۰۴ مهر ۱۳۹۰ - ۱۲:۵۹

دو روايت عجيب از آدم‌هايي كه واقعا هنوز وجود دارند

کد خبر : ۳۴۳۱۹

به گزارش صراط نیوز روزنامه ی شرق به قلم ریحانه محمودی نوشت:

«مسافر گرامي اگر پول كرايه را نداريد. مي‌توانيد ندهيد و در صورت احتياج وجه دستي براي رسيدن به مقصد به شما داده مي‌شود.» اين جمله داخل يكي از ماشين‌هاي مسافربري همين شهر و زير آينه يكي از پيكان‌هاي درب و داغاني كه هنوز مي‌بينيم‌شان نوشته و چسبانده شده بود. حتما از اين نوشته‌هاي كاغذي كه به شدت دستوري است و با يك «لطفا» تلطيف شده در تاكسي‌ها زياد مي‌بينيد؛ «لطفا در را آهسته ببنديد.» «لطفا با تلفن همراه صحبت نكنيد.» «لطفا بچه خود را ساكت كنيد.» «لطفا به شانه راننده نزنيد» و يك عالمه لطفا ديگر كه اگر به آنها توجه نكنيد معمولا نتيجه‌اش درگير شدن با راننده است. اما اينكه در ميان آلودگي و گردوغباري كه همه شهر را پر كرده است، سوار ماشيني بشويد و احساس كنيد هنوز كساني هستند كه تمام وجودشان را به اين تيرگي‌ها نسپردند، آن‌وقت است كه احساس بهتري پيدا مي‌كنيد و شايد هم احساس كنيد كه بايد بهتر باشيد.

روايت اول
باور كنم يا نه؟
ساعت چهار بعدازظهر، آفتاب تيز است و گرما نفسگير. حوالي پل حافظ هستم. اينجا طرح ترافيك است و من بايد براي رفتن به بازار موبايل، تاكسي سوار شوم. پيكاني مي‌ايستد، مي‌گويم دربست نمايشگاه موبايل. چك‌وچونه نمي‌زند، مي‌گويد بيا بالا. ولي من ول كن معامله نيستم، مي‌گويم چقدر مي‌بريد؟ مي‌گويد هر چي شما راضي باشي. سوار شدم، جمله بعدي را نگفته بودم كه نوشته كاغذي را كه به شيشه جلو چسبيده بود، ديدم؛ «مسافر گرامي اگر پول كرايه را نداريد، مي‌توانيد ندهيد و در صورت احتياج وجه دستي براي رسيدن به مقصد به شما داده مي‌شود.» چند باري جمله را مرور كردم. منظورش را نمي‌فهميدم. شايد به اين خاطر كه نمي‌توانستم باور كنم چنين جمله‌اي را تا آخر عمر در هيچ كدام از ماشين‌هاي مسافربري اين شهر ببينم. در مواردي نادر پيش آمده بود كه سوار تاكسي باشم و راننده از خانم يا آقايي كه كيف پولش را گم كرده، كرايه نگيرد ولي اينكه داوطلبانه بخواهد اين ايثار را در حق همه بكند، نه واقعا نديده بودم. راننده پيرمردي حدود 70ساله بود با صورتي شكسته ولي آرام و مهربان. مي‌پرسم: حاج‌آقا اينكه نوشتيد يعني چي؟ يعني هر كي بگه پول ندارم ازش كرايه نمي‌گيريد يه چيزي‌ام دستي بهش مي‌ديد؟ حواسش به رانندگي و ماشين‌هاي دوروبر است و من نمي‌توانم چشم‌هايش را از توي آينه ببينم. فقط سه رخ صورتش ديده مي‌شود. با خنده جواب مي‌دهد: آره ديگه. اينو نوشتم واسه اينكه كسي اگه پول نداشت خجالت نكشه. اگر هم واقعا نياز داشته باشه تا اونجايي كه بتونم كمكش مي‌كنم. روي بدبيني‌ام بالا مي‌زند و مي‌گويم: اگه يه كسي دورغ بگه از كجا مي‌فهميد كه واقعا نيازمنده؟ با اطمينان پاسخ مي‌دهد: « تا حالا همچين كسي به پستم نخورده. هر كي بوده واقعا احتياج داشته. بعدشم اگر كسي به خاطر 300تومن كرايه راضي مي‌شه دروغ بگه، مطمئن باش واقعا نيازمنده». مرد زياد صحبت نمي‌كند و بيشتر جملاتش كوتاه است با كلي فن و ترفند از زير زبانش بيرون مي‌كشم كه يك دختر متاهل دارد و دو پسر كه به همراه داماد خانواده كارگاه چاپ پارچه پدرشان را مي‌چرخانند و او هم كه يك جا بند نمي‌شده پيكان قديمي‌اش را برداشته و چهار سالي مي‌شود كه مسافربري مي‌كند. مي‌ترسيدم كه زود برسيم و نمي‌دانستم چطور مي‌توانم براي مكالمه‌مان زمان بيشتري فراهم كنم. پيشنهاد مي‌دهم هر كسي كه در مسير ديديم و راهش با ما يكي بود، سوار كند، مي‌پذيرد. دختر جواني خسته و با صورت خيس از عرق سوار مي‌شود، سلام زير لبي مي‌گويد و بي‌حال ولو مي‌شود روي صندلي. چشمش كه به نوشته مي‌افتد، صاف مي‌شود و او هم با تعجب و ناباوري نگاه مي‌كند. در حالي كه پشت صندلي راننده است و ديد كاملي از حاج‌آقا ندارد، خودش را جابه‌جا مي‌كند تا شايد بتواند صاحب نوشته را راحت‌تر ببيند. بعد انگار كه آرام گرفته باشد، تكيه مي‌دهد و توي فكر مي‌رود. موقع پياده شدن شباهتي با وقتي كه سوار مي‌شد، ندارد. با انرژي مي‌گويد: خسته نباشيد آقا خيلي ممنون بفرماييد و كرايه‌اش را مي‌دهد. حاج‌آقا هم برخورد خوبش را با لبخند و تشكري پاسخ مي‌دهد و راه مي‌افتد. احساس مي‌كردم در يكي از سكانس‌هاي تصنعي سريال‌هاي ماه رمضان به عنوان سياهي لشكر حضور دارم و مي‌دانم نه حاج‌آقا واقعي است، نه من و نه آن دختر منقلب شده اما اين اتفاق افتاد و كاملا هم واقعي بود. خدا خدا مي‌كردم كه كسي سوار شود و پول كرايه را ندهد تا برخورد حاج‌آقا را با چشمان خودم ببينم و كاش همه دعا‌ها آنقدر زود مستجاب مي‌شد. پيرزني با قدي خميده و سبدي چرخ‌دار كنار خيابان ايستاده و شايد مي‌داند كه قرار نيست به اين زودي‌ها راننده‌اي، او را با آن سبد بزرگ سوار كند و خودش را به دردسر بيندازد. حاج‌آقاي ما مي‌ايستد، پياده مي‌شود، پيرزن و چرخش را سوار مي‌كند و راه مي‌افتد. پيرزن نوشته را نمي‌بيند هرچند اگر هم مي‌ديد احتمالا نمي‌توانست آن را بخواند. كيف پول پارچه‌اي‌اش را به دنبال كرايه بالا و پايين مي‌كند و راننده كه حواسش هست، مي‌گويد: مادر جان خدا سلامتي بهت بده، نمي‌خواد كرايه بدي. پيرزن دستت درد نكنه‌اي مي‌گويد و كمي جلوتر پياده مي‌شود تا به خودم بيايم، مي‌بينم ماشين روبه‌روي نمايشگاه موبايل توقف كرده است. تمام سعي‌ام را مي‌كنم تا هر چه جمله براي قدرداني در طول عمرم ياد گرفته‌ام به انساني كه شايد ديگر هيچ‌وقت شبيه‌اش را نبينم، بگويم اما ماشين‌ها بوق مي‌زنند و راه مي‌خواهند و چند جمله شكسته مي‌شود، نتيجه تمام تلاش من.

روايت دوم
شما مبلغ كرايه را تعيين كنيد
حدود دو هفته از برخوردم با آن پيرمرد گذشته بود و تقريبا فراموشش كرده بودم كه وقتي از زير پل سيدخندان سوار يك پرايد مسافربري شدم باز هم به نوشته‌اي با همان مضمون برخورد كردم كه نوشته بود: «در اين ماشين، شما تعيين مي‌كنيد كه مبلغ كرايه چقدر است اگر هم پول نداشتيد، مي‌توانيد ندهيد، من راضي‌ام و به دعاي شما محتاجم.» قبل از هر چيز بوي خوشي كه در ماشين پخش بود، توجهم را جلب كرد. راننده جواني حدودا 26 يا 27ساله بود با ظاهري مرتب و ساعتي شيك روي مچش. مسير كوتاه است، فرصت را از دست نمي‌دهم و مي‌پرسم: مگر شما راننده نيستيد بالاخره مي‌خواهيد پول در بياوريد و خيلي‌ها ممكن است بخواهند با سوءاستفاده از حسن‌نيت شما از كرايه دادن خلاص شوند؟ مي‌گويد: الان من يك‌ساله دارم اين كارو مي‌كنم، خيلي كم پيش اومده احساس كنم كسي واقعا پول كرايه رو داشته و نداده، معمولا مسافرها مبلغ اصلي رو مي‌دن. همين ديروز هم يه آقايي دو هزار تومن داد و گفت: دمت گرم اين كارت خيلي بيشتر از اينا مي‌ارزه. مي‌پرسم اين شغل اصلي‌تان است؟ و جوابي كه منتظر شنيدنش بودم را مي‌دهد: نه. من كارمند يك شركت مخابراتي‌ام و بعد از اينكه از شركت مي‌آيم بيرون مسافربري مي‌كنم. مي‌گويم: چي شد كه تصميم گرفتيد اين نوشته رو اين جا بزنيد و به اون عمل كنيد؟ مي‌گويد: اوايل مي‌خواستم يه كار خير بكنم تا خدا اون مشكل بزرگي‌رو كه داشتم حل كنه ولي بعدش به اين كار عادت كردم و ادامه‌اش دادم. كمي جلوتر دو مرد جوان را كه از ظاهرشان مشخص بود كارگر ساختماني‌اند، سوار مي‌كند. دو مسافر نوشته را كه مي‌بينند با هم پچ‌پچ مي‌كنند و وقتي روبه‌روي يك ساختمان نيمه‌كاره پياده مي‌شوند با لهجه‌اي غليظ مي‌گويند: شرمنده دستتون درد نكنه، خدا عوضتون بده و دو تا اسكناس 200توماني به راننده مي‌دهند. او هم جواب مي‌دهد: خواهش مي‌كنم داداش، به سلامت. از فرصت استفاده مي‌كنم و مي‌گويم: اگر به جاي شما يك راننده ديگر بود كه مي‌خواست كرايه‌اش را تمام و كمال بگيرد اينها چي كار مي‌كردند؟ با خنده مي‌گويد: خب من واسه همين هستم ديگه. شايد مجبور مي‌شدن از پول ناهارشون بزنن يا از خرج خونشون. بالاخره مي‌رسيم، كرايه معمول را مي‌دهم و باز هم همان تلاش را براي گفتن جملات قدرداني به كار مي‌بندم. ماشين حركت مي‌كند. من مي‌مانم با ماشين‌ها، مسافرها و خيابان. انگار بايد باور كنم، مهرباني هنوز زنده است بايد باور كنم كه اين واقعي است و از همه مهم‌تر اينكه هميشه مي‌تواند اتفاق بيفتد.