آنچه خواهید خواند روایتی است کوتاه اما خواندنی از آن شهید عزیز:
روحمان با یادش شاد
روز پنجم مرداد 1375، در منزل شهید نظر نزاد در تهران، جلسه ای استثنایی داشتیم. سهنفر بودیم. من، سردار حسین موسوی و شهید نظر نژاد.
ایشان در مقطعی از جلسه حال عجیبی پیدا کرد در اتاق قدم میزد و زار زار به پهنای صورت، اشک می ریخت. می گفت: حاجی! جایی سراغ داری در میدان جنگ، پشت خاکریز، من سرم را خم کرده باشم؟ جایی سراغ داری که وقتی توپی، گلوله ای میخورد و همه تان می نشستید زمین، من جایی نشسته باشم؟ حاجی! تو را به خدا جایی در میدان جنگ دیدی که ترس بر من غلبه کند؟
گفتم نه.
گفت: امروز من درد و دلم با خداست
و دستاش رو به سمت آسمان گرفت:
من که اینگونه همه چیزم رو برای تو گذاشتم، حقم شهادت نیست؟!
36درست ساعت بعد ، در اشنویه ، بابا نظر حقش را از خدا گرفت.
راوی: فرمانده سابق لشکر 5 نصر

شهید محمد حسن نظرنژاد


شهید محمد حسن نظرنژاد و آقا زاده هایش

شهید محمد حسن نظرنژاد


