به گزارش صراط به نقل از فارس ، قسمت دوم برش های کتاب "لحظه های انقلاب" پیش روی
شماست. تکه هایی از فصل 6 و 7 کتاب که نویسنده از خاطرات خواهرش می گوید که رفته
نجف و امام خمینی را دیده؛ از خوف و رجاهایش درباره ی دعواهای سیاسی و گول خوردن
مردم و این که باید بیدارتر باشند؛ و از زنانی می گوید که با وجود تبلیغات رسانه ای
و رنگارنگ، باز هم عده ی زیادی چادر و یا تکه پارچه ای به سر توی خیابان ها دارند
شعار آزادی می دهند.
با هم بخوانیم.
***
... خواهرم از خمینی می گوید که رفته بود زیارت و چادرش را به عبایش مالیده بود. از نجف می گوید؛ از حرم، از ساعت نه شب، از جایی که همیشه خمینی می آمده کنج حرم می ایستاده و زیارت می کرده و می رفته. از تنهایی خمینی و پول هایی که مردم می بردند و دست "آقا" می دادند و آقا هم به مخارج ضروری می رسانده. ...
از رفتن شاه به زندان خمینی، 15 سال پیش و قرآن خواندن خمینی و پرسیدن شاه و جواب دادن خمینی که من «حسینی» هستم و آن ها «حسنی» و شاه نفهمیده و بعد برایش گفته اند که منظور خمینی این بوده که من با تو جنگ می کنم و صلح نمی کنم و شاه باز به زندان رفته و گفته: 20 میلیون تومان می دهم برو، ول کن و خمینی گفته: 45 میلیون تومان می دهم تو برو، ول کن و شاه گفته تو 45 تومان هم نداری، از کجا 45 میلیون تومان می آوری؟ و خمینی گفته: مگر نمی گویی ایران سی میلیون جمعیت دارد؟ به هر یک بگویم 15 ریال بده می شود 45 میلیون تومان. و شاه خندیده و حرف بدی زده و با همین نصیری از زندان بیرون آمده و اما "آقا" سرش را هم از روی قرآن بلند نکرده.
علی پسر 17 ساله ی خواهرم که هنوز بیدار است، می گوید: «بابام زنده که بود از افراد خمینی بود؛ مگه نه مامان؟» ... (ص46و47)
*
پیش خودم می گفتم نکند باز جریان سال 20 تا 32 تکرار شود و همه به جان هم بیفتیم - توده ای ها چشم دیدن مصدقی ها را نداشته باشند. جبهه ملی مخالف پان ایرانیست ها باشند. سونکایی ها با چاقو فدائیان اسلام را بزنند و توده مردم بی پناه و ول و ناآگاه سی تیر، سینه جلو بدهند و راه را با خون خود راست و ریس کنند و بعد سر بزنگاه دودستی تقدیم جلادش بکنند و بعد بخزند توی خانه ها و باغ هایشان. اوباش هم با هم و در پناه پولِ گونی گونی اشرف، همدست بشوند و زیر علم دالس و زاهدی سینه بزنند و بعد همه بعد از 28 مرداد بنشینند عزا بگیرند و همدیگر را سرزنش بکنند. ... (ص50)
*
کجا دکترهای جامعه شناس و فیلسوف های درشت و ریز اینجایی و آنجایی می توانستند حدس بزنند که این بچه های بروس لی و شیفتگان موزیک و رقص و سکس و لختی و کارتون های فضانوردی و سریال های پی در پی تلویزیونی و مرده ی فوتبال و جام جهانی و خوانندگان پیک های کوچک و بزرگ امریکایی و کتاب های کانون پرورش فکری و این دخترهای مینی ژوپیِ هر روز به یک شکل درآی و رنگ و وارنگ و عاشقان سریال های کوتاه و بلند و خوانندگان مجلات خارجی و داخلی، یکباره مثل نسیم بهاری که می وزد، از زیر خاک سر بیرون کنند و چادرهای سیاه را به سر بکشند و یکباره بریزند توی خیابان ها و بی اینکه بخواهند تن شان را به هم بمالند و با هم لاس بزنند و به هم متلک بگویند و هم را اذیت بکنند، چسبیده به هم پشت به پشت هم باهم یکصدا داد بزنند: «توپ، تانک، مسلسل، دیگر اثر ندارد» و شب ها سر بام و خانه ها عوض اینکه برای هم سوت آرتیستی بزنند و امریکایی وار مثل هنرپیشه های سریال ها به هم دروغ بگویند، بانگ "الله اکبر" و "لااله الاالله" سر بدهند و روز با اینکه بلد نیستند چادر به سر کنند، تکه پارچه ی سیاهی به سر بکشند و بیایند باز توی خیابان تا در راه رهایی شهید بشوند. این فرهنگ کجا بود؟ ... (ص52)
با هم بخوانیم.
***
... خواهرم از خمینی می گوید که رفته بود زیارت و چادرش را به عبایش مالیده بود. از نجف می گوید؛ از حرم، از ساعت نه شب، از جایی که همیشه خمینی می آمده کنج حرم می ایستاده و زیارت می کرده و می رفته. از تنهایی خمینی و پول هایی که مردم می بردند و دست "آقا" می دادند و آقا هم به مخارج ضروری می رسانده. ...
از رفتن شاه به زندان خمینی، 15 سال پیش و قرآن خواندن خمینی و پرسیدن شاه و جواب دادن خمینی که من «حسینی» هستم و آن ها «حسنی» و شاه نفهمیده و بعد برایش گفته اند که منظور خمینی این بوده که من با تو جنگ می کنم و صلح نمی کنم و شاه باز به زندان رفته و گفته: 20 میلیون تومان می دهم برو، ول کن و خمینی گفته: 45 میلیون تومان می دهم تو برو، ول کن و شاه گفته تو 45 تومان هم نداری، از کجا 45 میلیون تومان می آوری؟ و خمینی گفته: مگر نمی گویی ایران سی میلیون جمعیت دارد؟ به هر یک بگویم 15 ریال بده می شود 45 میلیون تومان. و شاه خندیده و حرف بدی زده و با همین نصیری از زندان بیرون آمده و اما "آقا" سرش را هم از روی قرآن بلند نکرده.
علی پسر 17 ساله ی خواهرم که هنوز بیدار است، می گوید: «بابام زنده که بود از افراد خمینی بود؛ مگه نه مامان؟» ... (ص46و47)
*
پیش خودم می گفتم نکند باز جریان سال 20 تا 32 تکرار شود و همه به جان هم بیفتیم - توده ای ها چشم دیدن مصدقی ها را نداشته باشند. جبهه ملی مخالف پان ایرانیست ها باشند. سونکایی ها با چاقو فدائیان اسلام را بزنند و توده مردم بی پناه و ول و ناآگاه سی تیر، سینه جلو بدهند و راه را با خون خود راست و ریس کنند و بعد سر بزنگاه دودستی تقدیم جلادش بکنند و بعد بخزند توی خانه ها و باغ هایشان. اوباش هم با هم و در پناه پولِ گونی گونی اشرف، همدست بشوند و زیر علم دالس و زاهدی سینه بزنند و بعد همه بعد از 28 مرداد بنشینند عزا بگیرند و همدیگر را سرزنش بکنند. ... (ص50)
*
کجا دکترهای جامعه شناس و فیلسوف های درشت و ریز اینجایی و آنجایی می توانستند حدس بزنند که این بچه های بروس لی و شیفتگان موزیک و رقص و سکس و لختی و کارتون های فضانوردی و سریال های پی در پی تلویزیونی و مرده ی فوتبال و جام جهانی و خوانندگان پیک های کوچک و بزرگ امریکایی و کتاب های کانون پرورش فکری و این دخترهای مینی ژوپیِ هر روز به یک شکل درآی و رنگ و وارنگ و عاشقان سریال های کوتاه و بلند و خوانندگان مجلات خارجی و داخلی، یکباره مثل نسیم بهاری که می وزد، از زیر خاک سر بیرون کنند و چادرهای سیاه را به سر بکشند و یکباره بریزند توی خیابان ها و بی اینکه بخواهند تن شان را به هم بمالند و با هم لاس بزنند و به هم متلک بگویند و هم را اذیت بکنند، چسبیده به هم پشت به پشت هم باهم یکصدا داد بزنند: «توپ، تانک، مسلسل، دیگر اثر ندارد» و شب ها سر بام و خانه ها عوض اینکه برای هم سوت آرتیستی بزنند و امریکایی وار مثل هنرپیشه های سریال ها به هم دروغ بگویند، بانگ "الله اکبر" و "لااله الاالله" سر بدهند و روز با اینکه بلد نیستند چادر به سر کنند، تکه پارچه ی سیاهی به سر بکشند و بیایند باز توی خیابان تا در راه رهایی شهید بشوند. این فرهنگ کجا بود؟ ... (ص52)
الان حالشون رو بپرسی بد نیست
بي گمان صلح امام حسن (ع) شكوهمندترين صلح تاريخ است . لطفا" مطلب را طوري ننويسيد كه گويا امام خميني به صلح امام حسن (ع) طعنه زده اند . اگر امام حسن مي جنگيد و صلح نمي كرد ، خاندان عصمت و طهارت ، منجمله خود حضرت و نيز حضرت ابا عبدالله (ع) و قمر منير بني هاشم (ع) و نيز فرزندان اهل بيت (ع) همگي به شهادت مي رسيدند و ديگر واقعه كربلا رخ نميداد .