به گزارش سرویس وبلاگ صراط؛ نویسنده وبلاگ پروانگی در آخرین به روز رسانی خود نوشته است:
اتاقم پر از خالی یک سکوت نافرجام
زیر پنجره اتاق دلگیر
هر روز کارگران مشغول کارند!
گاهی به آرامش یک دشت پر گل غبطه می خورم
صدای بیدار باش در دشت
هو هوی باد است و
گاهی نغمه ای شاد از پرنده ای آوازه خوان
اما صدای بیدار باش دنیای شهری من
فرود آمدن مته ها بر روی پیکره ی سرد تیرآهن است!
اینجا هر روز کارگران مشغول کارند
باید احتیاط کرد
آری ... باید احتیاط کرد
سردردهای شهری شدن مسری است!!
سهراب می گفت:
( پنجره ام به تهی باز می شود
و من ویران شدم.
پرده نفس می کشید ... )
من در اتاق تنها بودم
سهرابی نبود که قصه پنجره ی اتاقم را اینگونه نزدیک بسراید
باور کن !!
پنجره را می بندم
ناگهان این همه صدا ... بی صدا می شود!
کتاب هنوز خیره به پنجره است
گویی به آن همه صدا دهن کجی می کند!
کتاب در سکوت مرگ سهراب خاموش است!
هر آندم که می گشایمش
سکوت اتاق رو به من می خندد
گویی از اینگونه شکسته شدن ... لذت می برد!
شکسته شدن .. با شعر
شعری برخاسته از عمق تنهایی یک شاعر!!
سکوت هم تنهاست
درد تنهایی را می فهمد ...
( کاش اینجا - در بستر پُر علف تاریکی - نچکیده بودم )
برای برخاستن دیر نیست ؟
دستی پنجره ام را می گشاید
دیگر صدای هیاهوی شهر گوش اتاق را نمی آزارد !
ملودی سکوت بوی آسمان می دهد
پرده هنوز هم نفس می کشد ...