به گزارش سرویس وبلاگ صراط، نویسنده وبلاگ بنیاد اسلامی قلم و معرفت در آخرین به روز رسانی وبلاگ خود نوشته است:
تمدن اسلامی که لا اقل از پایان فتوح مسلمین تا ظهور مغول قلمرو اسلام را از لحاظ نظم و انضباط اخلاقی ، برتری سطح زندگی،سعه صدر و اجتناب نسبی از تعصب ، توسعه و ترقی علم و ادب طی قرن های دراز پیشاهنگ تمام دنیای متمدن و مربی فرهنگ عالم انسانیت قرار داد ، بی شک یک دوره درخشان از تمدن انسانی است. آن چه فرهنگ و تمدن جهان امروز بدان مدیونست اگر از دینی که به یونانیان دارد بیشتر نباشد کمتر نیست ، با توجه به این تفاوت که فرهنگ اسلامی هنوز در دنیای حاضر تاثیر معنوی دارد و به جذبه و معنویت آن نقصان راه ندارد.
پیچیدگی
عظیم نژادی و فرهنگی دنیای اسلام حتی در آن روزهای آمیختگی اقوام و فرهنگ ها چنان
غریب می نماید که مورخ از خود می پرسد روابط دینی باید چقدر استوار باشد تا این
مایه عناصر نامتجانس را با هم نگه دارد.فعالیت درخشان گذشته چنین تمدنی که اروپا را
از قرون وسطی تا قرن شانزدهم در طب و فلسفه و شاید ریاضی هنوز وامدار خویش نگه
داشته بود ، آیا باید به حساب تشویق و مساعدت اسلام اسلام گذاشته آید یا به حساب
شور و علاقه اقوام مسلمانی که در ایجاد و به ثمر رسانیدن آن فعالیت داشته اند؟
شک
نیست که سهم اقوام گوناگون که در توسعه این تمدن بذل مساعی کرده اند نباید از نظر
محقق دور بماند اما آنچه این مایه ترقیات علمی و پیشرفتهای مادی را برای مسلمین
میسر ساخت در حقیقت همان اسلام بود که با تشویق مسلمین به علم و ترویج نشاط حیاتی ،
روح معاضدت و تساهل را جانشین تعصبات دنیای باستان کرد و در مقابل رهبانیت کلیسا که
ترک و انزوا را توصیه می کرد با توصیه مسلمین به راه وسط توسعه و تکامل صنعت و علم
انسانی را تسهیل کرد.
در
دنیایی که اسلام به آن وارد شد این روح تساهل و اعتدال در حال زوال بود،از دو نیروی
بزرگ آن روز دنیا بیزانس در اثر تعصبات مسیحی که روز به روز در آن بیشتر غرق می شد
هرروز علاقه خود را بیش از پیش با علم و فلسفه قطع می کرد.تعطیل فعالیت فلاسفه
بوسیله ژوستی نیان ، اعلام قطع ارتباط قریب الوقوع بود بین دنیای روم با تمدن و
علم.در ایران هم اظهار علاقه خسرو انوشیروان به معرفت و فکر ، یک دولت مستعجل بود و
باز تعصباتی که برزویه طبیب در مقدمه کلیله و دمنه به آن اشارت دارد هر نوع احیاء
معرفت درین سرزمین را غیر ممکن کرد.
در
چنین دنیایی که اسیر تعصبات دینی و قومی بود اسلام نفخه ی تازه ای دمید.چنانکه با
ایجاد دارالسلام که مرکز واقعی آن قرآن بود نه شام و عراق ، تعصبات قومی و نژادی را
با یک نوع جهان وطنی چاره کرد و در مقابل تعصبات دینی نصارا و مجوس ، تسامح و تعاهد
با اهل کتاب را توصیه کرد و علاقه به علم و حیات را.ثمره این درخت شگرف ، که نه
شرقی بود نه غربی بعد از بسط فتوح اسلامی حاصل شد و توسعه و ترقی آن مخصوصا تا وقتی
بود که مشکلات سیاسی تساهل و تسامحی را که اسلام بر خلاف دنیای بیزانس و ایران به
آن اجازه رشد می داد از بین نبرده بود.در واقع ، رنسانس اروپا از وقتی آغاز شد که
قدرت کلیسا به نفع تعصبات قومی و محلی فرو کاست در صورتیکه تمدن اسلامی فقط از وقتی
به رکود و انحطاط افتاد که در آن تعصبات قومی و محلی پدید آمد و وحدت و تسامحی را
که در آن بود از میان برد.
این
تسامح نسبت به اهل کتاب که نزد مسلمین اهل ذمه و معاهد خوانده می شدند مبتنی بر یک
نوع هم زیستی مسالمت آمیز بود که اروپای قرون وسطی به هیچ وجه آن را نمیشناخت.در
واقع با وجود محدودیتی که اهل ذمه در دارالاسلام داشتند اسلام آزادی و آسایش آنها
را تا حد ممکن تضمین می کرد و به ندرت ممکن بود بدون نقض عهدی مورد تعقیب
باشند.پیغمبر درباره آنها به رفق و مدارا توصیه کرده بود.حدیثی هم نقل می شد که
پیغمبر(ص) فرمود:هر کس بر معاهدی ستم کند یا بر وی بیش از طاقت تکلیف نهد در روز
قیامت من با وی داوری خواهم داشت.
این
تسامح با اهل کتاب سبب می شد که آنها در قلمرو اسلام غالبا خود را در امنیت و آسایش
حس کنند چنانکه نصرانی که در بیزانس به وسیله کلیسای رسمی مورد تعقیب واقع می شد در
قلمرو مسلمین پناه می جست.قراین بسیار حاکی است که نسطوریها ظهور اسلام را به منزله
نجات از یوغ کلیسای ملکائی تلقی می کرده اند.یک شاهد عمده بر وجود روح تسامح در
اسلام این است که اهل ذمه در امور اداری و بعضی مناصب حکومت هم با وجود کراهت عامه
وارد بوده اند و روی هم رفته شواهد موجود نشان می دهد که این روح تساهل در صدر
اسلام و قرون نخستین آن قویتر و موثرتر بوده است تا ادوار متاخر.
این
سعه صدر و تسامح مسلمین نه فقط مناظرات دینی کلامی را در قلمرو اسلام ممکن ساخت
بلکه سبب عمده ای در تعاون اهل کتاب با مسلمین در قلمرو اسلام شد.درست است که در
اعمال و اقوال آنها از هر آنچه تجاوزی به اسلام تلقی می شد غالبا با قدرت جلوگیری
می گشت اما روی هم رفته و صرف نظر از هیجانات عمومی و موارد استثنائی ، در قلمرو
اسلام مثلا احوال یهود بهتر از احوال آنها بود در قلمرو کلیسا .به علاوه چنانکه
گفته شد نصارای شرقی ، آن تساهل و تسامحی را که در قلمرو اسلام می دیدند در حوزه
کلیسا نمی یافتند و این نکته از اسباب عمده بود در ایجاد رفاه و آسایش که تمدن و
فرهنگ انسانی به آن نیاز دارد.
در
حقیقت اسلام در غیر مورد اهل کتاب نیز آن خشونت را که سایر ادیان آن اعصار داشته
اند نداشت .با وجود اختلاف نظری در ماهیت ایمان ، در عمل غالبا همان شهادت لسانی
ملاک اسلام به شمار می آمد و حتی خود پیامبر (ص) با منافقین که آنها را می شناخت
نیز رفتارش توام با اغماض و تسامح بود.بعد از وی نیز نه اسلام تشکیلات انکزیسیون
اروپا را به وجود آورد و نه سیاهچالهای آن را.
اختلاف
امت را مگر در مواردی که اساس اسلام را تهدید می کرد ، مسلمین غالبا نوعی رحمت تلقی
می کردند و مذاهب فقهی به همین دستاویز بدون تعارض و تعصب در کنار هم می زیستند.جز
در موارد نادر و مورد شیعه که دواعی سیاسی داشت و مربوط به شخصیت امام و خلیفه
بود.
قضاوتی
که کنت دو گوبینو راجع به رفعت و علو این حالت مسلمین دارد ، مورد تصدیق و تایید
تاریخ اسلام و گذشته مسلمین است.وی می گوید اگر اعتقاد مذهبی را از ضرورت سیاسی جدا
کنند هیچ دیانتی تسامح جوی تر و بی تعصب تر از اسلام وجود ندارد در واقع همین تسامح
و بی تعصبی بود که در میان قلمرو اسلام بین اقوام و ملل گوناگون تعاون و معاضدتی را
که لازمه پیشرفت تمدن واقعی است به وجود آورد و هم زیستی مسالمت آمیز عناصر متجانس
را ممکن ساخت.
اما
آنچه استفاده ازین «هم زیستی» را در زمینه علم و فرهنگ بیشتر میسر ساخت علاقه
مسلمین به علم که منشا آن تاکید و توصیه اسلام در اهمیت و ارزش علم بود .