کاش نمی پرسیدی ...
یکی بود یکی نبود؛ دو تا پای ظریف و کوچک بود که روی خاک سرد و سنگهای سفت کوهستان منتظر ایستاده بود. به زخم عادت داشت و با سختی رفیق بود و چه دنیایی داشت، شیرین شیرین!
یکی بود یکی نبود؛ زیر گنبد کبود چیزی نبود به جز گنبود کبود ...
نه نه! صبر کن! چند تا بزغاله بود، یک مرد لاغر بود و یک مادر پیر و شش تا بچه ی قد و نیم قد. همه منتظر ایستاده بودند، به جز یکی که توی گهواره بود. به زخم عادت داشتند. با سختی رفیق بودند و چه دنیایی داشتند، شیرین شیرین!
یکی بود یکی نبود؛ این یکی توی ده از همه پولدارتر بود، 40 تا بزغاله داشت، مغازه هم داشت، پولهایش را جمع کرده بود و بانی مدرسه شده بود. مرد بود و منتظر!
بله، منتظر ایستاده بود. او هم به زخم عادت داشت، او هم با سختی رفیق بود. او هم دنیایی شیرین داشت. مغازه اش پر از عکسهای امام بود، عکسهای امام با بچه های کوچک ...
یکی بود یکی نبود؛ غیر ازخدا هیچ کس نبود ...
غیر از خدا هیچ کسِ هیچ کس نبود ...
این تازه شروع قصه بود اما همه قصه نبود .
قصه ما قصه چند تا جوان بود که نمی خواستند فقط حرف بزنند و حرف بشنوند. نمی خواستند فقط اهل فکر کردن باشند.
اهل کجا بودند؟! چی داشتند؟! چی بلد بودند؟! چند نفر بودند؟! اینها مهم نبود. مهم این بود که چی می خواستند. چه کار می کردند. دوست داشتند که «لبیک اللهم لبیک» را نگویند، عمل کنند.
دوست داشتند سرباز بودن را بچشند.
دوست داشتند منتظر باشند،
بایستند و منتظر باشند ....
دوست داشتند به زخم عادت کنند، و با سختی رفیق باشند. برای همین بود که دنیایی داشتند شیرین شیرین.
خلاصه «جونم براتون بگه» که توی دلهاشان چیزی نبود به جز:
یا أیها العزیز مسّنا و أهلنا الضرّ و
جئنا ببضاعة مزجاة فأوف لنا الکیل و
تصدّق علینا إنّ الله یجزی المتصدّقین.
