به گزارش سرویس وبلاگ صراط، فاطمه السادات حاجی وثوق در آخرین پست وبلاگ بحر آتشین نوشته است:
اونقدر پريشونه كه نميدونم بايد چكار كنم...بهش نمياد اين همه پريشوني!
هميشه در حد سلام و احوالپرسي همديگه رو مي ديديم خيلي رسمي ومحترمانه ،
حالا اومده و داره خصوصي ترين مسايل زندگيشو بهم ميگه ،
و من شرمگينم از اين كه حريم يه خانواده داره پيش روم باز ميشه...سرم پايينه و فقط گوش ميكنم
گريه مي كنه...حرف مي زنه و گريه مي كنه...دلم ميخواد باهاش گريه كنم اما شايد پريشونترش كنه
از دختر 12 ساله اش ميگه كه حاضر نيست پاي اعتقادات پدرومادر مذهبي و خانواده آبرومندش باشه!
دختركي كه چادر مي پوشه اما به اعتراف مادرش فقط جلوي ديگران...
ديگراني كه پدر نگران آبروي چندساله خودش پيش اوناست...
ميگه اصلا قبول نداره حجابو ...اصلا قبول نداره نماز خوندنو...اگه پدرش باشه رعايت مي كنه!
بهش ميگم يعني وادارش مي كنيد به نفاق؟!...ميگه چاره اي نيست آبرومون ميره...
ميگه چندشب قبل كتك مفصلي از پدرش خورد بابت اين كه طوري نبود كه اون مي خواست!
اون قدر پريشونه كه نميتونم سرش داد بزنم و بگم خواهر من! دارين با دست خودتون بچه رو نابود ميكنين
ميگه كمكم كنيد از همه چيز نااميدم از مادر بودن از تربيت بچه ام از همه چيز...
ميگه كاش ميرفتم و بيشتر درس ميخوندم تا بتونم بچه رو درست تربيت كنم!
بهش ميگم مادر ِخوب بودن نيازي به تحصيلات نداره...
من كسي رو مي شناسم كه مشاوره و تحصيلكرده ،اما دخترش شهره ي آفاقه بابت همه چيز!...
بهش ميگم فقط براش مادر باش مادري كه آغوشش هميشه به روي اون دخترك باز باشه!
مادري كه با خشونت چادر سر دخترش نندازه!...مادري كه جاسوس پدر تو خونه نباشه!
ميگم حرفاشو بهت ميزنه؟ ميگه نه...ميگم جرات داره يه روزي بياد و بهت بگه عاشق شده؟!!
ميگه مي كشمش!...من نكشم پدرش مي كشه!
ميگم شايد همين الان شده باشه....ميگه حرفشو نزنيد!
ميگم اگه باشه بهتره تو بدوني يا دوستاش؟!...چيزي نميگه...دلم براش مي سوزه...

استيصال همه ي وجودشو گرفته...كاش اين همه شكسته نبود تا سرش داد مي كشيدم...
اما نميشه...بدجوري نيازمندِ مرهمه...دستاشو مي گيرم...به چشماش نگاه مي كنم كه پر از اشكه...
بهش مي گم برو بغلش كن برو براش مادر باش ...برو باهاش دوستي كن...
برو از روزهاي دختربودن خودت بگو...از اتفاقاتي كه برات افتاده ...برو بگو كه زندگي يه دختر چي داره و نداره
بذار بدونه دركش ميكني، بذار حس كنه از جنس خودشي،بذار باور كنه براش مادري...
براش از محبت هاي مادر بودن ميگم ،از چراييِ مادر شدن، از چيستي هاي مادرانه...مبهوت نگاهم ميكنه
بهش ميگم برو مادر باش تا لذتِ مادري رو بچشي، اون وقت دلت مي خواد با همه وجود كمكش كني
ميگم كنارش بشين و دستشو بگير تو دستت نگاهش كن تا برات حرف بزنه...
مقابلش نباش...پشت ميز محاكمه نبينش...اون دخترته...به اين فكر كن كه بعداز خدا فقط تورو داره
اون فقط 12 سالشه...يه دختر 12 ساله...نه مجرمه نه متهمه نه گناهكار...فقط دخترك 12 ساله توئه!
تشكر مي كنه ...وقت رفتن ميگه ميشه باهاش مرتبط بشين؟!...مي خندم و ميگم آره...حتما...
آروم تر شده، نه به خاطر حرفاي من...به خاطر حرفايي كه زده و سبكش كرده...بالاخره ميره...
دلم ميخواد درشت تر از هميشه بنويسم...«پدر! مادر! ما متهميم»....
................................................................................................................................
فرمودي بهشت زير پاي مادران است ،
حس مي كنم به همان اندازه ، دوزخت به پدرومادر بودنمان نزديك است...خدا!...
حقیقت همینه که ایشون گفته