۰۴ تير ۱۳۹۱ - ۱۱:۲۳

باغ انار

کد خبر : ۶۸۹۶۳
به گزارش سرویس وبلاگ صراط نویسنده وبلاگ نوای باران در وبلاگ خود نوشته است:

زماني‌ كه بچه بوديم، باغ انار بزرگي‌ داشتيم كه ما بچه‌ها خيلي‌ دوست داشتيم، تابستونا كه گرماي شهر طاقت فرسا ميشد، براي چند هفته‌اي كوچ ميكرديم به اين باغ خوش آب و هوا كه حدوداً ۳۰ كيلومتري با شهر فاصله داشت، اكثراً فاميل‌هاي نزديك هم براي چند روزي ميومدن و با بچه‌هاشون، در اين باغ مهمون ما بودن، روز‌هاي بسيار خوش و خاطره انگيزي ما در اين باغ گذرونديم اما خاطر‌اي كه مي‌خوام براتون تعريف كنم، شايد زياد خاطره خوشي‌ نيست اما درس بزرگي‌ شد براي من در زندگيم!
تا جايي‌ كه يادمه، اواخر شهريور بود، همه فاميل اونجا جمع بودن چونكه وقت جمع كردن انار‌ها رسيده بود، ۸-۹ سالم بيشتر نبود، اون روز تعداد زيادي از كارگران بومي در باغ ما جمع شده بودن براي برداشت انار، ما بچه‌ها هم طبق معمول مشغول بازي كردن و خوش گذروندن بوديم!
بزرگترين تفريح ما در اين باغ، بازي گرگم به هوا بود اونم بخاطر درختان زياد انار و ديگر ميوه‌ها و بوته‌هاي انگوري كه در اين باغ وجود داشت، بعضي‌ وقتا ميتونستي، ساعت‌ها قائم شي‌، بدون اينكه كسي‌ بتونه پيدات كنه!
بعد از نهار بود كه تصميم به بازي گرفتيم، من زير يكي‌ از اين درختان قايم شده بودم كه ديدم يكي‌ از كارگراي جوونتر، در حالي‌ كه كيسه سنگيني‌ پر از انار در دست داشت، نگاهي‌ به اطرافش انداخت و وقتي‌ كه مطمئن شد كه كسي‌ اونجا نيست، شروع به كندن چاله‌اي كرد و بعد هم كيسه انار‌ها رو اونجا گذاشت و دوباره اين چاله رو با خاك پوشوند، دهاتي‌ها اون زمان وضعشون خيلي‌ اسفناك بود و با همين چند تا انار دزدي، هم دلشون خوش بود! با خودم گفتم، انار‌هاي مارو ميدزي! صبر كن بلايي سرت بيارم كه ديگه از اين غلطا نكني‌، بدون اينكه خودمو به اون شخص نشون بدم به بازي كردن ادامه دادم، به هيچ كس هم چيزي در اين مورد نگفتم!
غروب كه همه كارگر‌ها جمع شده بودن و ميخواستن مزدشنو از بابا بگيرن، من هم اونجا بودم، نوبت رسيد به كارگري كه انار‌ها رو زير خاك قايم كرده بود، پدر در حال دادن پول به اين شخص بود كه من با غرور زياد با صداي بلند گفتم، بابا من ديدم كه علي‌ اصغر، انارها رو دزديد و زير خاك قايم كرد! جاشم مي‌تونم به همه نشون بدم، اين كارگر دزده و شما نبايد بهش پول بدين!
پدر خدا بيامرز ما، هيچوقت در عمرش دستشو رو كسي‌ بلند نكرده بود، برگشت به طرف من، نگاهي‌ به من كرد، همه منتظر عكس العمل پدر بودن، بابا اومد پيشم و بدون اينكه حرفي‌ بزنه، سيلي‌ محكمي زد تو صورتم و گفت برو دهنتو آب بكش، من خودم به علي‌ اصغر گفته بودم، انار هارو اونجا چال كنه، واسه زمستون! بعدشم رفت پيش علي‌ اصغر، گفت شما ببخشش، بچس اشتباه كرد، پولشو بهش داد، ۲۰ تومان هم گذاشت روش، گفت اينم بخاطر زحمت اضافت! من گريه كنان رفتم تو اطاق، ديگم بيرون نيومدم!
كارگرا كه رفتن، بابا اومد پيشم، صورتمو بوسيد، گفت ميخواستم ازت عذر خواهي‌ كنم! اما اين، تو زندگيت هيچوقت يادت نره كه هيچوقت با آبروي كسي‌ بازي نكني‌، علي‌ اصغر كار بسيار ناشايستي كرده اما بردن آبروي مردي جلو فاميل و در و همسايه، از كار اونم زشت تره!
شب شده بود، اومدم از ساختمون بيرون كه برم تو باغ پيش بچه‌هاي ديگه، ديدم علي‌ اصغر سرشو انداخته پايين و واستاده پشت در، كيسه‌اي تو دستش بود گفت اينو بده به حاج آقا بگو از گناه من بگذره! كيسه رو بردم پيش بابا، بازش كرد، ديديم كيسه‌اي كه چال كرده بود توشه، به اضافه همه پولايي كه بابا بهش داده بود...


نظرات بینندگان
شقایق
|
Iran (Islamic Republic of)
|
۱۱:۵۶ - ۱۳۹۱/۰۴/۰۴
ممنون که به من اطلاع دادید و البته به من سر میزنید خوشحال میشم اگر مطلب دیگری هم مورد پسندتون قرار گرفت استفاده کنید