"صراط" - ديگر كم كم عادت كرده بوديم كه ساعت 10 شب كه مي شود در خيابان ها و پشت چراغ قرمزها تنها شاهد چهره آدم هايي باشيم كه براي لقمه ناني تكدي گري مي كنند و از مردم تقاضاي كمك دارند.
به گزارش سرویس اجتماعی صراط اما اين روزها مخارج بالاي زندگي در شهرهاي بزرگي مثل تهران سبب شده كه شبانه روز براي برخي ها از 24 ساعت هم بگذرد و خيابان ها بعد از ساعت 10 و 11 شب بشود محلي براي فروش انواع و اقسام محصولات...
اكثر اين افراد جا و مكان درست حسابي ندارند و كاملا برمبناي تجربه محلي كه براي فروش بهتر است را انتخاب مي كنند؛ برخي هايشان در مناطق مختلف شهر چرخ مي زنند و بعد از دو دو تا چهار تا كردن مكان هاي مناسب براي فروش را برمي گزينند
اين شغل جديدي نيست اما خريد و فروش در شب آن هم كنار خيابان هم براي فروشنده و هم براي خريدار زياد جالب نيست؛ چه از لحاظ كيفيت خريد و فروش و چه از نظر امنيت و...
نمي دانم چه كسي بايد مراقب باشد و هشدار بدهد كه ما آرام آرام در دل اين شهر عجيب و غريب داريم شبيه آمريكايي ها و زندگي شان مي شويم، انگار كسي زياد برايش اهميت ندارد زندگي ساندويچي به هم ريخته و از هم گسيخته آمريكايي در خانه همه ما رخنه كرده و تمدن غربي به خوبي در خيابان هاي شهر نفس مي كشد...خدا به داد فرزندان ما برسد كه معلوم نيست آنها چه تاريخ و جغرافيايي را تجربه مي كنند.
اول: كفاف نمي دهد!
حدود ساعت 23 است كه درست در خيابان اصلي يكي از مناطق غرب تهران مي بينمشان يك پرايد سفيد رنگ كه از در و پيكرش عروسك بالا مي رود و تعداد زيادي از آنها هم روي زمين چيده شده است. تا به حال در اين حوالي نديدمشان. پسر جوان خودش را رضا معرفي مي كند و دختر جوان كه فن بيان بسيار خوبي دارد نامش نيلوفر است.
از كار و كسب مي پرسيم، نيلوفر مي گويد: 20 سالم است و دانشجو هستم برخي مواقع رياضي را خصوصي تدريس مي كنم. پدرم چند وقتي است كه بخاطر بيماري خانه نشين شده است و رضا هم تازه سربازي اش تمام شده است و با همين پرايد روزها در آژانس كار مي كند. اما خرج زندگي خيلي بالاست و دريافتي هاي ما واقعا كفاف زندگي را نمي دهد. به خاطر همين با پسر دايي مان كه يك توليدي عروسك در بازار دارد صحبت كرديم تا به ما جنس براي فروش بدهد.
او كه انگار هم صحبتي پيدا كرده است براي درد دل آن هم در اين سياهي شب! ادامه مي دهد: نزديك عيد در مناطق شرقي تهران كه معمولا تاساعت 4 مغازه ها باز است و فروشندگان زيادي هم بساط كنار خيابان دارند كار كرديم. بعد به ذهنمان رسيد كه هر شب در مناطق مختلف تهران بگرديم تا جاهاي مناسب را شناسايي كنيم و در طول هفته به آنجا سر بزنيم.
رضا كه جوان تركه اي و آرامي است، حواسش به ما نيست و بيشتر سعي مي كند تا با روي خوش و دادن تخفيف مشتري جمع كند. بعد از دقايقي در مورد كارش مي گويد: اولش راضي به آمدن نيلوفر نبودم دوست نداشتم كه دنبال من مجبور شود خيابان ها را بالا و پايين كند برخي مواقع هم افرادي مزاحممان مي شوند كه به خاطر همين مسئله كمتر راغب بودم كه نيلوفر همراه من باشد. اما چاره اي نبود دست تنها نمي توانستم.
مي پرسم نگران نيستيد كه دوستان و آشنايانتان شما را ببنند؟ با اعتماد به نفس خاصي مي گويد: ببينند! چه عيبي دارد؟ داريم كار مي كنيم و پول حلال در مي آوريم دزدي كه نكرديم.
ماشيني با ديدن بساط عروسك ها مي ايستد و دختر بچه اي با والدينش پياده مي شود و رضا و نيلوفر زيباترين و جديدترين عروسك ها را نشانشان مي دهند و شب ادامه مي يابد...
دوم:7 سال است منتظرم
«كارم اين نيست اين كيف ها براي مغازه برادرم است كه در پاساژ ميلاد نور مغازه دارد اما چون فقط چندتايي از اين كيف ها مانده و قرار است كار جديد بياورد به من گفته اينها را بفروشم. ولي خداييش اگر بخواهيد همين ها را در مغازه از او بخريد سه برابر اين قيمت است. نگاه كن مارك است!»
اينها را علي مي گويد جوان 30 ساله و به قول خودمان به روزي كه چندان هم به اصول فروشندگي آشنا نيست و همراه پسر جواني فروشندگي مي كند. از شغل و تحصيلاتش مي پرسيم مي گويد: گروهبان يكم هستم و 7 سال است كه منتظرم يك خانه سازماني بگيرم اما نمي دهند مي گويند اولويت دارتر از تو زياد است.
از وقتي هم ازدواج كرده ام 18 ميليون پول دادم در يكي از محله هاي پايين شهر خانه رهن كرده ام. اينجا هم كاملا اتفاقي آمدم ولي خب درآمدش بد نيست خوب است بنظر خودم پول در كار آزاد است نه دولتي!
نام رفيقش وحيد است او سرباز است و مي گويد كه به هواي دوستش آمده. از نوع كيف نگه داشتنش و تبليغ كار و پژوي 206 اش مي توان فهميد كه اينكاره نيست و رفاقتي كار مي كند. راست هم مي گفتند تنها همان يك بار در آن خيابان ديدمشان. وحيد مي گفت: اگر خبرنگاريد بنويسيد كه كمي حقوق سربازها را زياد كنند خداييش حقوق كم مي دهند...
سوم:شوي لباس داريم
زياد ديدمشان آنهم بعد از ساعت 10 شب. يك پرايد دارند كه شب به شب پرش مي كنند از لباس هاي شيك، ارزان و گران؛ مي آورند كنار خيابان براي فروش.
جوانند حدودا 30 ساله. كسب و كار دومشان اين است. زن جوان «ليلا» خودش را معرفي مي كند و مي گويد: لباس ها را عمده اي مي آوريم از تركيه، قشم و كيش. هر جا كه بشود. شب ها هم تعداد خاصي از آنها را بار ماشين مي كنيم و مي آوريم براي فروش. شب بهتر است، شهرداري كمتر گير مي دهد.
و درباره فروشش مي گويد: خوب است اما بستگي به ماهش دارد. نزديك عيد خيلي بهتر است. البته نوع جنس و مشتري ثابت داشتن هم در فروش تاثير مي گذارد. چون من خيلي ها را مي شناسم كه لباس دست دوم و تاناكورا براي فروش مي آورند و باعث مي شوند بازار فروش آلوده شود؛ مردم هم اگر ما را نشناسند فكر مي كنند كه لباس هاي ما هم دست دوم است.
اين زوج جوان نزديك عيد براي اينكه فروش شان بهتر شود، مي روند شرق تهران طرف هاي هفت حوض درست مثل رضا و نيلوفر. آنجا تا ساعت 3 نيمه شب اكثر مغازه داراني كه در جاهاي مختلف شهر مغازه دارند، بساطشان را پهن مي كنند و از شير مرغ تا جان آدميزاد را مي توان آنجا پيدا كرد.
اما همسر ليلا در خصوص رضايت از شغلش مي گويد: دوست داشتم يك مغازه داشتم تا بيشتر بتوانم كارم را رونق دهم. اما الحمد لله همين هم خيلي خوب است. مهم اين است كه من و ليلا براي زندگي مان تلاش مي كنيم و دوز و كلك هم در كارمان نيست. خدا شاهد است خيلي ها در اين فروش هاي شبانه جنس بنجل به مردم مي دهند. اما ما اين كار را نمي كنيم، چون معتقدم كه از هر دست بدهم از همان دست هم مي گيرم...
ليلا راست مي گويد اين مدل فروش خياباني را در شب هاي عيد مي توانيد در مناطق مختلف تهران رصد كنيد خصوصا در شرق تهران كه مدت زماني است تبديل به يكي از پاتق هاي اصلي فروش كنار خيابان شده است؛ به ويژه ابتداي پيروزي روبه روي شكوفه.
مريم 35 ساله است و در بازار بزرگ تهران مغازه دارد. در حال حاضر با توجه به اينكه فصل تابستان است از فروش خياباني اجناسش خبري نيست اما در مورد فروشندگي در خيابان مي گويد: شب هاي عيد واقعا فروشمان افزايش چشمگيري دارد. مردم استقبال خوبي از خريد خياباني مي كنند چرا كه به نسبت مغازه ها قيمت ها پايين تر است و همين براي جذب مردم كفايت مي كند.
چهارم: آش داغ در منزل!
«خرج و مخارج زندگي آن قدر بالا رفته كه آدم بايد خودش دست بجنباند و گرنه چرخ زندگي نمي چرخد» اين را زهره مي گويد. زن نسبتا ميانسالي كه چند سالي است در يكي از مناطق غربي تهران پشت يك وانت بساط غذاهاي خوشمزه را پهن كرده و آن را به مردم مي فروشد. همه چيز در پشت وانتش پيدا مي شود از كوفته تبريزي تا كشك بادمجان و آش رشته و ...
نمي گويم خبرنگارم تا مبادا موضع بگيرد و حرف نزند. مي گويد سفارش هم قبول مي كنم چند سالي است كه مشتري هاي خيلي باكلاس دارم كه براي جشن ها و ميهاني هايشان سفارش غذا
مي دهند و پول خوبي را هم بابت غذايي كه مي پزم مي گيرم. مخصوصا زماني كه قيمت يك ماده غذايي گران مي شود؛ آنهايي كه طعم غذاهايم را مي شناسند سفارش مي دهند كه در منزل برايشان بپزم.
مشتري هاي زهره از طعم كشك و بادمجانش تعريف مي كنند. راست هم مي گويند كشك و بادمجانش حرف ندارد. در ماه رمضان كه بساط آش شله قلمكار و آش رشته در هر زير زميني علم مي شود كسب و كار زهره هم اندكي بالا و پايين مي شود. اما به قول خودش روزي را خدا مي دهد. يك كاسه آش رشته مي دهد دستم و مي گويد بخور نوش جانت! موقع رفتن شماره تلفنش را مي گيرم مي گويد هر وقت سفارش غذا داشتي يك روز جلوتر زنگ بزن برايت آماده مي كنم. قيمت غذاهايش هم با توجه به محله اي كه كار مي كند نسبتا بالاست اما خودش مي گويد به صرفه نيست اگر كمتر بگيرم.
پنجم:بالاي شهر، پايين شهر
پيكان قديمي گوجه اي دارند كه حسابي آدم را ياد نوستالژي هاي دوران كودكي مي اندازند. لوسترهاي تزييني جالبي كه با طلق درست شده است، مي فروشند آن هم در رنگ هاي مختلف.
يك جورهايي خلاقيت و نوآوري در آنها ديده مي شود. دو پسر جوان فروشنده آنها هستند يكي از آن ها چند متر جلوتر از ماشين مي ايستد و درست مثل كاري كه ميوه فروش ها مي كنند لوسترها را به مردم نشان مي دهد تا هر كه خواهان است چند متر جلوتر نزديك پيكان گوجه اي پايش را روي ترمز بگذارد.
دوبار در دو منطقه مختلف ديدمشان و در هر منطقه دو قيمت متفاوت را مي گفتند. از يكي از آنها كه «علي» نام دارد در خصوص تفاوت قيمت و كسب و كارش مي پرسم مي گويد: برخي مناطق كشش دارند، بنابراين تا جايي كه بشود روي قيمت ها مي كشيم. اما بعضي جاها مردم قدرت خريد ندارند پس با حداقل سود جنس را مي فروشيم .
آن يكي كه خودش را «ميلاد» مي نامد 20 ساله است و ساكن تهران. به پيشنهاد دوستش علي وارد اين كار شده است. مي گويد: خوب است، دوست دارم. چند ساعت در شبانه روز وقت مي گذاريم و كلي هم خوش مي گذرد. سودش خيلي نيست اما چون خودم خرج خودم را در مي آورم، خوب است.
از او درباره ادامه كار به صورت خياباني مي پرسم مي گويد: فكر نكردم. اما دوست هم ندارم كه درجا بزنم و تا آخر عمر هر شب خيابان ها را براي فروش دو تا لوستر بالا پايين كنم. اما در حال حاضر دوستش دارم. چون هم به درسم مي رسم و هم مي توانم حداقل پول توي جيبي ام را در بياورم.
ششم؛ خدا نياورد...
خيلي از افرادي كه با آنها همكلام شديم خرج و مخارج بالاي زندگي را عاملي مي دانستند تا به شكل خياباني دنبال درآمد باشند. اما نكته قابل توجه در مورد فروشندگي در خيابان اين بود كه در مناطق بالاي شهر معمولا كسي اين كار را عار تصور نمي كرد و افرادي هم كه براي خريد مراجعه مي كردند از نوع خريدشان احساس رضايت داشتند.
با اين حال نكته قابل تامل اين است كه اگر اين روند در هياهوي بي شغلي و بيكاري جوانان بخواهد قد علم كند در آينده اي نه چندان دور بايد فكري به حال جواناني كنيم كه خيابان را محلي براي امرار معاش انتخاب مي كنند... جوان هايي كه اين روزها بدجوري در فكر اشتغال، حرص مي خورند و موهايشان مي ريزد و سفيد مي شود و خطوط غم روي پيشاني شان مي نشيند.
خدا نياورد روزي را كه كنار خيابان هاي شهر تهران پر باشد از جوان هايي كه بر سر نيم متر جاي فروش اجناس دسته دوم و يا لوكس بدون گارانتي و بسته بندي شده، نزاع كنند...
شايد برخي از اين اتفاقات به خاطر حرص و ولع شهرنشيني ما و بي اعتقادي به روزي رساني خدا باشد اما قبول كنيم و قبول كنند كه بيكاري، ريشه اين شلختگي هاي شغلي است وگرنه در كجاي دين و آيين اسلام آمده است كه زن براي امرار معاش خود از ساعت 9 شب تا 2 صبح كنار خيابان با آدم هاي ديگر سروكله بزند! آن وقت دلمان خوش است كه وزارت ورزش و جوانان داريم و آنها هم دلشان خوش است كه در طول سال، يك جشنواره ملي جوان ايراني برگزار مي كنند...ترو خدا اين قدر خودتان را زحمت ندهيد!!
مريم يارقلي
به گزارش سرویس اجتماعی صراط اما اين روزها مخارج بالاي زندگي در شهرهاي بزرگي مثل تهران سبب شده كه شبانه روز براي برخي ها از 24 ساعت هم بگذرد و خيابان ها بعد از ساعت 10 و 11 شب بشود محلي براي فروش انواع و اقسام محصولات...
اكثر اين افراد جا و مكان درست حسابي ندارند و كاملا برمبناي تجربه محلي كه براي فروش بهتر است را انتخاب مي كنند؛ برخي هايشان در مناطق مختلف شهر چرخ مي زنند و بعد از دو دو تا چهار تا كردن مكان هاي مناسب براي فروش را برمي گزينند
اين شغل جديدي نيست اما خريد و فروش در شب آن هم كنار خيابان هم براي فروشنده و هم براي خريدار زياد جالب نيست؛ چه از لحاظ كيفيت خريد و فروش و چه از نظر امنيت و...
نمي دانم چه كسي بايد مراقب باشد و هشدار بدهد كه ما آرام آرام در دل اين شهر عجيب و غريب داريم شبيه آمريكايي ها و زندگي شان مي شويم، انگار كسي زياد برايش اهميت ندارد زندگي ساندويچي به هم ريخته و از هم گسيخته آمريكايي در خانه همه ما رخنه كرده و تمدن غربي به خوبي در خيابان هاي شهر نفس مي كشد...خدا به داد فرزندان ما برسد كه معلوم نيست آنها چه تاريخ و جغرافيايي را تجربه مي كنند.
اول: كفاف نمي دهد!
حدود ساعت 23 است كه درست در خيابان اصلي يكي از مناطق غرب تهران مي بينمشان يك پرايد سفيد رنگ كه از در و پيكرش عروسك بالا مي رود و تعداد زيادي از آنها هم روي زمين چيده شده است. تا به حال در اين حوالي نديدمشان. پسر جوان خودش را رضا معرفي مي كند و دختر جوان كه فن بيان بسيار خوبي دارد نامش نيلوفر است.
از كار و كسب مي پرسيم، نيلوفر مي گويد: 20 سالم است و دانشجو هستم برخي مواقع رياضي را خصوصي تدريس مي كنم. پدرم چند وقتي است كه بخاطر بيماري خانه نشين شده است و رضا هم تازه سربازي اش تمام شده است و با همين پرايد روزها در آژانس كار مي كند. اما خرج زندگي خيلي بالاست و دريافتي هاي ما واقعا كفاف زندگي را نمي دهد. به خاطر همين با پسر دايي مان كه يك توليدي عروسك در بازار دارد صحبت كرديم تا به ما جنس براي فروش بدهد.
او كه انگار هم صحبتي پيدا كرده است براي درد دل آن هم در اين سياهي شب! ادامه مي دهد: نزديك عيد در مناطق شرقي تهران كه معمولا تاساعت 4 مغازه ها باز است و فروشندگان زيادي هم بساط كنار خيابان دارند كار كرديم. بعد به ذهنمان رسيد كه هر شب در مناطق مختلف تهران بگرديم تا جاهاي مناسب را شناسايي كنيم و در طول هفته به آنجا سر بزنيم.
رضا كه جوان تركه اي و آرامي است، حواسش به ما نيست و بيشتر سعي مي كند تا با روي خوش و دادن تخفيف مشتري جمع كند. بعد از دقايقي در مورد كارش مي گويد: اولش راضي به آمدن نيلوفر نبودم دوست نداشتم كه دنبال من مجبور شود خيابان ها را بالا و پايين كند برخي مواقع هم افرادي مزاحممان مي شوند كه به خاطر همين مسئله كمتر راغب بودم كه نيلوفر همراه من باشد. اما چاره اي نبود دست تنها نمي توانستم.
مي پرسم نگران نيستيد كه دوستان و آشنايانتان شما را ببنند؟ با اعتماد به نفس خاصي مي گويد: ببينند! چه عيبي دارد؟ داريم كار مي كنيم و پول حلال در مي آوريم دزدي كه نكرديم.
ماشيني با ديدن بساط عروسك ها مي ايستد و دختر بچه اي با والدينش پياده مي شود و رضا و نيلوفر زيباترين و جديدترين عروسك ها را نشانشان مي دهند و شب ادامه مي يابد...
دوم:7 سال است منتظرم
«كارم اين نيست اين كيف ها براي مغازه برادرم است كه در پاساژ ميلاد نور مغازه دارد اما چون فقط چندتايي از اين كيف ها مانده و قرار است كار جديد بياورد به من گفته اينها را بفروشم. ولي خداييش اگر بخواهيد همين ها را در مغازه از او بخريد سه برابر اين قيمت است. نگاه كن مارك است!»
اينها را علي مي گويد جوان 30 ساله و به قول خودمان به روزي كه چندان هم به اصول فروشندگي آشنا نيست و همراه پسر جواني فروشندگي مي كند. از شغل و تحصيلاتش مي پرسيم مي گويد: گروهبان يكم هستم و 7 سال است كه منتظرم يك خانه سازماني بگيرم اما نمي دهند مي گويند اولويت دارتر از تو زياد است.
از وقتي هم ازدواج كرده ام 18 ميليون پول دادم در يكي از محله هاي پايين شهر خانه رهن كرده ام. اينجا هم كاملا اتفاقي آمدم ولي خب درآمدش بد نيست خوب است بنظر خودم پول در كار آزاد است نه دولتي!
نام رفيقش وحيد است او سرباز است و مي گويد كه به هواي دوستش آمده. از نوع كيف نگه داشتنش و تبليغ كار و پژوي 206 اش مي توان فهميد كه اينكاره نيست و رفاقتي كار مي كند. راست هم مي گفتند تنها همان يك بار در آن خيابان ديدمشان. وحيد مي گفت: اگر خبرنگاريد بنويسيد كه كمي حقوق سربازها را زياد كنند خداييش حقوق كم مي دهند...
سوم:شوي لباس داريم
زياد ديدمشان آنهم بعد از ساعت 10 شب. يك پرايد دارند كه شب به شب پرش مي كنند از لباس هاي شيك، ارزان و گران؛ مي آورند كنار خيابان براي فروش.
جوانند حدودا 30 ساله. كسب و كار دومشان اين است. زن جوان «ليلا» خودش را معرفي مي كند و مي گويد: لباس ها را عمده اي مي آوريم از تركيه، قشم و كيش. هر جا كه بشود. شب ها هم تعداد خاصي از آنها را بار ماشين مي كنيم و مي آوريم براي فروش. شب بهتر است، شهرداري كمتر گير مي دهد.
و درباره فروشش مي گويد: خوب است اما بستگي به ماهش دارد. نزديك عيد خيلي بهتر است. البته نوع جنس و مشتري ثابت داشتن هم در فروش تاثير مي گذارد. چون من خيلي ها را مي شناسم كه لباس دست دوم و تاناكورا براي فروش مي آورند و باعث مي شوند بازار فروش آلوده شود؛ مردم هم اگر ما را نشناسند فكر مي كنند كه لباس هاي ما هم دست دوم است.
اين زوج جوان نزديك عيد براي اينكه فروش شان بهتر شود، مي روند شرق تهران طرف هاي هفت حوض درست مثل رضا و نيلوفر. آنجا تا ساعت 3 نيمه شب اكثر مغازه داراني كه در جاهاي مختلف شهر مغازه دارند، بساطشان را پهن مي كنند و از شير مرغ تا جان آدميزاد را مي توان آنجا پيدا كرد.
اما همسر ليلا در خصوص رضايت از شغلش مي گويد: دوست داشتم يك مغازه داشتم تا بيشتر بتوانم كارم را رونق دهم. اما الحمد لله همين هم خيلي خوب است. مهم اين است كه من و ليلا براي زندگي مان تلاش مي كنيم و دوز و كلك هم در كارمان نيست. خدا شاهد است خيلي ها در اين فروش هاي شبانه جنس بنجل به مردم مي دهند. اما ما اين كار را نمي كنيم، چون معتقدم كه از هر دست بدهم از همان دست هم مي گيرم...
ليلا راست مي گويد اين مدل فروش خياباني را در شب هاي عيد مي توانيد در مناطق مختلف تهران رصد كنيد خصوصا در شرق تهران كه مدت زماني است تبديل به يكي از پاتق هاي اصلي فروش كنار خيابان شده است؛ به ويژه ابتداي پيروزي روبه روي شكوفه.
مريم 35 ساله است و در بازار بزرگ تهران مغازه دارد. در حال حاضر با توجه به اينكه فصل تابستان است از فروش خياباني اجناسش خبري نيست اما در مورد فروشندگي در خيابان مي گويد: شب هاي عيد واقعا فروشمان افزايش چشمگيري دارد. مردم استقبال خوبي از خريد خياباني مي كنند چرا كه به نسبت مغازه ها قيمت ها پايين تر است و همين براي جذب مردم كفايت مي كند.
چهارم: آش داغ در منزل!
«خرج و مخارج زندگي آن قدر بالا رفته كه آدم بايد خودش دست بجنباند و گرنه چرخ زندگي نمي چرخد» اين را زهره مي گويد. زن نسبتا ميانسالي كه چند سالي است در يكي از مناطق غربي تهران پشت يك وانت بساط غذاهاي خوشمزه را پهن كرده و آن را به مردم مي فروشد. همه چيز در پشت وانتش پيدا مي شود از كوفته تبريزي تا كشك بادمجان و آش رشته و ...
نمي گويم خبرنگارم تا مبادا موضع بگيرد و حرف نزند. مي گويد سفارش هم قبول مي كنم چند سالي است كه مشتري هاي خيلي باكلاس دارم كه براي جشن ها و ميهاني هايشان سفارش غذا
مي دهند و پول خوبي را هم بابت غذايي كه مي پزم مي گيرم. مخصوصا زماني كه قيمت يك ماده غذايي گران مي شود؛ آنهايي كه طعم غذاهايم را مي شناسند سفارش مي دهند كه در منزل برايشان بپزم.
مشتري هاي زهره از طعم كشك و بادمجانش تعريف مي كنند. راست هم مي گويند كشك و بادمجانش حرف ندارد. در ماه رمضان كه بساط آش شله قلمكار و آش رشته در هر زير زميني علم مي شود كسب و كار زهره هم اندكي بالا و پايين مي شود. اما به قول خودش روزي را خدا مي دهد. يك كاسه آش رشته مي دهد دستم و مي گويد بخور نوش جانت! موقع رفتن شماره تلفنش را مي گيرم مي گويد هر وقت سفارش غذا داشتي يك روز جلوتر زنگ بزن برايت آماده مي كنم. قيمت غذاهايش هم با توجه به محله اي كه كار مي كند نسبتا بالاست اما خودش مي گويد به صرفه نيست اگر كمتر بگيرم.
پنجم:بالاي شهر، پايين شهر
پيكان قديمي گوجه اي دارند كه حسابي آدم را ياد نوستالژي هاي دوران كودكي مي اندازند. لوسترهاي تزييني جالبي كه با طلق درست شده است، مي فروشند آن هم در رنگ هاي مختلف.
يك جورهايي خلاقيت و نوآوري در آنها ديده مي شود. دو پسر جوان فروشنده آنها هستند يكي از آن ها چند متر جلوتر از ماشين مي ايستد و درست مثل كاري كه ميوه فروش ها مي كنند لوسترها را به مردم نشان مي دهد تا هر كه خواهان است چند متر جلوتر نزديك پيكان گوجه اي پايش را روي ترمز بگذارد.
دوبار در دو منطقه مختلف ديدمشان و در هر منطقه دو قيمت متفاوت را مي گفتند. از يكي از آنها كه «علي» نام دارد در خصوص تفاوت قيمت و كسب و كارش مي پرسم مي گويد: برخي مناطق كشش دارند، بنابراين تا جايي كه بشود روي قيمت ها مي كشيم. اما بعضي جاها مردم قدرت خريد ندارند پس با حداقل سود جنس را مي فروشيم .
آن يكي كه خودش را «ميلاد» مي نامد 20 ساله است و ساكن تهران. به پيشنهاد دوستش علي وارد اين كار شده است. مي گويد: خوب است، دوست دارم. چند ساعت در شبانه روز وقت مي گذاريم و كلي هم خوش مي گذرد. سودش خيلي نيست اما چون خودم خرج خودم را در مي آورم، خوب است.
از او درباره ادامه كار به صورت خياباني مي پرسم مي گويد: فكر نكردم. اما دوست هم ندارم كه درجا بزنم و تا آخر عمر هر شب خيابان ها را براي فروش دو تا لوستر بالا پايين كنم. اما در حال حاضر دوستش دارم. چون هم به درسم مي رسم و هم مي توانم حداقل پول توي جيبي ام را در بياورم.
ششم؛ خدا نياورد...
خيلي از افرادي كه با آنها همكلام شديم خرج و مخارج بالاي زندگي را عاملي مي دانستند تا به شكل خياباني دنبال درآمد باشند. اما نكته قابل توجه در مورد فروشندگي در خيابان اين بود كه در مناطق بالاي شهر معمولا كسي اين كار را عار تصور نمي كرد و افرادي هم كه براي خريد مراجعه مي كردند از نوع خريدشان احساس رضايت داشتند.
با اين حال نكته قابل تامل اين است كه اگر اين روند در هياهوي بي شغلي و بيكاري جوانان بخواهد قد علم كند در آينده اي نه چندان دور بايد فكري به حال جواناني كنيم كه خيابان را محلي براي امرار معاش انتخاب مي كنند... جوان هايي كه اين روزها بدجوري در فكر اشتغال، حرص مي خورند و موهايشان مي ريزد و سفيد مي شود و خطوط غم روي پيشاني شان مي نشيند.
خدا نياورد روزي را كه كنار خيابان هاي شهر تهران پر باشد از جوان هايي كه بر سر نيم متر جاي فروش اجناس دسته دوم و يا لوكس بدون گارانتي و بسته بندي شده، نزاع كنند...
شايد برخي از اين اتفاقات به خاطر حرص و ولع شهرنشيني ما و بي اعتقادي به روزي رساني خدا باشد اما قبول كنيم و قبول كنند كه بيكاري، ريشه اين شلختگي هاي شغلي است وگرنه در كجاي دين و آيين اسلام آمده است كه زن براي امرار معاش خود از ساعت 9 شب تا 2 صبح كنار خيابان با آدم هاي ديگر سروكله بزند! آن وقت دلمان خوش است كه وزارت ورزش و جوانان داريم و آنها هم دلشان خوش است كه در طول سال، يك جشنواره ملي جوان ايراني برگزار مي كنند...ترو خدا اين قدر خودتان را زحمت ندهيد!!
مريم يارقلي
کسی، حواسش به چی باشه؟
این افراد دارن از راه شرافتمندانه کسب در آمد میکنن ،اشکالش چیه؟
اختلاس کنن؟دزدی کنن؟قاچاق کنن؟و....
کسی گفت اینا کار بد میکنن؟
اصن خوندی کل متنو؟
فقط چون صراط این مطلبو زده باید زیرش ابراز وجود کنی؟
مگه شما که ایران نیستی، تمام اتفاقات اخبار ریز و درشت ایران رو نداری؟ تازه جالبه که برای هرکدومش هم نسخه ای آماده در جیب داری!!!
ما كه خودمان براي يه لقمه نون حلال هر كاري داريم مي كنيم.
صراط!
اصلا مسولان سايت شما رو هم مي خونن.؟؟؟
ما كه درد خودمون رو خودمون مي دونيم
آمریکایی ها خیلی کوچک تر و بی مقدار تر از اون چیزی هستند که خیلی ها تصور می کنند.
بله موشک رو آلمانی ها ساختند ولی اونی که موشک رو به ماه و مریخ و باقی سیارات فرستاد آمریکایی ها بودند.
اون زمانی که شما می فرمایید مساحت رو حساب کردند و وضعیت واقعی سیارات رو آمریکایی اصلاً وجود نداشت که تو حالا ملامتش کنی. مثل اینه که تو به یک بچه ای بگه ای چرا جنگ نرفتی در حالیکه الان خودش صدتا مرد جنگی رو حریفه.
داشتم داشتم ملاک نیست دارم دارم ملاکه. بله ما داشتیم الان چی داریم؟ بقول خودتون ملاک حال افراد است!