۱۶ فروردين ۱۳۸۹ - ۱۲:۵۶
محمد ايماني

به بهار بسپار

کد خبر : ۳۲۳۱
بگذار اين نوشته، پاره پاره باشد و كلام، بريده بريده... كه سخن از عشق و حرف و حريف دل است. حكايت غريبي است بهار و باران. مثل خود نوروز، ساعتي آفتابي و ساعتي ابري و باراني. لب به خنده گشوده و چشم به اشك، تر. اين ذات بهاران است و كس از اين سايه روشن و ابر و آفتاب نمي رنجد كه هر دو در ذات بهار است، تابيدن و باريدن و جان دادن و روياندن. حكايت غريبي است بهار و باران. و غريب تر، دلي كه «جان بهار و باران» را بهانه مي گيرد. بهار من، بارانم، خرّمي روزگاران، سلام! السلام علي ربيع الانام¤ و نضره الايام. سلام بر بهار جان ها و طراوت و خرّمي روزگاران.
اي كه بوي باران شكفته در هوايت
ياد از آن بهاران كه شد خزان به پايت
... جز غمت ندارم به حال دل گواهي
اي كه نور چشمم در اين شب سياهي
چشم من به راهت هميشه تا بيايي
باغ من، بهارم، بهشت من كجايي
بهار، بشارت و آيتي از توست. ناگهان جاري مي شود در رگ و تن جان و جهان. جاي ريزش ها مي روياند و مرده زنده مي كند. ناگهان در نهايت خزان و رخوت و مرگ، جهانگير مي شود بهار. و مگر مي شود با بهار جنگيد؟ بهار، اين گونه هم، بشارتي از توست. آن زمان كه در جان جهان مي دود، خون تازه در رگ هستي جاري مي سازد، بي تاب مي كند و در جوش و جنبش مي آورد.
عشق آمد و شد چو خون، اندر رگ و پوست
تا كرد مرا تهي و پرساخت ز دوست
اجزاي وجود من همه دوست گرفت
نامي است ز من بر من و باقي همه اوست
سهم آدمي از اين باران بهاري و از اين جنب و جوش و خروش چه مي شود؟ دردانه خلقت پيامبر اعظم(ص) فرمود «مثال آن چيزي كه خداوند مرا از هدايت و علم برانگيخت مثال باران فراوان است كه به زمين مي رسد. بخشي از زمين، پاكيزه و نرم و مستعد است، پس آب را مي پذيرد و انواع فراوان گياه و سبزه را مي روياند. و بخشي از زمين، سنگ و سخت است كه آب را نگاه مي دارد و مردم از آن مي نوشند و آبياري و زراعت مي كنند و پاره اي از باران به زمين شوره ]و بي استعداد[ مي رسد، نه آب را نگاه مي دارد و نه گياه مي روياند. اين مثال كسي است كه در دين خدا تعمق كند و خداوند او را به آنچه مرا مبعوث كرده منتفع سازد، پس او بياموزد و بياموزاند. و باز مثال كسي است كه سرش را بالا گيرد و هدايتي را كه خداوند مرا به خاطر آن فرستاده نپذيرد.»
باران كه در لطافت طبعش خلاف نيست
در باغ لاله رويد و در شوره زار خس
ذات بهار و باران، روياندن و جان دادن است. بدان شرط كه آغوش بگشايي و به جان بخري. همان فرمايش نوراني رسول خداست كه «ان لربّكم في ايام دهركم نفحات من رحمته الا فتعرّضوا لها فلعلّ احدكم تصيب نفحه فلايشقي بعدها. همانا براي پروردگار در ايام روزگار شما نفحه هايي از رحمت اوست، آگاه باشيد و خويش را در معرض آن نسيم ها قرار دهيد، باشد كه به كسي از شما برسد، پس بعد از آن دچار شقاوت نشود.» بهار را بايد چشيد، بايد شنيد و لبيك گفت تا احيا شد. اين سنت و فرمان الهي است: «اي كساني كه ايمان آورده ايد اجابت كنيد خدا و رسول او را آن هنگام كه شما را مي خوانند به آنچه زنده مي كند شما را و بدانيد خداوند ميان انسان و قلب او حائل است و اينكه به سوي او محشور مي شويد»(آيه 42 سوره انفال). مگر هر كس مي تواند «فراخوان رويش و زندگي» را لبيك گويد؟ «تنها كساني تو را اجابت مي كنند كه شنوا هستند» (سوره انعام) و «اگر تو را اجابت نمي كنند بدان كه آنها فقط از هواهاي خود تبعيت مي كنند»(سوره قصص). اي پيامبر «آنها كه جز خدا را مي خوانند، حتي به اندازه پوست نازك هسته خرما را مالك نيستند. اگر آنها را دعوت كنيد، صداي شما را نمي شنوند و اگر بشنوند، شما را اجابت نمي كنند... نه كور و بينا برابرند و نه تاريكي و نور و نه آفتاب و سايه. و مساوي نيستند زندگان و مردگان. خداوند هر كه را بخواهد شنوا مي كند و تو نمي تواني شنوا كني آنها را كه در گور هستند... خداوند از مردم و جنبندگان و چارپايان در گونه هاي مختلف خلق كرده است، همانا فقط عالمان و دانايان نسبت به خداوند خشيت دارند». (آيات 31 تا 22 سوره فاطر)
قلب انباشته از هوا- از شهوت و غضب- چگونه جايگاه عشق شود، بتخانه كجا جاي خداست؟ دل كه سنگواره شد، چگونه مي تواند پيام زندگي و عاشقي را دريابد؟
گر دل نبود كجا وطن سازد عشق
ور عشق نباشد به چه كار آيد دل
قلب را بايد ميراند تا زنده شود و زنده كرد تا ريسمان هاي اسارت رخت بربندد. به تعبير بلند اميرمؤمنان خطاب به امام حسن (عليهماالسلام) «احي قلبك بالموعظه و ام ته بالزّهاده . قلبت را با اندرز زنده كن و با زهد و دامن چيدن از دنيا بميران». (نامه 31 نهج البلاغه)
دل كه وسعت يافت و چنان زير و رو شد كه بذر محبت در آن جوانه كرد، مي شود عمار و مالك، مي شود ابن تيهان و ذوالشهادتين، مي شود عمروبن حمق خزاعي كه در بحبوحه حيرت عوام و خواص در آستانه نبرد صفين، سويداي دل خويش را پيش پيشواي حق گشود و گفت «اي اميرمؤمنان! بيعت من با تو نه از روي منفعت خواهي بود و نه در هواي مقام و رياست. اطاعت و پيروي از تو را بر خود واجب مي دارم و هرگز از فرمانت سر بر نتابم چون فضيلت و شرف تو نزد من آشكار است... اطاعت تو بر من واجب و عشق تو در نهادم بر هر سوداي ديگري غالب است. اگر در راه رضايت و خرسندي تو كوه ها را از جا بركنم، نزد من بسي آسان است و چنان دانم كه يكي از هزاران حق واجبي را كه از تو بر گردن دارم، انجام نداده ام. اگر فرمان دهي با پنجه كوه سخت را از جا مي كنم.» عمرو با چنين محبتي، محبوب علي(ع) شد و غمگنانه شنيد كه «كاش در سپاه من صد مثل تو بود». و چه كلام نغزي عارف والا آيت الله احمدي ميانجي(ره) فرمود «سئوال شب اول قبر درباره اينكه پيامبرت كيست و امامت كيست، مربوط به آدم هاي عادي است وگرنه، مالك اشتر حق دارد به ملائك بگويد من- كه براي علي جانبازي كردم- و پرسش از اينكه امامت كيست؟!».
روزگار گشت و نوبت عاشقي به ما رسيد. نوبت جنبيدن و سربرآوردن و باليدن قبيله اي كه مقدر بود آفتاب را از پس ابر، و بهار را بدون «بهار آور» به تماشا بنشيند. گويا لسان الغيب حافظ همين ساعت از تمنا به تنگ آمده و لبالب طلب شده كه سرود:
بي تو اي سرو روان با گل و گلشن چه كنم
زلف سنبل چه كشم، عارض سوسن چه كنم
آنچه در اين ميان بر زخم خار خليده در چشم قوم منتظر مرهم مي نهد، بشارت حضرت دوست(عج) است كه فرمود «انا لا ناسين لذكركم ولا مهملين لمراعاتكم. ما ياد شما را از خاطر نمي بريم و در مراعات و مراقبت شما اهمال نمي كنيم.» و نيز فرمايش اوست كه مردم از فقيه پارسا و ديندار كه مخالف هوا و مطيع امر مولاست، پيروي كنند. «فاما من كان من الفقهاء صائناً لنفسه حافظاً لدينه مخالفاً لهواه مطيعاً لامر مولاه فللعوام أن يقلّدوه.» لبيكي كه امت ما به روح خدا خميني گفت و دست بيعتي كه پس از رحلت او به خلاصه خميني، خامنه اي عزيز داد، بالاترين مرتبه آزمون ولايت و محبت به مراد و مقتداي غايب از نظر(عج) بود. آن «بايد» اطاعت از فقيه پارسا را ملت ايران چنان كه شايد لبيك گفت. و نامحرمان كجا راه دارند به رمز و راز عاشقي اين قوم با بهار جان ها و طراوت روزگاران.
هرگز كسي نگويد بالاي چشمت ابرو
تيغ از تو گردن از من، چون و چرا ندارد
هر روز ملتي كه اجابت مي كند مقتداي خود را، نوروز پيروز است، 22خرداد باشد يا 9دي و 22بهمن. ملت ايران به تاسي از مقتداي نستوه خود رويش را اراده كرده و همت و اهتمام خويش را آشكار ساخته است. پس گشايش و فتح پياپي ارزاني اوست حتي اگر بدخواهان به غيض آيند. «آنچه خداوند از رحمت براي مردم بگشايد، مانع و بازدارنده اي براي آن نيست... هر كس عزت را بخواهد پس همه عزت براي خداست و كلام پاكيزه و طيب به سوي او صعود مي كند و عمل صالح آن را بالا مي برد. و كساني كه با بدي ها مكر مي ورزند عذابي شديد براي آنهاست و مكر آنان نابود مي شود» (آيات 2 و 10 سوره فاطر). ما حقيقت اين آيات و ظفرمندي ملت ايران و مقتداي او را در طول سه دهه اخير و همين يك سال گذشته به عيان مشاهده كرديم. و از جنس همان كلام طيب، «همت مضاعف و كار مضاعف» است.
به يقين اين دعوت به يكسان بر جان ها نخواهد نشست. كساني شايد بشنوند و بگذرند و كساني شايد اصلا نشنوند يا به روال تاريخ، خلاف جهت هم حركت كنند. اين غريب نيست كه سنت تاريخ است. اما در خانه اگر كس است، يك حرف بس است. طرف خطاب اين كلام بهاري، جان هاي مستعدي است كه جاي تا جاي كشور بر بستر انقلاب روييده اند و چشم انتظار باران بودند. آنها امروز بسيار و بي شمارند، اگر در روزگار غربت علي(ع) كم شمار بودند. آن كم شمارها نهال «امت-امامت» را بدين برگ و بار رساندند تا اين بي شماران خود، با همت مضاعف، بهار را تا كجا جهانگير كنند. نه، اين كلام طيب بر زمين نخواهد ماند. ذات كلمه طيبه، صعود و بالا رفتن و به بار نشستن است. ما اين حقيقت را در بحبوحه گدازان فتنه جفاكاران ديديم.
هاتف آن روز به من مژده اين دولت داد
كه بدان جور و جفا صبر و ثباتم دادند
علي امروز تنها نيست كه دست كميل را بگيرد و بيرون شهر ببرد و بگويد «اي كميل اين دل ها چونان ظرف است و ارزنده ترين آنها پرگنجايش ترين آنهاست... اي كميل در اين سينه من دانش انبوه است اگر حاملاني براي آن مي يافتم. افراد باهوش اما امانتدار و دينداران بي بصيرت و مردد در خور اين دانش نيستند و نيز آن كه افسارش را به شهوت سپرده يا شيفته مال اندوزي است. چنين است كه علم با مردن حامل آن مي ميرد. خداوندا آري زمين از انساني كه با حجت براي خدا قيام كند خالي نمي ماند، در ميان مردم ظاهر و شناخته شده باشد يا در حال بيم و پنهان، تا حجت هاي الهي باطل نگردد. عدد اينان چند است و كجا هستند؟ سوگند به خدا آنان از نظر عدد كم شمارند و از نظر قدر و ارزش، نزد خداوند باعظمت ترين هستند. خدا با آنها حجت ها و نشانه هاي خود را حفظ مي كند تا به مانندهاي خود بسپارند و در دل نظاير خود بكارند. علم با حقيقت بصيرت به آنها هجوم آورده و با روح يقين هم نشين هستند. آسان مي شمرند آنچه را مترفان مشكل مي دانند... آنها جانشينان خدا در زمينند. آه! آه كه چه قدر مشتاق ديدار آنها هستم». (كلمات قصار نهج البلاغه، كلمه 147)
آري زمين و زمان از بهار و باران خالي نيست و چون چنين است، پس خواهد روياند هميشه. عرض خود مي برند آنها كه با بهار مي جنگند. با بهار نمي توان جنگيد.
... حكايت غريبي است نوروز و بهار. ساعتي آفتابي و ساعتي ابري و باراني. بوي باران است كه در هواي دوست شكفته است. خود را به بهار بسپاريم، به او كه بهار را راه بر است. پروا مكن بشتاب، همت چاره ساز است.ابتدا بايد دل را گنجايش و وسعت داد.




¤ ربيع در لغت صرفاً به معناي بهار نيست بلكه همچنين باران آغازين بهار را گويند كه ببارد و گياه سبز و خرم را بروياند.