عشق می خواند تورا در انتظار لحظه ها
در سکوت سال های بی قرار لحظه ها
دشت بودم شوق سرسبزی من را دیده اند
زنده ام اینجا به امید بهار لحظه ها
درد می گیرد تمام استخوان های تنم
بس که دلتنگی کشیدم در کنار لحظه ها
خواستم مثل طلوع صبح دراین عکس ها
چشم هایت را بگیرم با شکار لحظه ها
خواستم هردم زمین باشم بچرخم دور تو
خواستم دیوانه گردم درمدار لحظه ها
گرچه در من روزها ولحظه هایم ناخوش اند
دلخوشم روزی بیاید تک سوار لحظه ها
در سکوت سال های بی قرار لحظه ها
دشت بودم شوق سرسبزی من را دیده اند
زنده ام اینجا به امید بهار لحظه ها
درد می گیرد تمام استخوان های تنم
بس که دلتنگی کشیدم در کنار لحظه ها
خواستم مثل طلوع صبح دراین عکس ها
چشم هایت را بگیرم با شکار لحظه ها
خواستم هردم زمین باشم بچرخم دور تو
خواستم دیوانه گردم درمدار لحظه ها
گرچه در من روزها ولحظه هایم ناخوش اند
دلخوشم روزی بیاید تک سوار لحظه ها
شعرهای داداش مجید همیشه برای من جالب بود و کارهاشو دنبال میکنم
امیدوارم یه روز موفقیت های بزرگی ازش ببینم
سبز باشی داداش مجید
من این شعرو با صدای خود شاعرش جناب مهابادی شنیدم وکلی حس قشنگی داشت
خداقوت
اگه میشه فایل صوتی این شعرو اگه داری برام میل کنی ... با تشکر ... بیکار21 .. امضاء