۲۶ ارديبهشت ۱۳۹۰ - ۰۸:۳۸
محمد حسين کاظمي

نشانه شکست کاخ سفيد در خاورميانه

کد خبر : ۲۱۶۶۱
باراک اوباما شکست ايالات متحده آمريکا و غرب را در قبال تحولات اخير خاورميانه پذيرفته است.برکناري "جرج ميچل"فرستاده سابق ايالات متحده در امور خاورميانه نمادي بارز از اين شکست سخت محسوب مي شود.در حالي که واشنگتن اعلام کرده است که بزودي استراتژيهاي جديد خود در قبال خاورميانه را ترسيم خواهد کرد،برکناري جرج ميچل خود گوياي همه مطلب است.
 خروج ميچل علامتي واضحي است كه نشان مي‌دهد هيچ ابتكار صلح جديدي از دولت آينده ايالات متحده وجود ندارد.به عبارت بهتر،مجموعه تيم سياست خارجي ايالات متحده به اين نتيجه رسيده است که نمي تواند تکليف خود را با خاورميانه جديد مشخص کند.پرواضح است که ريشه اين ناتواني به عدم کنترل ايالات متحده و کاخ سفيد بر اوضاع خاورميانه باز مي گردد.
در دوران رياست جمهوري بوش پسر تيم نومحافظه کاران سعي کرد با استناد به مهره هاي خود يعني حسني مبارک،امير عبدالله،ملک عبدالله دوم،ابومازن و...تسلطي نسبي بر اوضاع سياسي و اقتصادي منطقه داشته باشد.در حقيقت مهره هاي واشنگتن در  منطقه مويرگهاي انتقال خون سلطه گران  به خاک منطقه بودند.با از بين رفتن اين جريانهاي انتقالي سبب مواجهه مستقيم ملتهاي منطقه با دولت ايالات متحده آمريکا هستيم.
مسلما در اين ميان نه معامله اي وجود دارد و نه اساسا زد و بندي معنا دارد .ملتهاي منطقه از حاشيه اي که ديکتاتورهايشان براي آنها ايجاد کرده بودند به متن رانده شده اند و امروز خود تعيين کننده سرنوشت منطقه هستند.در يمن شاهد بوديم که ملت انقلابي اين کشور به هيچ عنوان زير بار طرح پيشنهادي شوراي همکاري خليج فارس نرفت و خدعه ايالات متحده و مزدوران باقيمانده غرب در جهان عرب را نخورد.در بحرين،اردن ،مراکش و ...نيز ملتهاي مسلمان امروز خود نبض جريان انقلابي در خاورميانه را در دست دارند و به هيچ عنوان تسلط رژيم اشغالگر قوس و ابتکار عمل ايالات متحده در فضاي فعلي را بر نمي تابند.
در چنين شرايطي سياست خارجي ايالات متحده به صحنه تقابل نظري و عملي اعضاي ارشد سياسي و اجرايي اين کشور تبديل شده است.امروز مقامات آمريکايي نه درکي از انقلابهاي منطقه دارند و نه درکي از آينده خاورميانه.از اين حيث نمي توانند خود را با ضرباهنگ تحولاتي که در منطقه رخ مي دهد وفق دهند.اوباما به خوبي مي داند که آمريکا ستيزي و گذاراز  صهيونيسم دو مولفه ثابت انقلابهاي منطقه محسوب مي شود.از اين حيث اساسا محلي براي مانور حداقلي غرب در خاورميانه باقي نمانده است.در چنين فضايي بودن با نبودن جرج ميچل تفاوتي براي اوباما نمي کند.
اوباما از ميچل انتظار داشته است تا به جنگ خاورميانه جديدي برود که فارغ از اراده و مدريت غرب در حال شکل گيري است .ميچل نيز در اين ماموريت به طور طبيعي ناکام مانده و ترجيح داده است ديگر خود را بيش از اين در اين برزخ گرفتار نکند.برهم ريختگي آرايش امنيتي و سياسي تيم رئيس جمهور ايالات متحده آمريكا به صورتي كامل مشهود است .امروز اساسا نمي توان شرح وظايف افرادي مانند جوزف بايدن و هيلاري كلينتون را براي آنها بازخواني كرد.آنها خود نيز نمي دانند چگونه بايد با انقلابها وقيامهاي خودجوش و مردمي در كشورهاي عربي برخورد كنند.منابع رسانه اي و تحليلي غرب خطاهاي اوباما در خاورميانه را بي شمار مي دانند.استعفاي جرج ميچل نيز نمادي از ناآرامي و غوغاي موجود در تيم سياست خارجي و اتاقهاي فکر ايالات متحده آمريکاست .
در اين ميان اهميتي ندارد که چه کسي جايگزين ميچل شده است يا اينکه اوباما مي خواهد چه روشي را در تعامل يا تقابل با خاورميانه جديد در پيش گيرد.مهم اين است که واشنگتن ديگر تعيين کننده قواعد بازي در منطقه نيست و بايد به همراه تل آويو در انتظار آثار جنبشها و قيام هاي مردم منطقه بر موقعيت خود باشد.واشنگتن و تل آويو هر دو مي دانند که ادامه روند موجود چه کابوسي را براي آنها رقم خواهد زد اما چاره اي جز سکوت در برابر وضع موجود ندارند.دولت باراک اوباما و دولتهاي بعدي ايالات متحده  قرباني خشم فروخورده ملتهايي مي شوند که ساليان سال ديکتاتورهايشان را در پناه غرب و رژيم صهيونيستي مشاهده کرده اند و ديگر نمي توانند ادامه وضعيت موجود را تحمل کنند.