۰۹ مرداد ۱۳۹۰ - ۱۱:۱۱

زندگی، كنج خرابه‌های جنگ

خانه‌ای اجاره كرده‌اند، علی هم مسافركشی كرده و پول اجاره را داده، ولی ماشین‌شان كه خراب شده، برگشته‌اند خرمشهر، خانه پدری علی. آن‌جا هم دوام نیاورده‌اند و از آن زمان به بعد، كنج خرابه‌های خرمشهر منزل دارند. امین، توی همین خرابه‌ها بزرگ شده و قد كشیده!
کد خبر : ۲۷۱۷۹

هرچه به پیكان قراضه‌اش استارت می‌زند،‌ روشن نمی‌شود كه نمی‌شود؛ در را محكم می‌بندد و با قد خمیده‌اش آرام ‌آرام به سمت خانه مخروبه‌ای قدم برمی‌دارد؛ پرده پوسیده جلوی خانه را كناری می‌زند و لحظه‌ای به همسرش كه گوشه‌ای از حیاط خانه، زیر برق آفتاب نشسته نگاهی می‌اندازد؛ "امین" هم از درخت آویزان شده و مثلاً تاب ‌بازی می‌كند. "ننه" هم نشسته كف حیات و مثل همیشه سنگ‌ ریزه‌ها را جمع می‌كند. پرده را می‌اندازد و از گوشه دیوار تركش ‌خورده‌ خانه می‌رود و می‌نشیند كنج اتاقك چادری؛ با آستین پیراهنش عرق‌های پیشانی را خشك می‌كند و دست‌های لرزانش را ستون می‌كند زیر چانه‌ و به صدای امین گوش می‌دهد: "تاب ‌تاب عباسی، خدا منو نندازی..."

زندگی خانواده‌ای خرمشهری، كنج خرابه‌های جنگ

به گزارش ایسنا، "علی"، مرد خانواده‌ای هفت ‌نفره است كه زیر آسمان خرمشهر، كنج حیاط خانه‌ای موشك‌ خورده، روزگار می‌گذرانند. در یكی از روزهای تابستان مرطوب و 50 درجه‌ای خرمشهر، میهمان این خانواده خرمشهری می‌شویم و علی می‌گوید: "2 سالی می‌شود ‌كسی به خانه ما نیامده!"

زندگی خانواده خرمشهری، كنج خرابه‌های جنگ

"از خودمان كه چیزی نداریم، مجبوریم كنج خانه‌های مخروبه خرمشهر كه از زمان جنگ باقی مانده‌اند زندگی كنیم. 2 ماهی می‌شود كه این‌جا هستیم، خانه قبلی را شهرداری تخریب كرد." این‌ها را مادر جوان خانواده می‌گوید و پدر، سرش را پایین می‌اندازد. امین، پسر 8 ساله علی و شهلا هنوز به درخت آویزان است و بازی می‌كند؛ مادرش دستی به سر امین می‌كشد و می‌گوید: "پسرم امسال می‌رود كلاس سوم؛ معدلش 20 شده." بعد نگاهش خیره می‌شود به زمین! "یك پسر و یك دختر دیگر هم دارم؛ رفته‌اند اهواز، خانه فامیل؛ ما كه این‌جا جای درست و حسابی نداریم؛ روزها توی چادر گرمشان می‌شد، رفتند خانه فامیل، زیر كولر!"

زندگی خانواده خرمشهری، كنج خرابه‌های جنگ

علی هنوز كنج اتاقك چادری نشسته و خیره شده به روبه ‌رو! زیر لب تعریف می‌كند كه خودش با تیر و تخته این چادر كوچك را علم كرده و خانواده هفت ‌نفره‌اش را جا داده زیر این سقف لرزان! پلاكاردها و بنرهای تبریك و تشویق و زیارت ‌قبول، حالا شده‌اند دیوار و سقف اتاق این خانواده خرمشهری! مادر خانواده دعوت می‌كند كه برویم توی چادر و مدام عذرخواهی می‌كند كه فقیر هستند، كه چیزی برای پذیرایی ندارند، كه كولر ندارند، كه آب خنك ندارند! فرش كوچك و كهنه‌ای كف اتاقك لرزان پهن شده و سنگ‌ ریزه‌ها جابه‌جای آن را سوراخ كرده‌اند. تیرك‌های چوبی چهار طرف اتاق با كوچك‌ترین بادی می‌لرزند و سقف اتاق هم گاهی به یك طرف جمع می‌شود!

زندگی خانواده خرمشهری، كنج خرابه‌های جنگ

چند پتوی كهنه، تعدادی كاسه و بشقاب شكسته، یكی دو دست لباس كهنه و یك یخچال سوخته كه گوشه‌ای از چادر گذاشته‌اند، همه دارایی این خانواده است. مادر خانواده می‌گوید: "زمستان خیلی عذاب كشیدیم، همه زندگی‌مان را آب بُرد. ستون‌های چادر زیر باد و باران دوام نیاورد. تابستان‌ها هم كه وضع‌مان همین است؛ نه برق داریم، نه كولر، نه حتی آب خنك. روزهایی كه خاك می‌شود هم یك چادر می‌كشیم روی سرمان!"

زندگی خانواده‌ای خرمشهری، كنج خرابه‌های جنگ

گرمای ظهر تابستان خرمشهر به اوج رسیده؛ علی مدام با آستین پیراهن و شهلا هم با گوشه چادرش عرق‌ سر و صورت را خشك می‌كنند. مگس‌ها و پشه‌ها هم امان آن‌ها را بریده‌اند. شهلا تعریف می‌كند كه گاهی از توی این خرابه‌ها حشره‌ای، خزنده‌ای بیرون می‌آید و می‌رود توی چادر؛ بعد می‌خندد كه: "همین 2 شب پیش یك هزارپا اومد روی صورت علی!" هر دو می‌خندند.

زندگی خانواده خرمشهری، كنج خرابه‌های جنگ

توی حیاط، كنار خرابه‌های باقی‌مانده از خانه قدیمی، پسر جوانی در سایه دیوار آجری نشسته و سرش را توی دست‌هایش گرفته! گاهی با اخم نیم‌ نگاهی به ما می‌اندازد و دوباره نگاهش را برمی‌گرداند روی زمین. شهلا آرام می‌گوید: "محمد 18 سال داره؛ آقام كه مُرد، با ننه‌ام اومدن پیش ما؛ خودم بزرگش كردم؛ بنده ‌خدا جوونه، غرور داره، دوست نداره اینجوری زندگی كنه. چند وقت پیش یك‌ نفر اومد تو چادر، شناسنامه‌اش رو دزدید، حالا حتی خدمت هم نمی‌تونه بره!"

زندگی خانواده خرمشهری، كنج خرابه‌های جنگ

گرمای درون چادر را نمی‌شود تحمل كرد؛ علی و همسرش می‌آیند توی حیاط و هركدام گوشه‌ای می‌نشینند، زیر سایه درخت. امین از درخت پایین می‌آید، شلنگ آب توی حیاط را بلند می‌كند و آب می‌خورد. مادرش نگاهی به او می‌اندازد و می‌گوید: "بچه‌ام دل ‌درد گرفته از آب گرم! دیشب تا صبح هم از گرما و دل ‌درد نخوابید!"

زندگی خانواده‌ای خرمشهری، كنج خرابه‌های جنگ

گوشه دیگری از حیاط، پارچه‌ای آویزان شده و خانواده علی، پشت این پارچه، با همین شلنگ آب كه از توی كوچه آمده، حمام می‌كنند! پشت دیوارهای ساختمان مخروبه هم بوی تعفن پیچیده. در گوشه‌ای از حیاط هم آب سبزرنگ و لجن‌ گرفته‌ای جمع شده و گاهی بوی آن تا توی چادر هم می‌آید!

15 سالی می‌شود ازدواج كرده‌اند؛ از همان اول زندگی خانه ‌به ‌دوش بوده‌اند. چند وقتی آمده‌اند اهواز، خانه‌ای اجاره كرده‌اند، علی هم مسافركشی كرده و پول اجاره را داده، ولی ماشین‌شان كه خراب شده، برگشته‌اند خرمشهر، خانه پدری علی. آن‌جا هم دوام نیاورده‌اند و از آن زمان به بعد، كنج خرابه‌های خرمشهر منزل دارند. امین، توی همین خرابه‌ها بزرگ شده و قد كشیده!

زندگی خانواده خرمشهری، كنج خرابه‌های جنگ

پدر خانواده تعریف می‌كند كه از دار دنیا یك ماشین قراضه دارد كه روزی حركت می‌كرده و علی هم از پول مسافركشی، درآمدی داشته و نان زن و بچه را می‌داده؛ حالا هم گوشه كوچه افتاده و حركت نمی‌كند! می‌پرسم چند سال داری، كه به فكر فرو می‌رود؛ بعد دست می‌كند در جیب شلوارش و شناسنامه‌ای پاره را بیرون می‌آورد. "نمی‌دانم چند سال دارم!" صفحه‌های خیس و رنگ‌ و رو رفته‌ی زندگی علی را ورق می‌زنم تا می‌رسم به 40 سالگی! علی باورش نمی‌شود 40 ساله شده و شهلا هم می‌خندد كه: "شوخی می‌كنی!" بعد كه روزهای رفته را برایشان حساب و كتاب می‌كنم، بدون این‌كه چیزی بگویند، هركدام می‌روند گوشه‌ای از خرابه می‌نشینند و دست‌ را می‌زنند زیر چانه...

زندگی خانواده خرمشهری، كنج خرابه‌های جنگ

مادرِ شهلا، خسته و خمیده، خرابه را تمیز می‌كند و محمد، هنوز سرش را توی دست‌هایش گرفته! خورشید وسط آسمان رسیده و سایه‌ها در دیوارهای تركش‌خورده فرو رفته‌اند؛ باد گرمی وزیدن گرفته و نگاه نگران پدر، امین را نوازش می‌كند...

زندگی خانواده خرمشهری، كنج خرابه‌های جنگ

زندگی خانواده خرمشهری، كنج خرابه‌های جنگ

زندگی خانواده خرمشهری، كنج خرابه‌های جنگ

گزارش : محمدامین صالحی‌نژاد

نظرات بینندگان
محمد
|
Iran (Islamic Republic of)
|
۱۵:۰۷ - ۱۳۹۰/۰۵/۰۹
۳
قابل توجه همه کسای که میگن شهید دادیم شهید دایدم که فلان بشه!
شهید دادین که هم محلیاشون اینجوور اواره بشن؟اینا مهم ترن ؟یا هزینه هایی که واسه چیزای دیگه ایی صر ف میشه؟
ابوذر
|
Iran (Islamic Republic of)
|
۱۸:۴۳ - ۱۳۹۰/۰۵/۰۹
۱
بخدا یادم نمیره گریه های پدر محمد جهان آرا رو توی مجلس شورای اسلامی که مینالید از مسولین بخاطر اینکه خرمشهر رو فراموش کردن!
بهزاد
|
Iran (Islamic Republic of)
|
۰۷:۳۹ - ۱۳۹۰/۰۵/۱۰
بسیار متاسفم
mehrab
|
Iran (Islamic Republic of)
|
۱۶:۰۸ - ۱۳۹۰/۰۵/۱۰
واقعا متاسفم به حال این مسئولین که انقلاب این پابرهنگان رو تبدیل کردن به انقلاب اشراف.

(کجاست اون عدالتی که ازش دم میزنند.) کی میخوان از این خواب زمستانی بیدار بشن