تاريخ سرزمين ايران از گذشته دور تا به حال همواره درگير چالشهاي متعدد با ساير اقوام، فرهنگها و تمدنها بوده است. از ورود يونانيان به ايران در عصر باستان و تشکيل حکومت يوناني- هلنيستي سلوکيان تا حمله ويرانگر مغول به ايران و همچنين چالشها و معضلاتي که تاريخ معاصر ما از مواجهه ايرانيان با استعمار غرب در دويست سال گذشته به خاطر ميآورد، همه و همه نمونههايي از مصائب و مشکلات مردم ايران زمين در صحنه تاريخ با اقوام، فرهنگها و تمدنهاي بيگانه بوده است که در برگيرنده درسها و عبرتهاي فراواني براي ايران حال و آينده ميباشد.
اما شايد مهمترين و تأثيرگذارترين واقعه تاريخ ايران را بتوان ورود اسلام به ايران دانست. اما به راستي نسبت فرهنگ و تمدن ايران با اسلام چيست و نوع تعامل اين دو در تاريخ ايران به طور خاص و تاريخ اسلام به طور اعم منشأ چه تحولاتي است؟ اگر فرهنگ و تمدن ايراني در مواجهه با فرهنگ بيگانه هلنيستي يوناني بعد از يک مقطع صد و اندي ساله دست رد به سينه اين فرهنگ ميزند و فرهنگ هلنيستي بعد از پايان عمر سياسي سلوکيان قادر به ادامه حضور در صحنه فرهنگ و تمدن ايراني نيست و از جانب فرهنگ و تمدن ايراني دفع ميشود و يا اگر فرهنگ و تمدن ايران در قرون ميانه اين قابليت را داراست که در برابر مغولان و ترکان نه تنها سر تعظيم فرود نياورده بلکه ايشان را تحت خدمت خود درآورد و به ايشان بياموزد و ايشان نيز رمز بقا و ارتقا را در تمسک به عنصر ايراني دانسته و تمکين کنند، در مواجهه ايرانيان با اسلام چه روي ميدهد؟
چه اتفاقي ميافتد که اينک پس از گذشت حدود 1400 سال از ورود اسلام به ايران، چنان پيوندي ميان فرهنگ و تمدن ايران با آموزههاي اسلامي شکل ميگيرد که عنصر اسلامي را به جزء لاينفک فرهنگ و تمدن ايراني مبدل ميسازد؟
ورود اسلام به ايران اگر چه از منظر شرق شناسي يک تهاجم تلقي ميگردد، ولي به واقع ميبايست آن را به تعبير شهيد «مطهري» يک «انقلاب» براي مردم ايران قلمداد کرد.[1]ظهور اسلام در ايران بر هم زننده نظم قديم حاکم بر جامعه ايران بود که رهآورد آن آزادي از ظلم و جور براي قاطبه مردم ايران بود که تا پيش از اين به واسطه وجود نظام «کاستي» از ابتدايي ترين حقوق خود محروم بودند.
اسلام حصار مذهبي و سياسي را که گرداگرد ايران کشيده شده بود و نميگذاشت ايراني استعداد خويش را در ميان ملتهاي ديگر بروز دهد و هم نميگذاشت اين ملت از محصول انديشه ساير ملل مجاور يا دور دست استفاده کند، در هم شکست؛ دروازههاي سرزمينهاي ديگر را به روي ايراني و دروازه ايران را به روي فرهنگها و تمدنهاي ديگر گشود.[2]
اين دروازههاي باز شده از يک سو پيشوايي و مقتدايي ايرانيان به واسطه اثبات هوش، لياقت و استعداد ايشان را فراهم گرداند و از سويي ديگر شرايطي براي ايفاي نقش گسترده ايرانيان در تکميل و توسعه تمدن عظيم جهاني را مهيا ساخت.
ورود اسلام به ايران فضاي فرهنگي رابه طوري متحول ساخت که ظرفيتهاي علمي و فرهنگي ايرانيان که تا پيش از اين امکان بروز و ظهور نداشت، به فعليت رسيد و چهرههاي بيشمار علمي و فرهنگي از جاي جاي ايران سر برآورده و مبدل به نقش آفرينان عمده عرصه فرهنگ و تمدن جهان اسلام گرديدند.
اما از همه آنها مهمتر و آن موهبت اسلام به ايران که ميتواند مهر خاموشي بر دهان کساني که خدمات اسلام به ايران را مقطعي و منحصر به دوره تاريخي خاص خود ميدانند، بنهد؛ توحيد و خداپرستي ايرانيان بعد از ورود اسلام است. امري که محدود به مقطع زماني خاصي نميگردد و تداوم آن
نويد بخش رستگاري ايرانيان در دنيا و آخرت خواهد بود.شهيد مرتضي مطهري در کتاب «خدمات متقابل ايران و اسلام» در اين باره آورده است: «اسلام از ايران ثنويت، آتشپرستي،هومپرستي و آفتابپرستي را گرفت و به جاي آن توحيد و خداپرستي داد.
خدمت اسلام به ايران از اين لحاظ بيش از خدمت اين دين به عربستان است، زيرا جاهليت عرب تنها دچار شرک در عبادت بود اما جاهليت ايران افزون بر اين، گرفتار شرک در خالقيت بود. اسلام انديشه خداي شاخدار و بالدار، ريش و سبيل دار، عصا به دست، ردا بر دوش، مجعد موي وداراي تاج کنگرهدار را تبديل کرد به انديشه خداي قيوم، برتر از خيال، قياس،گمان و وهم، متعالي از توصيف که همه جا و با همه چيز هست و هچ چيز با او نيست، هم اول است و هم آخر، هم ظاهر است و هم باطن ... اسلام، خرافاتي از قبيل مصاف نه هزارساله اهورامزدا و اهريمن، قرباني هزار ساله زروان براي فرزند دار شدن و زاييدهشدن اهريمن به واسطه شک در قبولي قرباني و به جا افتادن نذر، همچنين دعاهاي ديوبند، تشريفات عجيب آتش پرستي، غذا و مشروب براي مردگان بر بامها، راندن حيوانات وحشي و مرغان در ميان آتش، ستايش آفتاب و ماه در چهار نوبت ... و صدها امثال اينها را از زندگي فکري و عملي ايراني خارج ساخت.
اسلام در عبادت به جاي مقابل آفتاب يا آتش ايستادن و بيهوده زمزمه کردن و به جاي آتش را برهم زدن و پنام به دهان بستن و به جاي زانو زدن در مقابل آتش و مقدس شمردن تشت نُه سوراخه، عباداتي را در نهايت معقوليت و در اوج معنويت و در کمال لطافت انديشه برقرارکرد.»[3]با اين همه اينک چه ميشود که به يک باره بر پايه مشتي اوهام مکتب ايراني در عرض فرهنگ و تمدن ايراني- اسلامي برجسته سازي ميشود و تفاخر به تاريخ باستان و گذشته باستاني دستآويزي براي به محاق بردن تاريخ ايران دوره اسلامي قرار ميگيرد.
مقطعي که اگر بنا به تفاخر باشد، به گواه اسناد و شواهد تاريخي افتخارات عظيم و شگرف فرهنگ و تمدن ايراني- اسلامي براي قرون متمادي نه فقط جهان اسلام که عالم اسلام را تحت تأثير خود قرار داد. پس بسيار بجاست فرمايش رهبر فرزانه انقلاب در اين باره که ميفرمايند:«در مورد علاقه به ايران، بهجاي تأکيد بر ايران قبل از اسلام، بر ايران بعد از اسلام تأکيد شود زيرا افتخارات ايران بعد از اسلام در هچ دورهاي از تاريخ ايران وجود نداشته است. رشد پيشرفتهاي علمي، هنري، فرهنگي و حتي نظامي در ايران بعد از اسلام بويژه در دوران ديلمي، سلجوقيان و صفويه به هچ وجه قابل مقايسه با ايران قبل از اسلام نيست. اگر ميخواهد از ايران و ايرانيگري حمايت کنيد، ايران بعد از اسلام، مستندتر و آشکارتر است.»
البته اين دست از اقدامهاي مبني بر پررنگ جلوه دادن تاريخ ايران باستان و تعريف و تمجيد از شکوه تخت جمشيد و پيامبر سازياز کوروش و پل زدن ميان منشور کوروش و حقوق بشر تنها منحصر به اين مقطع نيست و تاريخ ايران در همين صد سال گذشته در چندين مقطع نمونه هايي از اين دست را به ياد ميآورد....
به هر ترتيب جاي تأسف است که اکنون پس از سپري شدن سه دهه از عمر با صلابت انقلاب اسلامي اين دست از اقدامهاي مذبوحانه در راستاي
برجسته سازي تاريخ ايران باستان به عمد يا از روي غفلت و با هدف بزرگنمايي ايران باستان در برابر تاريخ ايران اسلامي و به محاق بردن فرهنگ و تمدن اسلامي صورت ميگيرد ولي به هر حال طراحان و مروجان اين دست از اباطيل، اوهام و اغراق کنندگان درباره تاريخ ايران باستان بايد بدانند که اين دست از افکار و عقايد جايگاه در ميان مردم متدين ايران نداشته و نخواهد داشت و اگر از روي تجاهل و تغافل از سرنوشت طرح اين دست از اقوال مضلانه مطلع نيستند به تعبير قرآن «کلاسيعلمون» (نبأ/4).