در موقعیتی قرار میگیری که به نوعی تناقض بین پایبندی به آرمانها و قبول واقعیتها بر میخوری. اصلا نمیدانی این دو با هم در تلازماند یا تقابل؟! هجده سال فقط درس خوانده باشی و نه سال از این هجده سالت را پای تابع و رابطه و ضابطه و مشتق و انتگرال و معادله و نامعادله و فضا و زیرفضا و دنباله و سری و ... و صدها فرمول و قضیه صرف کرده باشی و بعد از آن در چنین روزی به نقطهای برسی که هیچ کدامشان در ظاهر به کارت نیایند. این یا واقعیت است یا عارضهی قاطی کردنت چرا که قفل کردن عقل از ویژگی قاطیان است؛ اما به هر حال هم اکنون این حس بد را داری که به کارت نمیآیند آن هم در این دوره زمانه که دو دوتای خیلیها چهارتا نیست، یا کمتر است یا بیشتر.
دنبال شغل میروی اما هر چقدر تو به سمتش میروی او از تو دورتر میشود و باز نمیدانی این واقعیت است یا عارضهای از عارضههای قاطی کردن؟! بخشی از همین آرمانهایت که به جانت افتادهاند و دست از سرت برنمیدارند، اجازه نمیدهند دنبال هر شغلی باشی لذا از همان ابتدا بخش خصوصی را کنار میگذاری جز در موارد خاص.
اول از کل مدارکت چند سری کپی میگیری و داخل پوشهای قرار میدهی و بعد شروع میکنی از این دانشگاه به آن دانشگاه رفتن. مدارکت را میدهی و تقریبا از همشان جواب سربالای " اگر لازم بود اطلاع میدهیم" را میشنوی. در این بین به رئیس دانشگاهی برمیخوری که به اصطلاح رازی را برایت فاش میکند: "اگر معرف نداشته باشی، فارغالتحصیل صنعتی شریف هم باشی روی زمین میمانی." و در جوابت که می پرسی: "اگر کسی معرف و آشنا نداشته باشد چه کند؟" و میشنوی: "باید برود و بمیرد". حرف چندان بدی هم نیست، برود و بمیرد. هر چند آن رئیس به شوخی گفته باشد اما باز نمیدانی این واقعیت است یا عارضهای از عوارض قاطی کردن. تلاش برای یافتن کار شکوهای ندارد اما دیدن مسائلی در بطن جامعه و درگیر شدن با واقعیت، آن چیزی است که گاهی تو را بیزار میکند و تا حد برائت از تمام ارزشها پیش میبردت چرا که از افراد ظاهرا ارزشی خلاف انچه که انتظار داشتی را دیدهای آن هم در موارد بسیاری که نمیتوانی این اتفاقات را تصادفی یا موردی بینگاری. در جایی همصحبت با رئیس کمیته انظباطی دانشگاهی میشوی که آنجا هم مدرک دادهای؛ او از همانهایی است که که به قول خودش چهل ماه جبهه دارد و تو مدتی فکر میکردی اِندِ آرمانخواهی است اما متوجه میشوی او هم به درد روشنفکری یا هر درد دیگری به اسم "فقط انتقاد و سیاهنمایی آن هم از دولت" دچار شده است. کسی نیست بگوید حاجی تو همانی نیستی که در اردوی جنوب برای ما از منش و سیرهی شهدا میگفتی، همانی نیستی که تو پادگان آقامهدی وقتی همه خواب بودند خواب به چشمانت نمیآمد و پادگان گردی راه میانداختی و از آقامهدی میگفتی، از مصطفی پیشقدم از حاج رضا داروئیان از احد مقیمی... حاجی پا رو از رو گاز بردار، به پا سر نخوری جاده لغزنده است.
باید پیدایش کنی، به دنبالش میروی، کار را میگویم، بایدش چرا دارد و جوابش زیراست! زمانی وقتی به کیوسک روزنامهفروشی میرسیدی تیتر تمام روزنامهها را از نظر میگذراندی اما اکنون سراغ بازار کار را میگیری. آزمون استخدامی فلان نهاد شرکت میکنی اما اخبار امیدوارکننده نیست، این از آزمونهای استخدامی است که بیشترین شرکتکننده را داشته. لابد همانهایی که سال تولدشان با تو یکسان است و آن سال شماها رکورد بیشترین موالید در ایران را شکستید، همانها جویندگان کار امروز را تشکیل میدهند. گویا همه چیز دست به دست هم دادهاند تا تو قاطی کنی و تو قاطی کردی. سخت است جمع بین آرمانخواهی و واقعگرایی و همین است که باورت میشود هنوز جمع را یاد نگرفتهای. به قول شهید سید مرتضی آوینی «آرمانخواهی انسان مستلزم صبر بر رنجهاست» و چقدر «صبرم آرزوست».
آنچه تو را آزار میدهد آرمانخواهان دیروز هستند که امروز به نانی رسیده و مجذوب در واقعیت شدهاند و آرمانها را بوسیده و بالای طاقچه گذاشتهاند. دقیقا و دقیقا، نه یک کلمه بیشتر و نه یک کلمه کمتر، عکس شهدا را میزنند و عکس شهدا رفتار میکنند و تو از این در رنجی و میترسی از فردای خودت؛ یاد سخن شهید بهشتی میافتی که «ما آمدهایم تا واقعیت ها تغییر دهیم نه اینکه تسلیم در برابر آنها شویم(قریب به مضمون)» آرزو میکنی یکی از همین شهدایی که همهی خیابانها را از عکسان پر کردهاند حی و حاضر جلویت بایستد و تو فقط تماشایش کنی، نه حرفی و نه کلامی. نه اینکه فکر کنی آدم حسابی هستی، نه، مگر مشرکانی که شبها برای شنیدن صوت تلاوت قرآن حضرت رسول(ص) پشت دیوار خانهی ایشان گوش میایستادند آدم حسابی بودند؟! دلت تنگ شهید است چرا که آنقدر از سیرهی آنها شنیده و عکسشان را دیدهای که برایت افسانه شدهاند. دوست داری جلویت بایستند و تو لمسشان کنی تا باورت شود که افسانه نبودند، تا باورت شود که در همین شهر و محلهات میزیستهاند؛ علم تو اکنون نه تجربی که پا را فراتر گذاشته و لمسی شده است. دلتنگ آدم خوب هستی. نیازمند یک ترمیم هستی. علامات سوالی که در ذهنت ردیف شدهاند باید یکی یکی سراغشان بروی و حلشان کنی، البته اگر توانستی. بی اختیار جملهی شهید مهرپاک به ذهنت خطور میکند «خدابا من محتاج نیست شدنم» نه اینکه به آن مقامی رسیده باشی که با شهید مهرپاک درد مشترک داشته باشی، باز نه، لیکن حس نیست شدن برایت دست داده است.
قاطی کردی و حق داری حرفت را کسی درک نکند اما برای قاطی کردنت دلایل دیگری هم داری؛ وقتی در این آشفته بازار دلت را به کسانی خوش بکنی که فکر میکنی میشود رویشان حساب کرد اما متوجه بشوی اشتباه فکر میکردی، کسایی که پایش بیافتد خوب حرف میزنند و پایش بیافتد خوب پایشان را عقب میکشند، و تو تا مرز شکسته شدن پیش میروی و نزدیک است که بگویی کم آوردم و بند کفشهایت را به هم گره بزنی و یک میخ به دیوار اتاقت، زیر عکس سید احمد، بکوبی و آن یک جفت کفش را برای یادگاری از دیوار اتاقت آویزان کنی و ... آن موقع بدجور قاط میزنی. تردید سراغت میآید، شک، شک نه در آرمانها که در انسانهای اطرافت، حتی در خودت.
امیرالمومنین(ع) فرمودهاند: «حق در میدان سخن چه وسیع و در میدان عمل چه تنگ است.»
"حق یک بچه مسلمون" به کما می رود. خیلی وقتها دلایل کافی برای کنار گذاشتن برخی کارهایم داشتهام اما نتوانستهام. به قول مادرم من آلوده شدهام ، تصمیم به ترک گرفتهام اما باز نتوانستهام چون ته دلم راضی به ترک نبودهام و این علتی بس مقدس دارد که بگذارید این یکی برای خودم بماند. فضای مجازی بهترین فضا برای رفع دلتنگی در باب «آرمانخواهی» است. اینجا وبلاگها و سایتها و کسانی پیدا میشوند که در این برهوت ارزشها و آرمانخواهی قرن 21، با آنها به نقطهی مشترک ارزشمندی میرسی؛ از این فضا روحیه میتوان گرفت. کاش چنین جوی در فضای حقیقی هم حاکم بود. تصمیم گرفتهام صامت باشم همان سایلنت خودمان. اگر برگشتنی بود یا باید قاطی نوشتههایم را تحمل کنید یا نوشتههایی به سبک و سیاق قبل یا نوشتههای یک واقع گرای محض یا نوشتههای یک آرمانخواه محض یا ترکیبی از تمام گزینهها یا هیچکدام.