۱۳ تير ۱۳۹۱ - ۱۲:۵۵
یا اباصالح المهدی (عج)

مدینه النبی و مکه مکرمه

بعد از تمام شدن زیارتنامه پیامبر بی اختیار دنبال بقیع می گردی. جایی که هر وقت اسمش را می شنیدی دلت می شکست، امان از وقتی که آن غربت را از نزدیک ببینی. غربتی که اصلا قابل بیان نیست. غربتی که فقط با ظهور حضرت مهدی پایان می یابد.
کد خبر : ۷۰۰۶۱

به گزارش سرویس وبلاگ صراط، نویسنده وبلاگ یا اباصالح المهدی (عج) در آخرین به روز رسانی وبلاگ خود اینگونه وصف می کند سفری آسمانی را :

می خواهم براتون از مدینه و مکه بگم. از عظمت و صفایی که آنجا داشت. از حس و حالی که به انسان دست می ده. حسی که شاید غیرقابل توصیف باشه. باور کنید شعار نیست اینو فقط اونایی که رفتند می دونند امیدوارم قسمت همه عاشقان خدا بشه. من که خداییش خیلی خیلی دعا کردم امیدوارم که به اجابت برسه ...

وقتی وارد مدینه می شوی غم عجیبی در دلت می شینه، غمی که تا حالا احساس نکردی. در بین راه که می خواهی به مسجد نبی بری بی قرار هستی و دلت می خواهد پرواز کنی تا زودتر برسی و مرتب به اطراف نگاه می کنی تا گنبد خضرای رسول خدا را ببینی. وارد صحن كه می شوی اشک مجالی نمی دهد تا بتوانی درست زیارتنامه بخوانی. وقتی به این فکر می کنی که به خاطر کدام عملت خدا و رسولش دعوتت کرده اند، و هنگامی که به جوابی نمی رسی بیشتر از قبل دلت می شکند.

بعد از تمام شدن زیارتنامه پیامبر بی اختیار دنبال بقیع می گردی. جایی که هر وقت اسمش را می شنیدی دلت می شکست، امان از وقتی که آن غربت را از نزدیک ببینی. غربتی که اصلا قابل بیان نیست. غربتی که فقط با ظهور حضرت مهدی پایان می یابد.

تنها چیزی که می توانم بگویم شاید آن را بهتر متوجه شوید این است که هنگام خواندن زیارتنامه بقیع مامورها فورا می آمدند و ما را بلند می کردند. اگر با صدای بلند گریه می کردی می زند توی سرت و می گفتند رو رو.

غم دیگری که بیشتر از بقیع بر دلم سنگینی می کرد قبر گم شده بی بی دو عالم فاطمه زهرا بود. دخت رسول خدا. بانویی که حضرت محمد (ص) چقدر به او احترام می گذاشت و او را دوست داشت. ولی آنها با او چه کردند و چه مي كنند؟؟؟؟؟؟؟ با آن سيلي اي كه بر صورتش زدند و با آن دري كه سوزاندند، و اكنون چراغ خانه اش را خاموش کرده بودند. در خانه اش را بسته بودند و اجازه نمی دادند کسی به آنجا رود. همیشه با خودم فکر می کردم که اگر روزی به مدینه روم و قبر حضرت زهرا را نبینم با دل بی قرارم چه کنم. و هنگامی که قرار شد از مدینه به مکه برویم دلم شکست. بغض گلویم را گرفت و اشک از چشمانم بی اختیار روان بود. نمی دانستم با دلم چه کنم. فقط زیر لب می گفتم یا فاطمه من عقده دل وا نكردم ، گشتم ولی قبر تو را پیدا نکردم........

در مسجد شجره نیت کردیم و با گفتن "لبیک اللهم لبیک، لبیک لا شریک لک لبیک، ان الحمد و النعمة لک والملک، لا شریک لک لبیک" محرم شدیم و ۲۴ چیز بر ما حرام شد. بعد از محرم شدن احساس خاصی پیدا می کنی احساس می کنی که روی زمین نیستی و آسمانی شدی. احساس می کنی رنگ و بوی خدایی پیدا کردی. احساس می کنی با چند لحظه قبل تفاوت کردی حتی چهره ات هم تغییر کرده. احساس می کنی مي خواهي به دنياي ديگري بروي.

وارد مسجد الحرام که می شوی تا چشمت به کعبه می افتد بی اختیار زانوانت سست می شوند و به سجده می افتی و در آن لحظه اگر سه آرزو کنی برآورده می شود. عظمت و بزرگی خانه خدا را با چشم سر می بینی اما خوشا به حال کسی که آن عظمت را با چشم دل نیز ببیند. ولي من علاوه بر این حس، حسی در دلم و سوالی در ذهنم بوجود آمد که شاید برای کسی پیش نیامده باشد. یا شاید هم کسی به من نگفته باشد. با دیدن خانه خدا احساس کردم از خدا خیلی دورم. پیش خودم گفتم خدایی که می گفتند در قلب من است از رگ گردن به من نزدیکتر است چرا خانه اش اینجاست و من فرسنگها با او فاصله دارم. و این سوال در هنگام طواف، در صفا و مروه مرتب با خودم تکرار می کردم و بدنبال جوابش بودم. و از آنجایی که در اطراف خانه خدا پر از نزول رحمت و برکت است در هنگام طواف جواب سوالم در ذهنم نقش بست. جوابی که اكنون هم که به آن فکر می کنم اشک را از چشمانم سرازیر می کند.

خدا هیچ نیازی به خانه ندارد. خدا در همه جا هست. او خانه اش را به خاطر بنده هايش بنا کرده. تا جایی باشد برای نزول رحمت و برکت برای بنده ها. جایی باشد برای بخشش گناهان بنده ها. جایی باشد برای عشق بازی بنده های عاشق با خدا. جایی باشد برای عبادت بنده ها. خدا آنقدر مهربان و رحمن و رحیم است که حتی خانه خودش را هم بخاطر بنده هايش بنا کرده و چه چیز از این با عظمت تر و بزرگتر.

در هنگام طواف خود را چون قطره کوچکی می بینی از یک دریای بی کران. دریایی که از سفید و سیاه، زشت و زیبا، مرد و زن ايجاد شده و آنجا می فهمی که همه یکسان هستند تنها تفاوت آنها در تقوایشان و اعمالشان هست.

بعد از تمام شدن اعمالت با خارج شدن از احرام احساس می کنی که به خدا نزدیک شدی. احساس می کنی با خدا ملاقات کردی. احساس می کنی از دنیای دیگری آمدی. دنیایی که تا آخر عمر آرزو داری حتی اگر شده برای یکبار دیگر آن را باز ببینی.

امیدوارم که احساسم را خوب بیان کرده باشم و آروز می کنم نصیب تمام آرزومندان شود.

انشاالله

التماس دعای فراوان.