۲۸ تير ۱۳۹۰ - ۱۲:۱۶

شيوه‌هاي مختلف مجازات در تهران

کد خبر : ۲۵۷۸۲

شرق - فرزانه نیک روح متین: مرسوم‌ترين و معمول‌ترين شيوه تنبيه مجرمان در تهران قديم چوب و فلك بود؛ به اين صورت كه مجرم را روي زمين خوابانيده و پاهايش را در بين تسمه‌اي كه دو سر آن به يك قطعه چوب بسته شده بود، قرار مي‌دادند و در حالي كه دو نفر طرفين چوب فلك را در دست داشتند، شخص سومي به وسيله تركه‌هاي چوب مشغول ضربه زدن بر كف پاي مجرم مي‌شد و گاهي نيز دست مجرمان را بر يك سه‌پايه بلند بسته و آنان را در ملاء‌ عام شلاق مي‌زدند. براي آنكه تنبيه خاطيان موجب عبرت بقيه مردم شود، در قسمت‌هاي مختلف شهر، سكويي به نام فلكه وجود داشت و شيوه كار چنين بود كه هر مجرمي در هر محلي كه دستگير مي‌شد در نزديك‌ترين فلكه به محل وقوع جرم مورد تنبيه و فلك قرار مي‌گرفت.
معروف‌ترين چوب و فلك
يكي از معروف‌ترين حوادث تاريخي مربوط به چوب و فلك كردن اشخاص، ماجراي چوب و فلك حاج ميرزا هاشم‌قندي، تاجر قند در بازار تهران است كه از آن به نام آغاز جنبش مشروطه‌خواهي ياد مي‌كنند. حاكم وقت تهران (علاءالدوله) به دليل كميابي ناگهاني قند در تهران دستور داد حاج ميرزا هاشم‌قندي را در ملاءعام چوب و فلك كنند تا تنبيه وي باعث ايجاد رعب و وحشت شود. فراشان حكومتي در اجراي اين دستور مقدمات كار را فراهم كردند و قرار شد خود علاءالدوله هم بر اجراي حكم، نظارت داشته باشد. اما هنوز چند ضربه بيشتر بر كف پاي تاجر قند نزده بودند كه صداي اذان ظهر از گلدسته‌هاي مسجدشاه شنيده شد. علاءالدوله مقرر داشت مجازات متخلف متوقف شود و براي اقامه نماز به مسجد رفت. در غياب او، كسبه بازار كه از بي‌حرمتي به حاج ميرزا هاشم شديدا برآشفته شده بودند با يكديگر متحد شده و وي را فراري مي‌دهند. مي‌گويند، اين حادثه جرقه انقلاب مشروطيت را زده است.
بعد از منسوخ شدن مجازات فلك، سكوهايي كه براي فلكه كردن ساخته بودند، تسطيح شد و حتي بعضي از آنها به صورت ميادين گلكاري شده درآمد. اما تا سال‌ها بعد، مردم شهر از مياديني كه بر جاي فلكه‌هاي سابق ايجاد شده بود با عنوان «فلکه» ياد مي‌كردند و حتي اين واژه به زمان ما هم رسيده است.
بريدن اعضاي بدن و كور كردن چشم
در تهران قديم، مجازات مجرمان تنها به فلك كردن محدود نمي‌شد، بلكه بريدن دست، پا و كور كردن چشم و بريدن گوش و بيني نيز در مورد كساني كه مرتكب جرايم سنگين‌تري شده بودند، اعمال مي‌شد.
كور كردن چشم در ايران سابقه طولاني داشته كه در تهران قديم اعمال مي‌شد. به طوري كه نوشته‌اند: وقتي يكي از افراد خانواده سلطنتي براي شاه وقت خطرناك تشخيص داده مي‌شد، مجازات خاصي در موردش به مرحله اجرا درمي‌آمد و به دستور شاه، حكم كور كردن چشم صادر مي‌شد. شيوه كار به اين صورت بود كه با مالش دادن رگ‌هاي شقيقه محكوم، باعث انبساط مردمك چشم شده و آنگاه ميرغضب با فشار شديد انگشت شصت، چشم را از حدقه خارج ساخته و با يك چاقو تيز رگ و اعصاب آن را مي‌بريد.
بريدن اعضاي بدن تنها براي مجازات فرد خاطي ختم نمي‌شد، بلكه حتي براي مجازات محكومان به مرگ هم اين مورد اجرا مي‌شد چراكه در آن دوره‌ها از وسايل اعدام محكومان به مرگ، سر بريدن رواج بيشتري داشت و عاملان اين كار به «ميرغضب» شهرت داشتند كه در كارش صاحب اختيار بود و براي انجام اين كار، دستمزد دريافت نمي‌كرد بلكه عامل افتخاري اجراي شاهانه بود. ميرغضب كه داراي اقتدار و اختيار تام بود، معمولا اين كار را مدتي به تاخير مي‌انداخت و طي اين مدت زنجيري به دست و پاي محكوم به مرگ بسته و او را در بازارها و معابر عمومي مي‌گرداند و موظف به گدايي و دريافت صدقه بود. بريدن سر محكوم آيين و مراسمي داشت كه ميرغضب براي راحت مردن محكوم، «حق تيغ» مطالبه مي‌كرد. در اين موقع، تماشاچياني كه علاقه‌مند بودند كه ميرغضب محكوم را آزار و شكنجه ندهد، مقداري پول در كاسه ميرغضب مي‌ريختند و علاوه بر آن خانواده و نزديكان محكوم به مرگ انعام مناسبي به ميرغضب مي‌دادند تا جان متهم را زودتر بگيرد.
رگ زدن محكومان
مجازات ديگري كه در دوره ناصري در تهران رواج پيدا كرد و به وسيله آن عده زيادي جان‌شان را از دست دادند، رگ زدن محكومان بود. به اين ترتيب كه دژخيمان شريان‌هاي فرد خاطي را قطع كرده و او را به حال خود مي‌گذاشت تا خون بدنش تدريجا خارج شود و بميرد. نمونه بارز آن، مرگ صدراعظم ناصرالدين شاه، ميرزاتقي‌خان اميركبير است.
خفه كردن محكومان در حضور شاه
از ديگر مجازات‌هاي رايج در اوايل سلطنت ناصرالدين‌شاه، خفه كردن محكومان در حضور او بود. يك‌بار وزير مختار روس كه در داخل ارگ سلطنتي اقامت داشت، هنگامي كه از باغ داخلي قصر مي‌گذشت صداي ناله و دست‌وپا زدن مي‌شنود و زماني كه به قصر وارد مي‌شود، دژخيمان را مي بيند كه اجساد بينواياني كه چند لحظه قبل خفه شده بودند را از تالار بيرون مي‌كشند.
بعد از مشاهده اين صحنه، وزير مختار روس به شاه ايران انتقاد مي‌كند و بر اثر سرزنش‌هاي او، ناصرالدين‌شاه تصميم مي‌گيرد، حكم اعدام در ملاءعام را به جاي خفه كردن بدهد.
دار زدن
ميدان «پاتوق» (به زبان تركي به معناي اعدام) كه بعدها به نام «ميدان اعدام» و پس از آن به «ميدان محمديه» تغيير نام داد، سال‌ها محل اجراي حكم مرگ محكومان بوده است. درباره وجه تسميه آن نقل شده است كه در محل حوض فعلي وسط ميدان، تپه‌اي از خاك وجود داشته كه بر بالاي آن ستون گِرد و كوتاهي از آجر ساخته بودند و مجرمان را در بالاي آن سر مي‌بريدند تا جمعيت تماشاچي در اطراف ميدان گرد آمده و به‌راحتي بتوانند شاهد آن باشند و عبرت بگيرند. بعد از نهضت مشروطيت، چوبه دار و طناب جانشين اين نوع مرگ‌ها شد و محل اجراي حكم نيز ابتدا به ميدان باغشاه و پس از آن به ميدان توپخانه انتقال يافت.
ترتيب دار زدن محكومان به مرگ چنين بود كه چند روز مانده به برگزاري مراسم اعدام از طريق جارچيان مردم را در جريان روز و ساعت انجام حكم قرار مي‌دادند و در شب آخر متهم را به اتاق مخصوص برده و برايش چلوكباب سفارش می‌دادند و از او مي‌خواستند كه نماز بخواند و وصيت بكند. مراسم اعدام معمولا در سپيده صبح انجام مي‌شد و محكوم را با دست و پاي بسته به پاي چوبه دار در ميداني كه مملو از جمعيت بود، هدايت مي‌كردند. قاضي عسكر (لشكر) تلقين به دهانش مي‌گذاشت و وي را به اداي شهادتين فرا مي‌خواند و در اين هنگام رييس نظميه يعني اديب‌السلطنه سميعي مي‌آمد و سيگاري آتش زده و به دست محكوم مي‌داد، اين سيگار به‌نام سيگار اديب‌السلطنه معروف شده كه جزو شوخي‌ها درآمده بود كه خدا سيگار اديب‌السلطنه‌اي قسمت بكند. بعد از اتمام سيگار، حكم محكوميت توسط منشي قرائت مي‌شد و ماموران محكوم را به پاي دار مي‌بردند و بالاي چهارپايه‌اش كه در پاي دار گذارده شده بود. مي‌كشاندند و طناب آن را كه ابتدا از جنس پنبه بود و بعدا در اثر چندين بار پاره شدن، ابريشمي شده بود، به گردنش افكنده و بالاي آن را مي‌كشيدند. محكومان به مرگ هنگام ورود به ميدان، روحيات متفاوتي داشتند. عده‌اي از آنان با قوت قلب و قدم‌هايي استوار به سمت چوبه دار پيش مي‌رفتند و گروهي به محض ديدن جمعيت رنگ و روي‌شان را مي‌باختند و با التماس و زاري مي‌خواستند تا بي‌گناهي‌شان را تاييد كنند و با وجودي كه مي‌دانستند راه گريزي از سرنوشت محتوم وجود ندارد، از حركت به سمت چوبه دار خودداري مي‌كردند و از ترس ضجه مي‌زدند.
عوام اعتقادشان بر اين بود كه اگر هنگام اجراي حكم اعدام، طناب دار پاره شود، به مصداق «سر بي‌گناه پاي دار سر بی‌گناه مي‌رود،‌ اما بالاي دار نمي‌رود» محكوم به مرگ بي‌گناه است و بايد از مجازاتش صرف‌نظر شود.
و اما قهوه قجري معروف
در فرهنگ معين، قهوه قجري به معناي قهوه‌ زهردار است كه سلاطين قاجار براي كشتن به كسي مي‌دادند. در دوران قاجاريه، به‌خصوص از زمان سلطنت ناصرالدين‌شاه به بعد، اين نوع قهوه معمول شد كه شخص پادشاه و حتي گاهي برخي از شاهزادگان از جمله ظل‌السلطان (پسر ناصرالدين‌شاه) براي از ميان برداشتن اشخاص، مبادرت به خوراندن قهوه‌اي مسموم به سيانور يا اسيد آرسنيك (مرگ موش) به آنها مي‌كردند. از قربانيان قهوه طايفه قاجار،‌ رضا اقبال‌السلطنه آجودانباشي (بنيان‌گذار باغ آجودانيه)، ميزرا آقاخان نوري (صدراعظم ناصرالدين‌شاه)، منصور نظام، ابوالفتح‌خان و... مي‌توان نام برد. البته اين نوع اعدام محفلي را هم به رضاخان نسبت داده‌اند.
داستان محمود قاتل
از اولين دارهايي كه در ميدان توپخانه برپا شد، مراسم اعدام محمود قاتل بود كه مملكت را به هيجان آورده بود. محمود، معروف به محمود قاتل پسر بيست‌وچند ساله‌اي بود كه براي كار از روستا به تهران آمد، در گذر يكي از كوچه‌ها چشمش به یک مادر و چند فرزندش مي‌افتد. در دلش وسوسه‌‌اي براي به‌دست آوردن زيورآلات مادر به نام مريم كه از چادرش مشخص بوده، می‌افتد و با يك حمله زن را به دالان مي‌كشاند و سر از بدن وي جدا مي‌كند و در دنبالش بچه‌هايش كه دو دختر سه ساله و پنج‌ساله و يك پسر هفت‌ساله بودند را به قتل مي‌رساند و طلا را ربوده و فرار مي‌كند. ساعتي بعد جنجال شهر تهران را فرا مي‌گيرد و وقتي جريان به عرض شاه مي‌رسد، دستور اكيد صادر مي‌شود كه در ظرف 48‌ساعت بايد قاتل دستگير و به مجازات برسد و ماموران به تكاپو مي‌افتند. در 24ساعت اول، نتيجه‌اي عايدشان نمي‌شود تا اينكه در آخرين ساعات مقرر، مردي را به‌نام «اكبرسلاخ» دستگير مي‌كنند چرا كه وي در جيب لباسش كارد خوني داشته و بدون بازجويي براي او وقت اعدام معلوم مي‌كنند. شتاب و عجله در اين موضوع به دليل آن بوده كه قتل مزبور به حيثيت مملكت لطمه زده و اينكه چقدر فقر و تهيدستي وجود داشته كه كسي براي چند تومان زيورآلات زني، دست به چنان جنايتي بزند. اما در واپسين لحظات روزي كه بايد اكبرسلاخ به دار آويخته شود، شايع شد قاتل مرد ديگري به‌نام محمود است كه هنگام فروش طلاهاي زن به وسيله زرگر خريدار كه ذرات خون در زواياي آنها ديده، شناخته و تحويل ماموران شده است و وي در اولين دقايق به جرم خود اعتراف مي‌كند و در همان روز به دار آويخته مي‌شود و اكبرسلاخ نجات مي‌يابد.