۲۱ فروردين ۱۳۹۱ - ۱۳:۲۰
آهستان

کودکی در روستا گم شد + عکس

شهر که می‌گویم، یعنی همان «سرآبله» مرکز شهرستان «شیروان و چرداول» که تنها فرقش با روستاهای محل سکونت ما، مخابرات و درمانگاهش بود!
کد خبر : ۵۷۸۵۳
به گزارش سرویس وبلاگ صراط امید حسینی در آخرین به روز رسانی وبلاگ آهستان نوشت:
 

در روستا هیچکس غریبه نیست، حتی غریبه‌ها. برعکس شهر که معمولا همه با هم غریبه‌اند. در روستا غریبه‌ها زود آشنا می‌شوند. مثل ما که وقتی بعد از ۳۰ سال به «کلنگ‌‌بُر» رفتیم، خیلی زود شناخته شدیم. نه فقط کلنگ بر که تقریبا به هر روستایی که رسیدیم، وقتی از ماشین پیاده شدیم، فورا چند نفر جلو آمدند. گویی که منتظر مهمانی باشند.

مسیر ایلام به سرآبله یک فرق اساسی با سال‌ها پیش دارد. قبلا باید از یک جاده‌ی باریک و خطرناک و یک گردنه‌‌ی پرپیچ و خم می‌گذشتیم تا به «شیروان و چرداول» برسیم اما چند سالی هست که آن مسیر قدیمی بازنشسته شده و جایش را به تونل آزادی و جاده‌ی زیبا و عریضی داده که ظرف مدت بیست دقیقه آدم را از ایلام به سرآبله می‌رساند.

جاده‌ی سرآبله به روستاها هم آسفالت است، برعکس آن سال‌ها که خاکی بود. نه، سنگلاخی بود. چه روزهایی که از همین جاده‌ها قدم زنان بالا و پایین می‌رفتیم. گاهی به سمت خانه‌، گاهی به سمت شهر. به بهانه‌ی درمانگاهی، مخابراتی، شهری…

شهر که می‌گویم، یعنی همان «سرآبله» مرکز شهرستان «شیروان و چرداول» که تنها فرقش با روستاهای محل سکونت ما، مخابرات و درمانگاهش بود!

به کلنگ بر رسیدیم. وقتی پیاده شدیم، پیرمردی عصا به دست به طرف ما آمد. پدرم او را شناخت. نزدیکش رفت و اسمش را صدا زد. پیرمرد یک لحظه ماند. احتمالا با خودش فکر می‌کرد که این مرد غریبه او را از کجا می‌شناسد؟ به هم نزدیک شدند و با هم دست دادند.

- آقای چرداولی منو می‌شناسی؟

پیرمرد همچنان با تعجب به پدرم نگاه می‌کرد. دست در دست همدیگر

- من اینجا معلم بودم. یادته؟

لبخندی زد. گویا پدرم را شناخته بود، اما هنوز مطمئن نبود. برای همین هم پرسید: آقای حسینی؟

همدیگر را در آغوش گرفتند. کم کم چند نفر دیگر هم دورمان جمع شدند. شاید باورشان نمی‌شد که معلم سی سال پیش روستا، دوباره به آنجا آمده باشد.

قیافه یکی دو نفر حتی برای من هم بعد از این همه سال آشنا بود. دنبال «علی‌کرم» ‌گشتم اما پیدایش نکردم. علی کرم دوست ۳۰ سال پیش من که همان روزها حدودا ۱۷، ۱۸ ساله بود! سراغش را گرفتم، گفتند رفته ماهی‌گیری.

کمی دور و برم را نگاه کردم. انگار هیچ چیز عوض نشده بود. شاید تنها تغییری که به چشم می‌آمد، افزایش تعداد خانه‌های روستا بود. خانه‌هایی با همان شکل و شمایل سابق. کمی تر و تمیز‌تر، نه خیلی زیاد. چند خانه‌ هم آن طرف جاده ساخته بودند. جاده‌ای که از وسط «کلنگ بر» رد می شد.

دوست داشتم آن اطراف گشتی بزنم و از لابلای خانه‌های روستا رد شوم. به یاد روزهایی که دنبال بچه‌های مدرسه راه می‌افتادم و این طرف و آن طرف می‌رفتم. بعد پدر و مادرم دنبالم می‌گشتند و پیدایم می‌کردند. خیلی دوست داشتم دوباره گم شوم، اما خجالت کشیدم. چون دیگر بچه نبودم، بزرگ شده بودم …

میرعلی (چرداولی) از من پرسید اینجا را یادت هست؟ گفتم آره. خوب یادم هست. محل مدرسه را نشانش دادم. باور کرد. ولی توضیح داد که آن مدرسه را خراب کرده‌اند و مدرسه‌ی دیگری ساخته‌اند. دلم گرفت چون خیلی دوست داشتم برای لحظه‌ای هم که شده، خانه و مدرسه و محل زندگیمان را دوباره ببینم.

پدرم مدیر و ناظم و خدمتگزار مدرسه و معلم هر پنج پایه ابتدایی بود. از کلاس اول شروع می‌کرد تا کلاس پنجم. من هم با اینکه هنوز سنم به درس و مشق و مدرسه قد نمی‌داد، از رانت خانوادگی استفاده می‌کردم و کنار دانش آموزان روستا می‌نشستم و از دروس همه پایه‌ها استفاده می‌کردم!

میرعلی گفت: پدرت حق بزرگی به گردن ما دارد. ما همه چیزمان را از پدرت داریم!

تعارف نمی‌کرد. اغراق هم نمی‌کرد. پدرم فقط معلم روستا نبود. همه کاره مردم روستا بود. چاره مشکلاتشان. یادم هست روزهای اولی که به کلنگ بر رفته بودیم، اهالی روستا دو دسته بودند. عده‌ای طرف کدخدا، عده‌ای هم مخالف کدخدا. هر گروه هم سعی می‌کرد «آقا معلم» را به طرف خودش جذب کند و از دیگری جدا!

یک شب پدر همه مردهای روستا را به مدرسه –خانه‌ی ما- دعوت کرد و از مادرم خواست که غذایی آماده کند تا از این فرصت برای آشتی دو طرف استفاده کند. (بعدا درباره آشپزخانه‌ی مادرم صحبت می‌کنم)

آن شب اهالی روستا خانه‌ی ما جمع شدند و از جان و دل اختلافاتشان را کنار گذاشتند و با هم دوست شدند. به احترام معلم روستا.

 پدرم و دانش آموزان مدرسه ابتدایی روستای «کلنگ بر»- محل زندگی ما در سال‌های 61، 62، 63

پدرم و دانش آموزان مدرسه ابتدایی روستای «کلنگ بر»- محل زندگی ما در سال‌های ۶۱، ۶۲، ۶۳