چرا با جنازۀ قدافی اینچنین شد؟
کد خبر : ۴۰۳۲۵
واقعیت آنست که در مسائل اجتماعی مرتبط با انسان، اساساً پیش بینی کار دشواری است اما با این حال متخصصان و تحلیل گران علوم انسانی در تلاشند که به رغم این ملاحظه براساس مجموعهای از واقعیات موجود تصوری از احتمالات آینده را ارائه و در صورت امکان روی محتملترین گزینه تمرکز کنند. در خصوص آیندۀ لیبی و احتمال شکل گیری یک نظام مردمی در این کشور به اعتقادم از زوایای مختلفی میتوان به این سوال پاسخ داد.
اگر از زاویۀ اتفاقات اخیر و درگیریهای خونین و خشنی که در رویارویی مخالفان و طرفداران قذافی رخ داد به لیبی بنگریم، به نظر میرسد که آیندۀ لیبی بیشتر با موجی از خطرات و مشکلات مواجه باشد تا یک روند مسالمت آمیز تدریجیِ مدنی و مبتنی بر تأمین اجماع نسبی بین اجزای مختلف اینجامعه. اما نباید تنها از این زوایه به این موضوع نگریست. آنچه که در ماههای اخیر در لیبی اتفاق افتاد و به طور خاص در قتل قذافی نیز خود را نشان داد، محصول یک لحظه نیست، بلکه محصول تراکم برخی از مسائل و مشکلات در طول چند دهۀ گذشته است و از یک نظر شاید کاملا طبیعی تلقی شود.
وقتی نظام سیاسی مستقر در یک کشور در طول چند دهه به جای اینکه تلاش کند اجزای مختلف جامعه را با سیاستهای خود از طریق اقناع همراه کند، تصورات خود و طبقۀ حاکم را بر اساس نظریۀ تغلب (غلبه پیدا کردن یک رهبر، یا جزئی از نیروی اجتماعی) بر سایر اجزاء جامعه تحمیل میکند باید منتظر همین واکنشها نیز بود. قذافی این فرمول را با صیغههای تندروانه اعمال کرد و در یک استاندارد ملی، کل کشور را به آزمایشگاهی برای اعمال نظریههای خاص خود تبدیل کرد.
حاصل این سیاست مستمر، ایجاد حالتی غیرمتوازن و غیرطبیعی در درون جامعه و در بین مکونات و اجزای جامعه شد. طبیعتا زمانی که جامعهای با چنین خصوصیاتی در معرض فرصتهای ویژه قرار میگیرد و دریچههای خاصی در برابر آن گشاده میشود، این حالات غیرطبیعی خود را به شکلی به نمایش میگذارد.
اگر تحولات لیبی در ماههای گذشته و تحولات عراق در سالهای گذشته را زیر ذره بین بگذاریم علائمی از همین روند غیرطبیعی و خاص را در سیاست و جامعه شاهد خواهیم بود. مدل اتفاقاتی که در عراق و لیبی افتاد تقریبا شباهتهای زیادی را با هم داشت. این شباهتهای جدی بین نوع حاکمیت سیاسی و نوع تعامل دولت و ملت وجود دارد. لذا این حالات غیرطبیعی نتیجه طبیعی چنین ساختار حاکمیتی است. اما واقعیت اینست که مردم لیبی در شرایط خلأ زندگی نمیکنند. لیبی در شروع تحولات ماههای اخیر که وضعیت فعلی را در این کشور رقم زد، به شدت متأثر از همسایگانش و به طور مشخص تونس و مصر در شرق و غرب لیبی بود. شاید خیلیها در دنیا باور نمیکردند که موج تحولات به این سرعت به لیبی برسد. اما دیدیم که بلافاصله بعد از حوادث تونس و مصر، موج حوادث این دو کشور به لیبی نیز رسید و این نشان دهندۀ تأثیرپذیری لیبی از محیط پیرامونی خود است.
از این رو این احتمال وجود دارد که اگر روند حوادث و تحولات در کشورهای دیگر عربی و به ویژه تونس و مصر به شکل مسالمت آمیز و در قالبهای مردمسالارانه و انتخاباتی حل و فصل شود و تضاد و تناقض بین نیروهای جدید اجتماعی به شکل خونین و همراه با رویارویی اتفاق نیفتد بلکه در قالب مکانیسمهای انتخاباتی بروز و ظهور و به شکل مدنی حل و فصل شود، امکان تاثیرپذیری لیبی از این روند بیشتر فراهم شود. اگر اقلیت، اکثریت را بپذیرد و اکثریت نیز این درک را از خود نشان دهد که اقلیت نیز از اجزای طبیعی دیگر جامعه است و باید از تمامی حقوق برخوردار باشد، شاهد تحولات مثبتی خواهیم بود. اگر چنین اتفاقی در مصر و تونس در ماههای آینده رخ دهد میتوان این احتمال را وارد دانست که فضای غیرطبیعی و از کنترل خارج شده لیبی نیز که طی روزهای اخیر شاهد آن بودیم، حوادث گذرایی باشند و جامعه لیبی نیز کم کم به رشد و وضعیت عادی خود بازگردد و این حوادث نیز تک حادثههای منبعث از تراکم عقدهها و بحرانهای مختلف سنوات طولانی دوران حکومت قذافی باشد.
اینکه آینده لیبی چه خواهد شد دو روی خوشبینانه و بدبینانه دارد: روی خوشبینانۀ آن اینست که لیبی در خلأ زندگی نمیکند. لیبی فرصتی میخواهد برای اینکه زخمهای طولانی مدت خود را ترمیم کند. لذا برخی عدم تعادلها و برخوردهای غیرطبیعی را نباید به عنوان ویژگی عمومی اینجامعه و آیندۀ لیبی در نظر گرفت. بلکه اینها تحولات گذرایی خواهد بود به ویژه آنکه باید تأثیرپذیری لیبی از تحولات منطقهای و بین المللی را نیز به مجموع این واقعیات افزود.
اما برداشت بدبینانه با استناد به مجموعۀ تحولات لیبی که در چند ماه گذشته و در قالب درگیری نظامی و برخورد نیروهای نظامی با قذافی شاهد آن بودیم بر این باور است که نظامیگری مرتبط با ذات، هویت و ساختارهای موجود در درون جامعه متنوع و دارای اختلافات متعدد لیبی است. این نگاه بر این باور است که این تصویر کوچک، نشانهای است از اتفاقات بزرگتری که در ماهها و سالهای آینده شاهد آن خواهیم بود.
به اعتقاد من هیچ یک از این دو دیدگاه نباید به طور مطلق مورد توجه و استناد قرار گیرد. بلکه باید بین واقعیت تراکم عقدهها و نگرانیها و مسائل سابق چند دههای و بافت تاریخی، نیمه عشیرهای و نیمه مدنی و برخی واقعیتهای جدید جمع زد. چرا که این واقعیت را نیز باید پذیرفت که لیبی و جوانان لیبیایی و اجزای جامعه لیبی در واقع در عصر فعلی زندگی میکنند و منفصل از فضای منطقهای و بین المللی خود نیستند، بنابراین لاجرم از آن تأثیر میگیرند. از این رو مجموع تراکمهایی که بدان اشاره شد باید در مکانیزمهایی به مرور زمان مبتنی بر روح عصر جدید که همان مکانیزمهای مسالمت آمیز و حرکت به سوی نوعی اجماع سازی بین اجزای مختلف جامعه است، حل و فصل شود.
اگر چه یک دوره کوتاه مدت و یا میان مدت درگیری و وضعیت غیرطبیعی را میتوان در افق آینده لیبی مشاهد کرد اما این دوران، دوران داخل پرانتزی خواهد بود و جامعه لیبی به مرور سلامت و روند طبیعی خود را باز خواهد یافت و به همان مسیری خواهد رفت که مجموعه ملتهای منطقه در حال طی کردن هستند.
روند حوادث در مصر و تونس بسیار حائز اهمیت است، اگر در مثل مصر و تونس که از مبانی و ساختارهای اجتماعی، سیاسی تاریخی و فرهنگی و تمدنی نسبتا متمایزتری از لیبی برخوردارند روند آتی حوادث به سمت راه حلهای غیرطبیعی برود و در واقع برآیند حرکت تحولات به سمت رویارویی و درگیری حرکت کند طبیعی است که بستر آمادۀ لیبی تحریک خواهد شد تا به سمت برخوردها و رویاروییهای نظامی و کشاکش بین نیروهای اجتماعی حرکت کند.
بالعکس اگر آنگونه که تحلیل گران انتظار دارند، روند تحولات در تونس و مصر شکل مسالمت آمیز داشته و حل و فصل قضایا و تناقضها با توافق جمعی و ملی انجام شود این احتمال وجود دارد که لیبی نیز از روح عمومی موجود در منطقه تأثیر پذیرفته و روند نسبتا آرامی را به سوی یک نظام مستقر مردمی طی کند.
سفیر سابق ایران در لیبی


