بن بستی برای آنها نکنی تا این کوچه های بن بست همه شان باز شوند به سمت خانه تان...
از کنار درختانی که برگهای خاک گرفتهشان، خسته از ایستادن شدهاند و ردیف کاجهای همیشه سبز می گذری تا دور از دغدغه اتوبان و ماشین به مرکز توانبخشی وارد شوی که خیلی وقت است رنگ جوانی را به خود ندیده است.
اینجا خیلیها با گذشته شان غریبه اند، خیلیها مثل زیور که مچاله اما ظریف لای پتو چمباتمه زده یا گوهر که فقط نگاهت می کند، اما ملوک الشمس هنوز خورشید وجودش غروب نکرده ، سرحال است و لبخند می زند: بچه ها رفتند پی زندگیشان، فرستادمشان خارج، درس خواندند و برای خودشون کسی شدند، منم آمدم اینجا زندگی می کنم.

شمسی رو به پنجره می کند از پشت پنجره که پرده های نخودی آن را پوشانده اند یک باغ کوچک پر از گل پیداست، وقتی حرف می زند چهار تا خط عمیق می افتد گوشه چشمهایی که برق می زنند، مات شده اند اما هنوز برق می زنند. ملوک الشمس آب مروارید دارد، چند باری عمل کرده اما به خاطر سن زیادش افاقه نکرده و حالا با یک چشمش می بیند، روی تختش که با پتویی زیتونی رنگ پوشانده شده می نشیند و یاد دوران گذشته می بردش به 60 سال پیش وقتی او کودکی سرکش و گستاخ بود و پاییز که می شد توی کوچه باغها جست و خیز می کرد.
شمس الملوک را که جا می گذاری اقدس با چشمهایش دعوتت می کند. اقدس هم سن و سالی مثل او دارد ولی با وجود دستهایی که اکنون به رعشه افتاده اند و لبهایی که می لرزند مسن تر به نظر می رسد، اقدس کم حرف است اما سکوتش پر از ناگفته هاست از اول بچه دار نشده. وقتی شوهرش با آسمان وصال کرده او را تنها گذاشته و تا چند سال پیش با پسر خواهرهایش زندگی می کرده تا اینکه خودش خواسته بیاید اینجا. خیلی ها اما ناخواسته آمده اند مثل عبدالله که دوست دارد نوه هایش را ببیند، چشم چشم می کند هر پنجشنبه و گاهی نا امید تر از قبل چشمهایش را جا می گذارد پشت در آهنی.
او میگوید: بچههای من از من رو گرداندند، سختی کشیدم تا بزرگ شدند چه بشود ماهی سالی بیایند اینجا و سراغی از من بگیرند.
برای علی که خودش دکتر است و چند تا کتاب نوشته این دنیا کوچکتر از آن است که بتواند در اندیشه بزرگش جا باز کند، او خیلی وقت است اینجاست.
شعر می خواند. شعر سپیدش را که می خواند به میانه که می رسد باز می ماند می گوید: بابا پیر شدیم و آلزایمر گرفتیم یادم نیست باید ببینم، ورق پاره های زندگی علی خیلی وقت است بوی کاهی روزهای جوانیش را نمی دهد.

بیبی مریم از روستایی به نام زفره آمده با لهجه حرف می زند، پسرانش که با بی آبی نتوانستند بسازند، آمدند شهر، زن شهری گرفتند و دیگر برای مادر روستایی جا نداشتند. روسریش سفید است با گلهای قرمز، زرد، صورتی، مثل رنگین کمان.
یک مشت کشمش و گردو تنها چیزی که دارد را میهمانش می شوی.
زندگی خیلیهای دیگر اما پشت پنجره خلاصه می شود؛ به امید دیدن آشنا، حالا هر که می خواهد باشد. صادق نگاهش به جایی دوردست خیره مانده. شاید پشت در، خیلی دورتر، توی خانه اش با پنج فرزندش. سه دختر و دو پسر، توی همان خانه پنج دری که رنگ می ریخت توی اتاق.
از تمام آنها فقط یک اتاق 12 متری برایش مانده. بچهها همه گرفتارند، کاری به چینی نازک تنهایی پدرشان ندارند .
خانه سالمندان میزبان خیلیهای دیگر هم هست کسانی که یا قطع نخاع شده اند یا ام اس فلجشان کرده و اکنون در هیاهویی در محدوده یک تشک بویناک و تخت فنری خلاصه شده اند.
بعضی ها هم آنقدر حافظه شان تحلیل رفته که انگار توی این دنیا نیستند شاید آنها دنیای بزرگتری دارند به اندازه دنیای کودکانه ای که اگر تخیل کنی خیلی بزرگتر از اینجاست. هاجر به زنی 68 ساله می خورد. روسری سفید سرش کرده و دست میزند و آواز میخواند. 70سال زندگی در ذهن او تنها باقیمانده ای است از خاطره های کودکی.
خاطره هایی که پشت طاقچه عادت از یاد فرزندانش رفته است.