مجبور شدید در دنیای ناشناخته کاراکتر غرق شوید و چقدر از تجربیات زیسته خودتان به او وام دادید؟
نگین زنی است که دو فرزند بزرگ دارد و خب، من فرزندی ندارم، ولی اصلاً در نظر من، در نهاد زنها یک مادرانگی نهفته است. دختربچههای کوچک از همان کودکی با عروسک بازی میکنند و آن چیزی را که از مادر میبینند و آن عشقی را که از مادر دریافت میکنند، همان را در دنیای کودکانه خودشان بازی میکنند و همینطور در طول سالیان تا به بزرگسالی و بلوغ برسند، به تکامل میرسند و وارد اجتماع میشوند.
من فکر میکنم اولین الگوی دخترها، مادرهایشان هستند. در دنیای زنها حتی میتواند به دو صورت باشد؛ یا این الگو میتواند مثبت باشد که یاد میگیرند و همان مسیر را ادامه میدهند، یا حتی میتواند برعکس باشد.
یعنی اینکه میبینند، مثلاً مادر من بهعنوان یک زن، چه اشتباههایی را در زندگی مرتکب شده و تلاش میکنند آن راه را نروند. ما در نسل جدید بچهها خیلی این موضوع را دیدهایم؛ مثلاً متولدین همسنوسال من را عرض میکنم. البته مادر من رئیس حسابداری، شاغل و تحصیلکرده بودند، ولی یک زمانی خیلی به تحصیلات زنها بهصورت امروزی که در این سالها داریم میبینیم، بها داده نمیشد. ولی حداقل در ۲۰ سال گذشته میتوانیم آمار دانشگاهها را بررسی کنیم که چه میزان از دخترها به سمت تحصیلات رفتند.
من یادم است زنهایی که در دوره گذشته بودند، به بچههایشان میگفتند: «مامان جان، درس بخوان، بروی دانشگاه، دستت در جیب خودت باشد، پول دربیاوری.» خب، این نکته مهم است؛ یعنی میخواستم زوایای مختلف الگوبرداری را خدمتتان بگویم. در نتیجه اگر بخواهم از چالشهایی که برای بازی این نقش برایم وجود داشت بگویم، اول از همه آن مادرانگی بود که از من دور بود، ولی خب، من در نهان خودم آن را داشتم و دیگری یک طبقه اجتماعی که من در آن بزرگ نشدم و زندگی نکردم، ولی از آن بانک عاطفی که همه افراد دارند وام گرفتم و کمک کردم برای اینکه نگین باورپذیرتر شود.
بزرگترین چالش روانی یا فیزیکی که این کاراکتر در طول فیلمبرداری برای شما ایجاد کرد، چه بود؟
این زن خیلیخیلی لحظاتی دردناک و حیاتی را در فیلم تجربه میکند. چیزی به اعدام شوهرش نمانده، یکی دو ساعت دیگر یا شاید کمتر شوهرش را اعدام میکنند. این عجز، ناله و استیصالی که در روانش دارد و در نتیجه در روان و میمیک صورت تأثیر میگذارد و اشکها و گریههای زاری و التماسی که دارد، هم برای نجات شوهرش و هم برای نجات خانواده بهواسطه آن. موضوع دیگر اینکه فیلمبرداریمان هم شبکار بود و من باید این گریهوزاری و این مویه را در طول این شبها راکوردش را حفظ میکردم و این بالاخره فشار روانی به آدم وارد میکند، چون تو باید به یک درجه روحی برسی که بتوانی گریه کنی، طبیعی باشد و این چالش برای من وجود داشت.
تعامل با کارگردان در شکلگیری جزئیات این نقش چگونه پیش رفت؟ آیا فضایی برای بداههپردازی و تزریق ایدههای شخصیتان به کاراکتر داشتید؟
تعامل کاملاً با کارگردان وجود داشت. قبل از اینکه فیلمبرداری بکنیم، سکانس را با هم میخواندیم. حتی آن صحنه کتکزدنی که من عبدالله را کتک میزنم، از تجربهای که از خود کارگردان دیده بود وام گرفتیم و استفاده کردیم.
شما در سالهای اخیر نبردی سخت و الهامبخش برای زندگی داشتید. بازی در اثری با چنین عنوانی، چقدر با نگاه امروز مارال فرجاد به مقوله مرگ، بقا و امید گره خورده است؟
«سرطان» یک کلمه خیلی ثقیلی است و هضمش، به نظرم، برای همه خیلی سخت است. اصلاً خود کلمه سرطان کلمه ترسناکی است و بار منفی خیلی سنگینی دارد. واقعاً بیماری سختی است و خب، نمیشود از سختی آن اجتناب کرد و آدم تازه میفهمد زندگی همین است، به همین سادگی. همهمان میدانیم مرگ نزدیک است، ولی یک ضربالمثل میگوید که ما فکر میکنیم مرگ مال همسایه است. بعد وقتی که یکدفعه با چنین چیزی مواجه میشویم که زندگی، هستی، بودن و نبودن، حالا دیگر با یک چالش جدی مواجه شده تازه معنای واقعی زندگی را میفهمیم.
زندگی به نظر من موهبتی است که به افراد داده میشود؛ زندهبودن، زندگیکردن. من متوجه این موضوع هستم، مخصوصاً در سالهای اخیر. بهخاطر فشارها و مسائل اقتصادی که بیشتر گریبانگیر همهمان شده، میفهمم خیلیها میگویند که «ای بابا، این چه زندگی کوفتیای است؛ نباشیم، بمیریم، راحت شویم.» خیلیها یک سختی به آنها وارد میشود، «ای بابا، مرگ برایم آرزو است؛ بمیرم راحت شوم.»
ولی واقعیتش این است که در آن مرحله که آدم قرار میگیرد، میبیند چقدر شیرینی در زندگی وجود دارد، چقدر زندگی شیرین است، چه موهبت بزرگی است نفسکشیدن، با چشم دیدن، لمسکردن، حرفزدن، احساسکردن، خانواده داشتن، خانواده بودن، در کنار عزیزان خانواده بودن. چقدر موهبت بزرگی است و آدمها چقدر بهراحتی میتوانند این ماجرا را فراموش کنند.
من خیلی به علم اعتقاد دارم. به نظر من علم و پیشرفت تکنولوژی در دنیای امروز ما خیلی کارآمد است و اصلاً خیلی خوشبین هستم و ضمن اینکه بر اساس اعتقادات خودم، ضمن امید زیاد و خوشبینی زیاد به علم، به نظر من تا خداوند بهعنوان یک نیروی ماورایی و بزرگتر از همه ما و همه این کائنات، تا نخواهد، اتفاقی نمیافتد. یک اصطلاحی که همیشه میگوییم «تا خدا نخواهد یک برگ از درخت نمیافتد.» این را از مادرم یاد گرفتم و چون او خیلی زن خوشبینی بود و خب، به همان نسبت من هم همینجوری به زندگی نگاه میکنم.
من میدانم که هیچکس نمیداند که تا چه زمانی در این جهان است. ما همهمان یک مسافریم که سوار قطار زندگی شدهایم، در یک ایستگاهی باید پیاده شویم. حالا این ایستگاه کجا و چه زمانی، در چه سنی و چه روزی است، هیچکس نمیداند. ولی چیزی که همهمان میدانیم این است که الان زندهایم و داریم زندگی میکنیم.
پس باید تمام تلاشمان را بکنیم، خوشبین باشیم، امیدوار باشیم و قدر این زندگی و این موهبت بزرگ را بدانیم و من دوست دارم اینجوری نگاه کنم به زندگی. من الان خوشحالم، زندهام، زندگی دارم میکنم، دارم کارهای درمانم را انجام میدهم. به لطف خداوند امیدوارم و به علم ایمان دارم.
آیا عبور از آن دوران سخت، فیلتر نگاه شما را در انتخاب نقشها و درک عمق فیلمنامهها تغییر داده است؟ آیا حالا با وسواس متفاوتی به کاراکترها نگاه میکنید؟
به دلیل شرایطی که پیش آمد؛ من مجبور شدم که مدت طولانی در ایران نباشم. بهخاطر اینکه دارویم نبود و بهخاطر دسترسی به آن دارو جای دیگری زندگی میکردم. یک مقدار رنگ زندگی برایم تغییر کرد.
اما قبل از اینکه به کلمه وسواس و نگاه متفاوت و درک راجعبه عمق فیلمنامهها حرف بزنم، کاری را انتخاب میکردم که با شرایط زندگی من هماهنگی داشته باشد؛ هم از نظر جسمی، هم از نظر روحی و هم از این نظر که زمانی باشد که من بتوانم آن کار را انجام بدهم. چون در یک دوره از شیمیدرمانی، موها و ابروهایم ریخت. در نتیجه نمیتوانستم، یک ذره از نظر جسمی تواناییام کم شده بود و استرسهایی که خانواده داشتند شرایطم را برای کارکردن متفاوت کرد.
در نتیجه قبل از اینکه بخواهم راجعبه فیلمنامه و عمق فیلمنامه فکر کنم، بیشتر به این فکر میکنم که آیا من میتوانم؟ شرایط زندگی حال من با شرایط فیلمبرداری گروه هماهنگ است یا هماهنگ نیست. این را هم باید بگویم که برای اینکه نگاهم به زندگی تغییر کرده و آگاهتر شدهام، تلاش میکنم در مسیر آگاهی قدم بردارم. در نتیجه حتماً در انتخاب کارهایی که از الان تا آینده انجام خواهم داد، تفاوت وجود دارد.
«زندهشور» در لایههای پنهان خود چقدر به مفهوم تولد دوباره نزدیک است؟ آیا هنگام بازی در این فیلم، لحظاتی بود که احساس کنید دیالوگها بازتابی از درونیات خود شماست؟
باتوجهبه اینکه نگین مدام میخواهد به عبدالله بگوید که چقدر زندهبودنش واجب است. بهعنوان یک پدر، با همه کمّیها و کاستیها، با همه فقر و تنگدستی، حضورش در زندگی برای همسر و دخترهایش معجزه است، ازاینجهت به درونیاتم نزدیک است. یعنی اینکه آدمها، سوای از امکانات رفاهی و مالی و داشتههایی که دارند که وارد یک زندگی میکنند (مسائل مادی)، حضور از نظر معنوی هم بسیار برای اطرافیان واجب و باعث تغییر زندگی میشود.
فکر میکنید «زندهشور» روی کدام نقطه آسیبپذیر یا ملتهب از جامعه امروز ما دست میگذارد؟
ما طبقات مختلف اجتماعی را نشان میدهیم که بهنوعی گرفتار این ماجرا هستند و نکته مهمی که وجود دارد اینکه چقدر کنترل خشم چیز مهمی است. چقدر آگاه بودن به رفتارمان مهم است. شاید یک لحظه غفلت، یک لحظه اینکه آدم نمیتواند خویشتنداری کند، چه فاجعهای را میتواند رقم بزند. جان یک نفر گرفته شود و در درجه اول، دو تا خانواده، درگیر شوند. خانواده مقتول که بایستد پای اینکه بخواهد قصاص بکند یا اینکه بخواهد ببخشد. لحظات بسیار سختی است و باید بگویم امیدوارم برای هیچکس پیش نیاید. همان لحظه که خانواده مقتول میخواهد انتقام بگیرد، به امید اینکه شاید آن جگر آتشگرفته آرام شود، اما مطمئناً هیچوقت آن جگر آتشگرفته آرام نمیشود، حتی با آن قصاص؛ برای اینکه یک تکه از جانش رفته، یک تکه از آن وجودش را از دست داده اینکه چقدر گذشت روحیه بزرگی میخواهد، چقدر کسانی که میگذرند بزرگوار و فداکارند. نکته دیگری هم که مهم است اینکه همدلی، همیاری و مهربانی حتی با کوچکترین رقمها، حتی با کوچکترین حرکت، حتی یک دست نوازشگر، چقدر اثرگذار است. آن کورسوی امیدی که در زندگی همه میتواند وجود داشته باشد.
تصور میکنید مخاطب پس از تماشای این فیلم، با چه دغدغه یا پرسشی سالن تاریک سینما را ترک میکند؟
تا موقعی که یک معضل، یک درد شناسایی نشود، بیان نشود، درمانی برایش وجود ندارد. به نظر من سینما هم آینه است و هم مرهم، هر جفتش با همدیگر. کسانی که به دکتر روانکاو مراجعه میکنند برای روانکاوی، اولازهمه باید آگاه شوند که این معضل، این ناکارآمدی در زندگیشان هست، تا بعد موضوع را بپذیرند و در درمان قدمی بردارند. ما تا موقعی که انکار بکنیم، برای هیچ چیزی راه درمانی پیدا نمیشود. حتی برای معضلات جامعه اول باید طرح پرسش بشود، طرح مطلب بشود، موضوع عیان بشود، دردها و معضلات بیان بشود تا در درجه اول، در صدر مملکت، مسئولان در سطح کلان و بعد افراد یک اجتماع کاری انجام بدهند، به خودسازی بپردازند. این قتلهای ناموسی، قتل که از سر فقر به وجود میآید، همه این چیزها تازه درمانپذیر میشود.
بهعنوان هنرمندی که همواره دغدغههای اجتماعی داشتهاید، رسالت سینمای امروز را در بازنمایی دردهای جامعه چقدر مؤثر میدانید؟ آیا سینما هنوز میتواند مرهم باشد یا صرفاً یک آینه است؟
به نظر من سینما، تئاتر و تلویزیون بالفطره و به ذات، هنر ارزشمندی است و خیلی خوب است که هنرمندان هیچوقت این صحنه را خالی نکنند. هنرمندان با هر نوع گرایش، هر نوع تفکری، همیشه باشند، فیلم بسازند، تئاتر کار کنند، سریال بسازند، اندیشه را پرورش بدهند. خودشان در درجه اول، بهعنوان صاحب تفکر، روی خودشان کار کنند تا این اندیشه و نگاه خودشان عمیقتر و وسعت بیشتری پیدا کند و همانها را در اثرشان نمایش بدهند.
برای مارال فرجاد امروز، چه چیزی در سینما و بازیگری بیشتر از همه ارزش جنگیدن و ماندن دارد؟
من آنقدر عاشق بازیگری هستم و برایم موضوع مهمی است که یادم میآید روزی که رفته بودم دفعه اول پیش دکتر آنکولوژیستم و با این ماجرا مواجه شدم که سرطان دارم، گفتم من بازیگرم. یعنی انگار بازیگر بودن من یک چیز ویژهای برای من میطلبد بابت درمان. خود بازیگری، تلاشکردن، خلقکردن کاراکتر و اینکه خودم نسبت به خودم هر روز پیشرفت کنم، ارزش جنگیدن بهاندازه کافی برای من دارد.
اگر بخواهید «زندهشور» را در یک کلمه یا یک تصویر کوتاه برای مخاطبانی که هنوز آن را ندیدهاند توصیف کنید، چه میگویید؟
شما در یک اتاق تاریکی میروید و در جستوجوی یک شمع هستید. شمعی را پیدا میکنید. حالا در جستوجوی یک کبریت یا فندک هستید و در لحظاتی که دیگر امیدتان را از دست دادهاید و فکر میکنید که محکوم به ماندن در این تاریکی هستید، آن فندک و کبریت را پیدا میکنید، روشنش میکنید و تاریکی محو میشود، چون شمع روشن کردهاید.
در ماههای اخیر و در جریان جنگ و تنشهای نظامی با آمریکا، ما شاهد واکنش صریح و میهنپرستانه شما بودیم. در روزهایی که شاید برخی از چهرهها ترجیح دادند در منطقه خاکستری بمانند یا سکوت کنند، چه باوری درون شما باعث شد اینطور محکم و بدون لکنت پای دفاع از وطن بایستید؟
ما همه یک ریشه داریم و در هر جای دنیا که باشیم از یک جا، از یک فرهنگ، از یک سرزمین و ایرانی هستیم. فارسی صحبت میکنیم، یک آیین و رسوم و یک تاریخ و پیشینه داریم. برای من اینکه میگویند وطن، مام وطن معنای واقعی دارد، برای من وطن در اوجب واجبات است. ذرهذره از خاک این وطن برای من ارزشمند است. من نمیتوانم لحظهای تصور کنم که نقشه ایران، در تمام تصویرهای جهانی، خلیجفارس، دریای عمان، دریای خزر، وجببهوجب خاک این سرزمین، به آن خدشه وارد شود.
همانطور که حیوانهای این سرزمین برای من مهم هستند، همانطور که نهفقط یوز ایرانی که حالا بگوییم نژادشان در حال انقراض که امیدوارم هرچه زودتر این خبر خوش را بشنویم که دیگر این ماجرا مدیریت شده و اینگونه نیست، حتی برای من گربهها و سگهای بیپناهی که در خیابان هستند، آن پرنده، آن دریاچه ارومیه، همه دشتها، جنگلها، درختهایی که از بین میروند بابت جادهسازی، خانهسازی و...، همه آنها برای من مهم هستند، چون این کشور برای من مهم است.
اینطور نیست که فکر کنیم من به آن گربه اهمیت نمیدهم، به درخت، به آلودگی هوا اهمیت نمیدهم و فقط میگویم این نقشه. ولی اگر قرار است اینها باشند، اگر قرار است من همچنان همهجا بگویم من یک ایرانی هستم، من از ایران آمدم، این نقشه باید حفظ شود. پس این وطن باید حفظ شود و من ذرهای نمیتوانم به این موضوع فکر کنم که وجبی از خاک این وطن به دست اجنبی بیفتد.
شما نبرد برای بقا و زندگی را هم در مقیاس فردی (مبارزه با بیماری) و هم در مقیاس ملی (تهدید مرزها و جنگ) به شکل ملموسی درک کردهاید. این تجربه توأمان «مقاومت»، چه تغییری در جهانبینی شما نسبت به مفهوم «خاک» و «ریشه» ایجاد کرده است؟
یک ذره شاید این مریضی، دستوپنجه نرم کردن با این سختیها و شاید ازدستدادن مادر باعث شد که هم من، هم مونا کمی بیپرواتر شویم. برای اینکه زندگی آنقدر کوتاه و ارزشمند است که من ترجیح میدهم بهجای اینکه محافظهکاری بکنم، پای چیزهایی که برایم ارزشمند است، بمانم و از آن دفاع کنم.
شاید ترس یا محافظهکاری دیگر در من وجود ندارد. یعنی با خودم میگویم من که مادرم را که عزیزترینم بود، از دست دادم. من که دارم با یک بیماری اینچنینی دستوپنجه نرم میکنم و البته بسیار خوشبینم و میدانم علم پیشرفت کرده، خدا با من است و تمام میشود این روزهای سخت. ولی دیگر نمیتوانم، وقتی این مسائل را تجربه کردم، بهخاطر منفعت لحظهای سکوت کنم. اینکه من میگویم «نه به جنگ» و عدهای ناراحت میشوند به نظرم مشکل آن آدم است، مشکل من نیست.
من همیشه میگویم نه به جنگ. جنگ یعنی ویرانی، جنگ یعنی از دست دادن جان آدمهای بیگناه، ازدسترفتن خانه و زندگی آدمها. این جنگ چه در ایران باشد، چه در خارج باشد، چه در غزه و در هر جای دیگر، چه در روسیه و اوکراین باشد و در هر جای دیگری باشد، من همیشه طرفدار صلح و آرامش هستم و فکر میکنم زندگی ارزش بیشتری دارد. ترویج عشق، ترویج محبت ارزش بیشتری دارد تا خشم و کینه و انتقام.
مسئولیت اجتماعی هنرمند در زمانهای که تمامیت ارضی کشور تهدید میشود، دقیقاً کجاست؟ آیا هنرمند در این بزنگاهها باید صرفاً راوی رنج مردم باشد، یا وظیفه دارد بهعنوان یک پرچمدار برای حفظ یکپارچگی و تابآوری ملی پیشقدم شود؟
من نمیتوانم یک مانیفست شعارزده برای شما بگویم، چون حتی فکر میکنم در جایگاهی نیستیم که بخواهیم یکدیگر را قضاوت کنیم. چرا این را نگفت؟ چرا آن را گفت؟ چرا این کار را کرد؟ چرا آن کار را نکرد؟ فکر میکنم مسئولیت اجتماعی را میتوانم فقط برای خودم تعریف کنم. در نگاه من منفعتطلبی لحظهای باید کنار برود، من الان باید از خاکم دفاع کنم، درحالیکه قرار نیست منفعتی به من تعلق بگیرد، این را برای خودم یک وظیفه میدانم.
بگذارید این را صریح بگویم، من و مونا بزرگترین رانتی که در زندگیمان داشتیم، این بوده که دختر جلیل فرجاد بودیم. اسم ما قبل از اینکه وارد این حرفه شویم و فعالیت کنیم، توسط پدرمان به شهرت رسیده بود. این بزرگترین و تنها رانتی است که من در زندگیام داشتم؛ اینکه دختر جلیل فرجاد بودم. خیلی هم بابت این رانت خوشحالم، وگرنه هیچ تفاوتی با هیچ احدی در این کشور نداشتم. هر چیزی که دیگران داشتند، عموم جامعه را دارم میگویم، آن بخش اقلیت را کاری ندارم، هر چیزی که عموم مردم داشتند، من هم داشتم. بابت هر آنچه که در زندگی به دست آوردم، تلاش کردم.
من قبل از اینکه مریض بشوم، روزی ۱۸ ساعت کار میکردم. از چه زمانی؟ از تقریباً ۱۸ سالگی، هر روز ۱۸ ساعت کار کردم. میگویم بزرگترین رانتی که داشتم، پدرم بود و به آن افتخار میکنم. بله، من میگویم ما دختران جلیل فرجاد بودیم، از اسم پدرمان استفاده کردیم و بهواسطه پدر وارد این حرفه شدیم، ولی حتی من مارال فرجاد، اگر بهواسطه پدر مرا بر سر یک کار ببرند؛ در کار سوم و چهارم، اگر خوب نباشم، من را نمیبرند. یعنی ورودمان بهواسطه پدر بود، بعد از آن دیگر خودمان بودیم و تلاش خودمان بوده است. بهخاطر همین، اگر در مورد خاک و وطن و تمامیت ارضی کشور حرف زدیم، بهخاطر عرقی است که به این مملکت داریم، نه بهخاطر منفعتطلبی. نه اینکه فکر کنیم بهخاطر اینکه چیزی از جایی عاید ما شده. من نمیتوانم برای دیگران نسخه تجویز کنم که چرا این را نگفت. به نظرم آن چیزها برمیگردد به وجدان و تفکرات آدمها و زمان و روزگار و تاریخ بعداً قضاوت خواهد کرد.