به گزارش سرویس وبلاگ صراط ، نویسنده وبلاگ خمول در آخرین به روز رسانی وبلاگ خود نگاشته است:
صدای زنگ که آمد، دلم هری ریخت. در را که باز کردم، دیدم سیدی پشت در است؛ انگارکه امام حسین (ع ( باشد. گفتم: " آقاجان! خبر می دادید خودمان را آماده کنیم، من حالا یک قربانی بیشتر ندارم. "
آقا گفتند: " همان یک قربانی ات را قبول کردم. "
وقتی از خواب بیدار شدم، بوی عطر هنوز در خانه بود. خانمم را بیدار کردم.
گفتم: " بلند شو! آقا، پسرت را قبول کردند، مصطفی را قبول کردند. باید آماده شویم . . . "
صدای زنگ که آمد، دلم هری ریخت. در را که باز کردم، دیدم سیدی پشت در است؛ انگارکه امام حسین (ع ( باشد. گفتم: " آقاجان! خبر می دادید خودمان را آماده کنیم، من حالا یک قربانی بیشتر ندارم. "
آقا گفتند: " همان یک قربانی ات را قبول کردم. "
وقتی از خواب بیدار شدم، بوی عطر هنوز در خانه بود. خانمم را بیدار کردم.
گفتم: " بلند شو! آقا، پسرت را قبول کردند، مصطفی را قبول کردند. باید آماده شویم . . . "