به گزارش سرویس وبلاگ صراط، نویسنده وبلاگ سه الف در آخرین به روز رسانی وبلاگ خود نگاشته است:
تا امروز بنا به ضرورت های شغلی در صدها جلسه ی مصاحبه ی گزینشی شرکت کرده ام. کم اتفاق می افتد تحت تاثیر شخصیت مصاحبه شونده قرار گیرم. طبیعت آدمیزاد این است که سطح دانایی و فهمش به مراتب کمتر از جهل و نادانی هایش باشد و اگر کسی توانایی مدیریت داشته ها و اعتماد به نفس بروز آنها را نداشته باشد بدیهی است که در چاله های تصنعی مصاحبه کننده گیر کند.
امروز به معنی واقعی کلمه مجذوب و مبهوت شخصیت مصاحبه شونده قرار گرفتم به طوری که ساکت گوشه ای نشستم و بدون اینکه سوالی بپرسم به نظاره ی مانور قدرت فکر و روح مصاحبه شونده ی پرداختم!
چهار جوان نابینا یکی مقتدر از دیگری! گویی کوهی از اعتماد به نفس و توکل به خالق یکتا جلوی من نشسته بودند. چنان خطابه می کردند انگار تمام کائنات را دیده اند! چنان از ته دل می خندید و شادان پاسخ می داد گویی خوشبخت ترین آدم های روی زمین اند! چنان آرامشی داشتند گویی غرق در نعمات الهی اند. چنان اعتماد به نفسی داشتند انگار ما محتاج جذب آنها هستیم!
یکی از آنها حافظ 25 جزء قرآن کریم بود. دیگری قهرمانی دومیدانی کشوری داشت و رکورد دویدن در 12 ثانیه در صد متر داشت. از یکی شان پرسیده شد: به خاطر وضعیت نابینایی از خدا شاکی نیستی؟
گفت: اصلا، حتما حکمتی داشته که بینایی به من نداده و به جایش خیلی لطف ها و نعمت های دیگه به من داده!
پرسیده شد: با خدا صحبت هم می کنی؟
گفت: بله. خیلی. همیشه شکرش می کنم که زمینگیر نشدم و وبال گردن خانواده نشده ام. {ده درصد بینایی داشت} همین که می تونم برم بیرون، خرید کنم و کارهام رو خودم انجام بدم خدا را شکر می کنم.
و با افتخار ادامه داد: کل خریدهای خونه با منه!
با خنده بهش گفتم: ما با دو تا چشم سالم توی خرید سرمون کلاه می ذارن تو چطور با این دید محدود جنس خراب نمیگیری؟
با اعتماد به نفس گفت: همه می دونن اگه جنس بد به من بندازن دیگه ازشون خرید نمی کنم!
پرسیده شد: یعنی از زندگیت راضی هستی؟
گفت: راضی نیستم ولی قانع هستم! اگر راضی باشم که دیگه نمی تونم پیشرفت کنم و اگر قانع نباشم نمی توانم آرامش داشته باشم.
به حال شان غبطه می خوردم. پختگی شخصیتی، عزت نفس و ایمان به خالق را از کلمه کلمه ای که بیان می کرند می شد دریافت. احساس می کردم در برابر عارفی کامل یا متفکر بزرگ قرار گرفته ام. چقدر ما غافلیم! به قول جناب مولوی بزرگ:
چشم باز و گوش باز و این عمی در شگفت از چشم بندی خدا