به گزارش صراط به نقل از خبرآنلاین، هاینتس لینگه، ده سال تمام مستخدم و محرم هیتلر، پیشوای آلمان، بود. او آخرین مردی بود که در لحظات آخر سرنوشت هیتلر و آلمان از نزدیک شاهد دیدنیها بود، و مرگ تاریخی قهرمانِ رایش سوم را به چشم دید. وقتی که هیتلر خودکشی کرد، جنگ تمام شد و شورویها برلن را تسخیر کردند، لینگه نیز جزو کسانی بود که به دام روسها افتاد و مدت یازده سال تمام از عمرش را در شوروی گذرانید.
و بالاخره در اکتبر سال ۱۹۵۶ (مهر یا آبان ۱۳۳۵) اسارت او تمام شد و توانست به وطنش آلمان غربی مراجعت کند.
همه منتظر بودند که لینگه دهان باز کند یا قلم بردارد و حوادث عجیب و مخوف آخرین دقایق سقوط آلمان مقتدر را افشا نماید، ولی لینگه به عللی از این کار سر باز میزد تا اینکه پس از دو سال و اندی سکوت ناگهان در بهمن ۱۳۳۷ قلم به دست گرفت، و با نوشتن خاطرات خود طوفانی به راه انداخت که به تمام شایعات و احتمالات پیشین خاتمه داد.
آنچه در پی میخوانید بخشهایی از روایت لینگه از روزهای آخر زندگی هیتلر است که چند روز پس از انتشار در آلمان توسط یکی از خبرنگاران مجله «سپیدوسیاه» ترجمه و در شماره هشتم اسفند (۱۳۳۷) این مجله به انتشار رسید:
درست ده دقیقه قبل از ساعت چهار بعدازظهر روز ۳۰ آوریل سال ۱۹۴۵ [۱۰ اردیبهشت ۱۳۲۴] بود که در میان غرش توپ و حریقهایی که آسمان برلن را روشن کرده بودند آدولف هیتلر پیشوا و مقتدرترین فرد آلمان با شلیک یک گلوله به زندگی خود خاتمه داد.
در آن لحظه من در پناهگاه زیرزمینی عمارت صدارت عظمی در برلن، که در عمق دهمتری زمین ساخته شده بود جلوی اتاق نقشهها ایستاده بودم، پس از شلیک گلوله لحظهای سکوت برقرار شد، ولی ثانیهای بعد غرش توپخانه ارتش شوروی دوباره سکوت اطراف را شکست. وقت ذیقیمت بود و من نمیبایست حتی یک ثانیه آن را هدر میدادم. دست دراز نموده، دستگیره در را پایین کشیده قدم به درون اتاق نقشهها گذاشتم. به محض ورود به اتاق، چشمم به جسد آدولف هیتلر افتاد که راست و مستقیم روی کاناپه نشسته بود.
روی شقیقه راستش سوراخی به بزرگی یک سکه یکمارکی به نظر میرسید که جوی باریکی از خون آهستهآهسته از آن به روی گونه راستش سرازیر بود. لباسش، اونیفورمی بود که من چند ساعت قبل بهدقت اتو زده و تمیز کرده بودم. اونیفورم هنوز تمیز بود و اثری از چین و چروک در آن دیده نمیشد.
یک هفتتیر والتر با کالیبر ۷.۶۵ روی زمین، زیر دست راستش به نظر میرسید، درست یک متر دورتر از این اسلحه، طپانچه دیگری که کالیبرش ۶.۳۵ بود جلب نظر مینمود و جسد «اوا براون» معشوقه و زن هیتلر در کنار آن افتاده بود. معلوم بود که اوا براون چند دقیقه قبل از هیتلر خودکشی کرده است و بدن او هم هنوز گرم بود.
در چهره زیبا و باوفایش اثری از مرگ محسوس نبود، و در نظر اول انسان چنین خیال میکرد که به خواب عمیقی فرو رفته است. او صرفنظر از انتحار با گلوله، چند قرص زهر نیز بلعیده بود.
سه ساعت قبل از آن لحظه، ارباب من دستور داده بود، سگ گرگی سوگلیاش را هم که «بلوندی» نام داشت با چند تیر از نعمت زندگی خلاص کنند. همچنین دو سگ دیگر هم که نگهبانی کاخ را به عهده داشتند به دستور او ترور شده بودند.
باید اعتراف کنم که هیتلر خیلی سگدوست بود و هرجا که میرفت «بلوندی» شجاعش را نیز همراه میبرد.
پنج روز قبل از این، یعنی در ۲۵ آوریل ۱۹۴۵ [۵ اردیبهشت ۱۳۲۴] هیتلر مرا به اتاق نقشهها احضار کرده بود. این اتاق مرکز خبرگیری، صدور فرامین و ستاد هیتلر به شمار میرفت. در ایامی که روسها به برلن نزدیک میشدند، این اتاق نسبتا در کلیه ساعات شبانهروز مورد استفاده هیتلر قرار داشت، اتاقی بود کوچک که بسیار ساده زینت یافته، و در وسط آن میز بزرگی دیده میشد که رویش رومیزی کلفتی از ماهوت سبز گسترده بود، در یکی از دیوارهای این اتاق دربی وجود داشت که به اتاق خواب هیتلر باز میشد، درِ دیگری که در جهت مقابل روبهروی این قرار داشت، اتاق «اوا براون» بود. ولی من در پشت اتاقهایی که فامیل گوبلز وزیر تبلیغات آلمان در آنها زندگی میکردند به سر میبردم. آن روز وقتی که من وارد اتاق شدم هیتلر شبیه مجسمهای پشت میزش ایستاده بود. چهرهاش رنگپریده و نگاههایش کدر و جدی بودند.
وقتی جواب سلام مرا داد بهدقت مشغول برانداز کردن من شد گرچه من به نگاههای او در حالات مختلف عادت داشتم ولی آن روز مثل آن بود که نگاهش اثر هیپنوتیزم دارد و در رگ و پی من نفوذ میکند. ثانیهای بعد به سخن درآمد و گفت:
- لینگه، قصد دارم تو را از خدمت خودم مرخص کنم... فقط باید سعی کنی از وسط جبهات دشمن راهی باز کرده خودت را به فامیلت برسانی.
من جواب دادم:
- پیشوای من، همانطور که در ایام خوشی و سعادت نزد شما بودم، مایلم در این روزهای تیر و نامعلوم نیز خدمتگزار شما باشم و ترکتان نکنم.
بدون آنکه تغییر حالی در چهرهاش پدید اید دستش را تکان داد و گفت:
- جز این هم از تو انتظار نداشتم.
سپس با لحن مخوف و مقتدرانهای ادامه داد:
- لینگه، امروز میخواهم دستور مخصوصی به تو بدهم. من و مادام براون تصمیم قطعی گرفتهایم که با هم خودکشی کنیم. و اما اکنون وظیفه شما... و دستوری که به شما میدهم... شما باید به من قول بدهید که پس از خودکشی، اجساد ما را بسوزانید. همین الان که از این اتاق بیرون میروید، به اندازه کافی بنزین تهیه کنید و در دسترس بگذارید. اجساد من و اوا براون را با هم در پتویی میپیچید، بنزین فراوانی روی آن میریزید، و سپس آتش میزنید. وقتی این کار را به پایان رساندید به اتاق من بروید، هر چیز مربوط به مرا، یعنی هر چیزی را که پس از مرگ بتوان احتمال داد که متعلق به من بوده است، از اونیفورمها، کتابها گرفته تا کوچکترین ضروریات، جمعآوری نموده یکجا طعمه آتش میسازید. ولی فقط یک چیز را نسوزانید، و آن... و آن... تصویر فردریک کبیر است که بالای میز تحریرمن آویخته است.
این عکس از نظر هیتلر قیمتیترین و پرارزشترین اشیا و ضروریات زندگی او محسوب میشد، در سراسر شبهای درازی که تا دمدمههای صبح به کار میپرداخت، و یا در روزهای پیروزی، به این عکس مینگریست و طبق اظهار نظر بعضی از محارم، از حالت نگاه و قیافه پرقدرت و صلابت آن پادشاه پروس الهام میگرفت و او را مظهر موجودیت و بقای وحدت آلمان میدانست.
آنگاه هیتلر پس از کمی سوکت گفت:
- لینگه، دستورات مرا مو به مو فهمیدید؟
- آری، پیشوای من، اوامر شما را اجرا خواهم کرد.
من از مدتها پیش به خودم گفته بودم، اگر هیتلر در برلن بمیرد، بهتر است که فرار کند. هیتلر باطنا از این میترسید که مبادا روسها او را زنده دستگیر سازند و یا پس از مرگ جسدش را بیابند. او همهاش از این وحشت داشت که مبادا پس از مرگ با جسد او هم همان معاملهای را بکنند که با جسد موسولینی و معشوقهاش کلارا پتاچی کردند.
زیر لب به من گفت:
- مایل نیستم ذرهای از خاکستر من به دست آنها بیفتد، زیرا اگر آنها مرا زنده یا مرده به چنگ آورند، به مسکو انتقالم میدهند، سپس مرا مثل جسد ماموتی که از اعماق یخهای سیبری کشف کرده باشند در معرض تماشای مردم قرار میدهند.
و ناگهان حالت عصبانیتی به او دست داد و فریاد زد:
اما این امر هرگز نباید اتفاق بیفتد. هرگز... هرگز... نباید چنین اتفاقی روی بدهد.
در ده روز آخر، یعنی ده روز قبل از آنکه شمع عمر پیشوای من زبانه آخر را بکشد، پناهگاه زیرزمینی ما دوباره شاهد جشن و سرور و خوشحالی عجیبی شد، اولین ضیافت جشنی بود که هیتلر در ۲۰ آوریل [۳۱ فروردین] به خاطر پنجاهوششمین سال تولدش برپا کرد. در آن شب وی به طور بیسابقهای خوشحال و خندان بود.
گورینگ، فنریبن تروپ، کایتل بورمان، گوبلز و سایر افسران عالیرتبه آلمانی، مقیم برلن برای عرض تبریک به پناهگاه آمده و در جشن شرکت کرده بودند. شعار این عده «وفاداری تا آخرین نفس» بود...
هیتلر فنجانی پشت سر فنجان دیگر چای مینوشید. در آن ایام تهیه چای بسیار مشکل بود ولی من از زیر سنگ هم شده برای او پیدا میکردم. سایر مهمانان قهوه و مشروب مینوشیدند و اوا براون نیز با خوشحالی هرچه تمامتر گیلاسش را به سلامتی پیشوا و معشوقش لاجرعه سرکشید. وقتی که ما در آن روزهای ناگوار، درون پناهگاه زیرزمینی به سر میبردیم، من متوجه بودم که هیتلر بهشدت نگران سلامتی اوا براون است. طبق دستور او در مواقع مقتضی من اوا براون را با خود در حوالی پناهگاه به گردش میبردم تا اندکی هوا بخورد و نفس تازه کند.
من و اوا، با هم دوست بودیم. در یکی از روزها، یعنی در آخرین روزهای سقوط رایش سوم، حین گردش او به من گفت:
- لینگه، اگر آلمان به کمک معجزهای نجات نیابد، و وضع تغییر نکند، بزرگترین آرزوی من آن است که به عنوان زوجه قانونی و شرعی پیشوا همراه او بمیرم.
در هنگام ادای این جملات بغض بهشدت راه گلویش را گرفته و صدایش میلرزید. اما در صبح روز ۲۹ آوریل [۹ اردیبهشت]، یعنی یک روز قبل از خودکشی وقتی هیتلر مرا احضار کرد و من در عین سکوت به دنبال او وارد اتاق نقشهها شدم، و او منظورش را برای من حلاجی کرد به یاد گفته و آرزوی اوا براون افتادم.
در وسط اتاق، هیتلر ناگهان برگشت و به من دستور داد که:
- اتاق خواب مرا برای شب زفاف آماده کن، زیرا قصد دارم امشب با مادموازل اوا براون ازدواج کنم. مارتین بورمان و گوبلز شهود عقد خواهند بود. ما به دنبال والتر واگنز، کشیش، یعنی همان کسی که دکتر گوبلز و زنش را به هم پیوند داده است فرستادهایم، و تو باید حجله عروسی ما را به نحو شایستهای تزئین دهی.
آنگاه ناگهان حرفش را برید و از اتاق بیرون رفت. طبق نقشه قرار بود عروسی بعدازظهر صورت گیرد اما تا واگنر را پیدا کردند نصف شب شد. آری در نیمهشب ۳۰ [۱۰ اردیبهشت] آوریل بود که هیتلر و اوا براون شرعا و قانونا با هم زن و شوهر شدند.
سپس جشن کوچکی برگزار شد و همه شراب نوشیدند. همه حاضرین و مدعوین سرحال و بانشاط بودند، و در آن اتاق اثری از خطراتی که برلن را تهدید میکرد محسوس نبود. هنوز خوب به خاطر دارم که پس از خوانده شدن خطبه عقد، همه حضار، یکایک، دست عروس جوان را که بیش از چند ساعت از عمرش باقی نمانده بود، بوسیدند.
من سالها بود که اوا براون را میدیدم، ولی باید اعتراف کنم که هرگز مثل آن شب او را سرحال و بشاش و خندان و بذلهگو ندیده بودم. ولی شادی بقیه تا اندازهای تصنعی و اجباری بود. آخر چطور ممکن بود وقتی که آنها همه امیدهای آلمان برتر از همه را بربادرفته میدیدند از صمیم قلب خوشحال باشند؟
و ساعت چهار بعدازظهرِ فردای آن شب چنانکه قبلا تعریف کردم عروس و داماد انتحار کردند. من طبق دستور هیتلر، جسد او و اوا را به خارج برده در پتویی به طوری که اثری از اندام و صورت آنها پیدا نباشد پیچیدم. دو نفر دیگر هم به من در خارج کردن اجساد از اتاق و قرار دادن در فضای باز کمک کردند. جسد اوا براون را ماژور گولشه که یکی از آجودانهای هیتلر بود به خارج حمل کرد. پیراهنی که اوا به تن داشت آبی سیر خالخالدار، کفش ایتالیایی به رنگ قهوهای روشن بود.
به مچ دست راستش تنها جواهری که همیشه با خود حمل میکرد دیده میشد، و آن یک ساعت پلاتین برلیاننشان بود که هیتلر در سالهای قبل به وی هدیه کرده بود.
وقتی بستهبندی تمام شد، نوبت بنزین رسید. در اثنای اینکه گولشه و سایر افسران هم به من کمک میکردند چندین پیت بنزین را روی آنها خالی کردیم. از خارج صدای غرش توپ و مسلسل به گوش میرسید. صدای مسلسل دلیل این بود که روسها نزدیک میشوند. من کبریت کشیدم، و پتو را مشتعل ساختم. ناگهان شعلههای بلندی به آسمان زبانه کشید و پتو از همهجا گُر گرفت، اما آتش همانطور که زود روشن شده بود زود هم خاموش شد. من یاد سفارش هیتلر افتادم که گفته بود باید خاکستر او را هم به باد بدهم. برای بار دوم بنزین کمتر ریختم و کبریت زدم. این بار آتش بهتر گرفت. به نظر من و سایر کسانی که ناظر این صحنه فجیع و غیرانسانی بودند، چنین میرسید که اجساد هرگز خاکستر نخواهند شد.
اونیفورم هیتلر سوخته بود، لباس نازک اوا نیز همچنین؛ ولی پیشوا و زن جوانش قیافههایشان هنوز شناخته میشد.
مارتین بورمان که آنجا حضور داشت دنباله کار را گرفت، زیرا از قرار معلوم هیتلر به او نیز دستور مخصوص و موکدی برای سوزاندن اجساد داد بود.
در حالی که اجساد دوباره مشتعل بودند، و انفجار توپها در آسمان برلن میغرید، من و گوبلز و بورمان، و آکسمان رئیس جوانان هیتلری، به حالت سلام ایستاده بودیم.
لحظهای بعد من برگشته به درون پناهگاه رفتم تا دومین وصیت پیشوایم را نیز اجرا کنم و تصویم داشتم کوچکترین مایملک اربابم را نیز طعمه حریق سازم. وقتی که چند ساعت بعد از پناهگاه خارج شدم فهمیدم که دیگران بقایای جسد آن دو قربانی سرنوشت را در محلی واقع در آن نزدیکیها حمل کرده و به خاک سپردهاند.