به گزارش صراط به نقل از فرهیختگان؛ با هرکس که تماس میگرفتیم و میخواستیم چیزی از خانم حسینی بگوید، کمی مکث میکرد و میپرسید: بشری خانم؟ بعد از تردیدی که از پشت خط تلفن هم مشخص بود، صحبت از خانم حسینی محبوب بچههای فرهنگ را رد میکردند. از هرکس هم که دلیل حرفنزدن را میپرسیدیم، بهانهای جور میکرد. یکی میگفت درگیر هیئت آخر هفته است و دیگری میگفت که دلیل شخصی خودش را دارد. درنهایت یکی در این میان لو داد و گفت که بشری حسینی تمام این سالها سعی کرده بود تا گمنام و یا حداقل بدون نام زیست کند. حالا که رفته است، ما رفقایش، به انتخاب او برای شکل زیستنی که داشت، باید احترام قائل باشیم. حتی اگر شهید باشد باز هم باید حرمت انتخابش در زندگی توسط ما رعایت شود. احتمالاً ماجرا همین بود خانم حسینی. ما شما را ندیدهایم. با شما معاشرت نداشتهایم. وقتی که بودید، شاید به تعداد انگشتان دست نامتان را نشنیده باشیم. اما میگویند ادیب بودید. امر ولی را روی چشم میگذاشتید. مثل پدرتان ایراندوست بودید و مثل پدرتان هم شهید شدید. کاش حجاب معاصرت از روی نام شما هم برداشته شود و بدانیم خانم حسینی محبوب مدرسه فرهنگ، چگونه بیآنکه برای کارهایش ویترینی بسازد، در خاموشی و اصالت زیست و درنهایت مزد این گمنامی را با شهادت گرفت. در این میان، نفیسه طهوری که حدود 22 سال با او رفاقت داشته، پذیرفت چندخطی از نحوه رفتار او بگوید تا قاب خالی ذهنی ما کمی کاملتر شود. طهوری روایتش را از نکتهسنجی خاص بشری خانم در مواجهه با توصیههای پدرشان آغاز میکند؛ توصیههایی که برای او نه شعار بودند و نه بخشنامه. او میگوید: «سالها پیش، وقتی آقا روی خرید کالای ایرانی تأکید کردند، هنوز مثل امروز تنوع و رونق در بازار داخلی نبود. اما بشری خانم در خریدها آنقدر میگشت تا جنس ایرانی پیدا کند. گاهی قیمت بالاتری میپرداخت یا میدانست کیفیتش کمتر از نمونه خارجی است، اما میگفت این هزینه صبوری، میارزد به اینکه تولیدکننده ایرانی تشویق شود و کارش را رها نکند.» این رفتار، یک ویترین سیاسی نبود؛ او کار خودش را در آرامش انجام میداد، بیآنکه بخواهد به کسی چیزی را ثابت کند. چه در انتخاب کالای مصرفی خانه و چه در تصمیمات بزرگتر زندگیاش متواضعانه و بهدوراز شلوغکاریهای مرسوم، پای آنچه درست میدانست میایستاد.
14 ماه فرصت برای یک جنس مادری تازه
بشری حسینی معلم بود و شاگردانش شیفتهاش بودند، اما بارداری چهارم او برای زهرا کوچولو، شرایط را تغییر داد و او را خانهنشین کرد. نفیسه طهوری از دیداری در چندماهگی زهرا یاد میکند که طعم نگاه بشری به مادری را تغییر داده بود: «از او پرسیدم با چهار بچه و سنوسالی که بالا رفته چطور کنار میآیی؟ خندید و گفت تازه سر زهرا دارم میفهمم مادریکردن با لذت یعنی چه. او معتقد بود اگر مادرها استرسها و سختگیریهای بیهوده را کنار بگذارند، مادری چقدر راحت و شیرین میشود. میگفت دلم میخواهد فقط از وجود این بچه لذت ببرم و هیچچیز این فرصت را از من نگیرد.» عمر این فرصت اما کوتاه بود؛ تنها ۱۴ ماه. طهوری میگوید بعد از شهادت بشری خانم و زهرای کوچک، این جمله مدام در گوشش زنگ میزند؛ زنی که انگار الهام گرفته بود باید از تمام ثانیههای باقیمانده برای مادریکردن استفاده کند.
روضههای خانگی و نامههایی که بشریخانم پیگیری میکرد
در دنیای امروز که روابط با خطکش منفعت سنجیده میشوند، بشری حسینی به خوشخلقی و مردمداری در میان اقوام و دوستان شهره بود. او با وجود تمام محدودیتها و مشغلهها، دعوت مجالس کوچک و روضههای خانگی بیریا را رد نمیکرد. طهوری میگوید: «هر سال به روضه خانگی کوچک ما میآمد، گوشهای مینشست و خیلیها اصلاً او را نمیشناختند. اما اگر کسی میشناخت و نامهای یا درخواستی برای گرهگشایی داشت، بشری خانم با روی خوش استقبال میکرد و آنقدر پیگیر میشد تا نتیجه را به صاحب نامه یا به من خبر دهد.» تصویر ماندگار از دختری که در قابهای رسمی هرگز دیده نشد، برای رفقای بیستسالهاش، همان شلوغی پرانرژی هنگام ورودش به جمعهاست؛ زنی که خنده جزء جداییناپذیر صورتش بود و با آمدنش حال اهل مجلس را عوض میکرد. او آماده بود تا حال آدمها را خوب کند، بیآنکه نام و نشانش را به رخ بکشد. رفتن او، انتهای یک زیست آرام، طمأنینه و درعینحال عمیق بود. این گزارش و یادداشتهای امروز این صفحه به یاد زنی است که هرچند در زندگی ترجیح داد نامش در خفا بماند، اما اثری پاکنشدنی بر روح آدمهای اطرافش گذاشت.