نامه يك وبلاگ نويس فيلترشده
کد خبر : ۵۴۸۲
نويسنده اين وبلاگ در مطلبي دراين باره توضيح داد:
روزگاری شد که در میخانه خدمت می کنم
در لباس فقر، کار اهل دولت می کنم
عرض سلام و ادب خدمت همه همسنگرانی که این دلنوشته را می خوانند. بهانه نوشتن این سطور آن است که وبلاگ حقیر برای بار دوم مسدود شد که فدای سرتان و خوب شد که بهانه ای گردید محض گفتن برخی ناگفتنی ها.
اینکه چرا برای بار اول مسدود شدم، نمی دانم و هنوز هم کسی جوابی قانع کننده به اینجانب نداده است که چرا وبلاگ حقیر در بلاگفا مسدود شد. شاید زیاده گوئی بود که گفتم:
داد میزنه این روزا،
توی خیابون فِری بسیجیه واقعی،
همت بود و باکری
بسیجیه واقعی اونه که مرده باشه!
زنده اگه بمونه باید تو خونه باشه!
غصه نخور بسیجی، اینم یه جور جهاده
موندن تو راه حق، نه آسونه نه ساده
نمی دانم ایراد کار از کجاست. اینکه اصولاً نباید در اوان سی سالگی سراغ شعر و شاعری میرفتم یا آنکه می بایست همچون برخی جنازه های متحرک، سعی بر در آوردن ادای بیطرف ها می کردم تا مفتخر بشوم به نام ابوموسی اشعری! تا دوباره انگشتری برود دور انگشتان نفرت انگیز عمرعاص ها! تا دوباره عسل های زهرآگین به خورد مالک اشترها بدهند و باز هم داستان شمشیر و محراب و فرق شکافته را در تاریخ ثبت کنند.
سپاس خدای را که در این هجمه سنگین و آتشباری دشمن روی سنگرهای خودی، توان یک جا نشستنم نبود. نمی توانستم در این جنگ نرم که جنگ یارکشی و جذب است، بیکار بنشینم.
مشکل اینجا بود که دشمن، گرای سنگرهای خودی را خوب داشت. خوب و دقیق آتش میریخت روی سر بچه های ما. همان شعله هائی که روز سی خرداد حتی مسجدی را سوخت؛ همانطور که بسیاری از خودی ها را سوزاند. خودی هائی که اینک یا بیخودی شده اند و رئیس جمهور مملکت را بچه میخوانند و ملت را کج فهم و یا با نیش های تا بناگوش گشوده سعی می کنند به جای خنده دندان های خود را نشانمان دهند.
اگر جنگ سخت بود و خاکریز و جبهه و خرمشهر و اروند و الفجر4، داد میزدم: امدادگر! امدادگر! و می آمد و خواص واداده را التیام می بخشید. مشکل اینجا بود که فلان بزرگوار فرزند شهید هم مورد اصابت قرار گرفته بود. شده بود پیشاهنگ دشمن. نشسته بود و نقشه می کشید که چطوری هفتاد و دو تا نعش بیابد تا حرمت خون شهدای عاشورایمان را لگدمال کند زیر پای دغل بازان.
جای درنگ نبود. فرصتی برای استخاره نیز هم. یادش نمیدانم به خیراست یا نیست آن روزهای کودکی اَم که با وحشت از بمب های صدام طی شد. بی مروت خانه های مردم را مورد اصابت قرار می داد اما دست کم آن موقع آژیر قرمز می کشیدند و حساب کار دستمان می امد نه مثل حالا که میان اوج حملات، بی بی سی برایمان آژیر سفید می کشد. آن روزها تمام تنم از وحشت یخ می کرد اما دست کم فرصتش بود برویم به آن پناهگاه توی خیابان سعدی شیراز و خیالمان راحت باشد که خانه آوار نمی شود روی سرمان.
این بار اما خانه ها که نه، آدم ها بمباران شده بودند. دانه به دانه. مسخ شده بودند انگار. داد میکشیدم. فریاد میزدم که: این ها صحنه آرائی است. آن بیانیه کذای شیخکان ساده لوح و مهندسان خیالپرداز و مترسک های پخش شده در میان خیابان هم. فلان شبکه استعماری عاشق چشم و ابرویمان نیست که 24 ساعته نمایش "ندا" را نشانمان بدهد.
آی آدم ها که در ساحل نشسته غرق در حال تماشائید باور کنید اینکه می بینید نه حقیقت است، که سحر و جادوی ساحره هاست. به خداوندی خدا نمی شنیدند. تحمل صدای قهقهه های مستانه جین شارپ و پوزخندهای مضحک جرج سوروس را نداشتم، چه برسد به جسارت مشتی عروسک خیمه شب بازی که خط و نشان برای مولایم میکشیدند.
من ترک عشق و شاهد و ساغر نمی کنم صد بار توبه کردم و دیگر نمی کنم باغ بهشت و سایه طوبیّ و قصر حور با خاک کوی دوست برابر نمی کنم اینطور بود که صفحه کلید رایانه و اینترنت دایال آپ، شد اسلحه و سنگرم. متون طنز و اشعار گزنده هم مهماتی بود که میریخت روی سر دشمن. مرکز هماهنگی هم وبلاگم بود. وبلاگی که یک بار در تاسوعای حسینی فیلتر شد و این بار اما واقعاً نمی دانم چرا. اگر همرزمان محترم مختصات دقیق سنگرهای دشمن راندارند، کافی است امر بفرمایند تا حاصل یک سال دیده بانی اَم در این فضای مجازی را تقدیمشان کنم. شاید ایراد از همینجاست که سنگر خودی را میکوبند جای سنگرهای بیخودی! شعبه های بی بی سی فارسی دارند شبهه افکنی می کنند و تلاش مینمایند برای فتنه ای دیگر و فیلتر هم نمی شوند اما وبلاگ ریزه میزه ما می رود زیر تیغ فیلتر!
ملالی نیست و اجبار هم . . . که وقتی نام شهدای بسیجی گم می شود میان هیاهوی روزگار، وبلاگ من که دیگر جای خود دارد . . . شاید بعضی ها ما را به همسنگری قبول ندارند و شاید هم موردی که حتی به ذهن نیز خطور نمی کند دارد عمل می نماید. آبروی ما هم فدای سر دوستان! من که هر روز دارم از فریب خورده ها و کمونیست ها و سلطنت طلب ها و سکولارها و دیگران فحش میخورم خوب این نیمچه آبرویمان پیش چشمان بچه های ارزشی را هم شما ببرید ببینیم بالاخره لایق حضرت دوسن می شویم یا نه.
آری ملالی نیست جز آنکه بعضی ها را واقعاً هیچ ملالی نیست! غصه نخور بسیجی، اینم یه جور جهاده موندن تو راه حق، نه آسونه نه ساده.
یاعلی