زان جا كه عنان دل بپيچي
خاقاني شرواني
خاقاني شرواني
ز آن جا كه عنان دل بپيچي
راه عرفات را بسيجي
آيي به پناهگاه بشري
دشت عرفات و ركن اعلي
آن مقصد عزم ره نوردان
آن غايت كار نيك مردان
دهليز سراچه الهي
دهليز چه صدر پادشاهي!
درمانگه راندگان برونش
دولتگه خواندگان درونش
بيرون و درونش هست ماناك
دامان اثير و جيب افلاك
زين سو همه حيرت آور بر
زآن سو به جوار حق كشد سر
اين دار خلاف و دير خذلان
آن شط امان و خط ايمان
خلق دو سراي حاضر آن جا
ميعاد و معاد ظاهر آنجا
اي به مهر تو آسمان در بند
اديب صابر
اي به مهر تو آسمان در بند
ياد من كن چو مي دهم سوگند
به نماز شب و قيام و قعود
به دعاي پر و ركوع و سجود
به صفا و به مروه و عرفات
به مه و مهر و فرش و كرسي و ذات
كه مكن زان در احدي را دور
يارمنديش كن ز عالم نور