به گزارش گروه «حماسه و مقاومت» خبرگزاری فارس، رفتم تو اتاق جنگ لشکر نود و دو زرهی کسی آنجا بود، با لباس محلی مردم جنوب، خم شده بود روی نقشه، داشت جایی را نشان میداد.
- اینجاست.
- اما این غیر ممکنه.
- باور کنین خودم دیدمشون!
رفتم جلوتر، پرسیدم چه خبر شده است؟ مرد باز انگشت گذاشت روی جایی از نقشه، و گفت، مطمئن: عراقیها دارن پل می زنن. درست همین جا.
سرتیپ وطن پور نگاه از نقشه برداشت شانههایش را داد بالا و گفت به من: "خیلی عجیبه نمیشه باور کرد"
- چرا؟
- نیروی هوایی چند بار رفته اونجا برا شناسایی، ولی چیزی ندیده.
مرد گرفت: شاید ندیده باشنش ولی من مطمئنم دارن یه کارهایی میکنن. شاید میخوان از کرخه رد شن برن.
نگاه به نقشه کردم. اگر حرفهاش حقیقت داشت، میشد حدسهایی زد.
شاید عراقیها میخواستند با این پل برسند به جاده سوسنگرد - اهواز و بعد به اهواز. به سرتیپ گفتم، هر چه را که به فکرم رسید. اهمیت موضوع را از پیش میدانست.
گفت: باید بچههای هوانیروز بیان وارد عمل شن.
گفتم: بهتر نیست تو این مورد خاص از بچههای نیرو هوایی کمک بگیریم؟
دلیلش را پرسید.
- حالا که داره پل میزنه حتما یه فکرهایی هم کرده از نظر پدافندی. این طوری شاید درصد موفقیتمون کمتر باشه. شاید نتونیم برسیم به هدف.
- برای همین خاستم بلند شی بیای اینجا.
و اصرار کرد هر چه زودتر پرواز کنم.
- برای انهدام پل. اون پل باید منفجر بشه. با هلی کوپتر تو.
- مطمئنی من میتونم از پس کار بربیام؟
- اگه مطمئن نبودم، نمیفرستادم دنبالت. جوابت چیه؟
- خودت میدونی چیه.
زدم از اتاق بیرون رفتم سر وقت هلی کوپترم سروان هم آمده بود. بش گفتم، هر چه را که باید میگفتم او هم گفت بام میآید.
- هر چی میخواهد بشه بشه.
سوار شدیم، بلند شدیم زدیم به آسمان، رفتیم طرف منطقهای که باید میرفتیم. نباید میگذاشتیم تو رادار آنها دیده بشویم. تو ارتفاع پایین پرواز میکردیم. از بالای کرخه از بالای جریان آب پرواز میکردیم. تو منطقه دشمن.
عراقیها صدای هلی کوپتر مان را شنیدند، آمدند تو مسیرمان را آتش ریختند با سلاحهای سبک و سنگینشان.
محل تقریبی پل بین دشت الله اکبر بود و کرخه و شمال شهر سوسنگرد. هر چه به آنجا نزدیکتر میشدیم آتش دشمن شدیدتر میشد.
رسیدیم به حوالی سوسنگرد. از پل خبری نبود. کم کم داشتیم ناامید می شدیم آنجا اصلا پلی نبود. با سروان مشورت کردم. گفتم: تو چی میگی برگردیم یعنی؟
داشت امتداد رودخانه ر ا نگاه میکرد. یه کم دیگه بریم جلوتر اگه نبود برمیگردیم.
- رفتیم جلوتر، زیر آتش شدیدتر دشمن.
گفت، با فریاد اوناهاش!
به راستای دستش نگاه کردم با کنجاوی حدود سیصد متریمان بود و تقریبا سرپا قرص و محکم موشک را آماده کرده بودیم از قبل هدفگیری کردیم دکمه را زدیم خورد به هدف موشک دوم را هم زدیم در فاصله چند ثانیه مثل قبلی. پل آتش گرفت، همه جاش.
گلولههای توپ ریخت رو سرمان مثل باران لحظهای ماندیم چه کنیم.
رفتیم سمت راست، به اشتباه نیروی زرهی دشمن آن طرف بود.
استقبال خوبی از مان کرد. تانکها خیلی بودند. بین بارانی از گلوله سعی کردیم برگردیم و برگشتیم لحظهها اما به کندی میگذشت.
حدود چند کیلومتر دور شدیم از دشمن. نیروهای پیاده شان فقط طرفمان تیر اندازی میکردند جای نگرانی نبود. با این گلولهها کاری از دستشان بر نمیآمد.
داشتیم نزدیک میشدیم به اهواز. میدانستیم سرتیپ وطن پور منتظرمان است با لبخندی بر لب و دستی که میخواهد دستمان را بفشارد به گرمی.
راوی: سرگرد نریمان.ش
باز می گن سوژه نداریم و فقط طلاق و جنایت و خیانت از صداوسیما پخش میکنن!!