...نه! نمي دانم از كجا بايد شروع كنم؛ مدام مي نويسم و مدام پاك مي كنم. خيس اشكم. لبريز گريه. كتمان نمي كنم كه عزادارم. پشت صحنه اين نوشته، غم است و درد و حسرت و صد افسوس و آه و اين دكمه هاي لعنتي كيبورد كه تار مي بينم شان. اصلا نمي توانم فكرم را جمع و جور كنم، پس بگذار همان را بنويسم كه رخ داد. القصه؛ عصر پنج شنبه از خانه زدم بيرون به مقصد نمايشگاه تا خير سرم گشتي بزنم و چند تايي كتاب بخرم، كه هنوز به نمايشگاه نرسيده، خانم زنگ زد و بنا كرد به گريه. پرسيدم چي شده؟ گفت: آقانصرالله... و باز گريه كرد. خانم ها وقتي چنين رفتاري از خود نشان مي دهند، يعني كه طرف تمام كرده. پس بي آنكه سين جيمش كنم، برگشتم خانه. خانم آماده شده بود برويم پيشوا. هر چند كه از قبل هم قرار بود شب پنج شنبه را برويم پيشوا تا در مراسم وليمه نصرالله و مادربزرگش شركت كنيم. يك بار گمانم در همين «كيهان» از خانواده شهيدان جنيدي نوشته بودم. يك خانه با 4 پسر. با 4 شهيد. با پدر روحاني اي كه روزگاري امام جمعه رودسر بود و «آقا» از ايشان با عنوان «اولياءالله» ياد كرده بود. از شهداي اين خانواده، فقط و فقط يك يادگار باقي مانده بود؛ نصرالله پسر شهيد حميد جنيدي. مابقي شهداي خانواده جنيدي، يا اصلا ازدواج نكرده بودند و يا بچه دار نشده بودند. يعني كه تنها مرد اين خانه، در فراق حاج آقا جنيدي و پسران شهيدش، سالهاي سال است كه نصرالله است... مي خواستم بنويسم «بود» كه دلم نيامد. هنوز هم باور نمي كنم نصرالله رفته باشد. رفتنش به يك شوخي بي مزه مي ماند. تازه 2 روز بود كه از حج برگشته بود. با مادربزرگش رفته بود. مراسم وليمه را از قرار مي خواستند در همان خانه دنج شان در پيشوا بگيرند. ظهر پنج شنبه براي درست كردن كولر، نصرالله مي رود پشت بام و برق او را مي گيرد و به رحمت خدا مي رود. اين ظاهر قضيه است، اما در باطن، گمانم نصرالله دوست داشت بعد از زيارت «خانه خدا»، اين بار دعوت «خداي خانه» را لبيك بگويد... و گفت: و رفت. نصرالله در روزي كه مي خواست وليمه حجش را بدهد، غايب بزرگ مراسم بود. چه بسيار كه مهمان آمده بود تا به نصرالله «حجكم مقبول» بگويد، ولي «حاجي» اين بار رفته بود زيارت خداي خانه، آنهم در شب جمعه... اگر اشك مجال دهد مي خواهم به نصرالله بگويم؛ براي اين يكي حج هم كه به جاي آوردي، «سعيكم مشكور».
¤¤¤
به سبب ازدواج، بيشتر از 2 سال است كه از نزديك نصرالله را مي شناختم... مي شناسم. خانم من خاله اش مي شد و نصرالله داماد باجناق بزرگم بود. خيلي زود با هم دوست شديم. بچه خونگرمي بود. كارش در سپاه بود و بسيج. عاشق پدر شهيدش بود، آنقدر كه اسم تنها بچه اش را گذاشته بود «عبدالحميد». نصرالله در فتنه اي كه گذشت، 2 بار تا مرز شهادت رفت. يك بارش گمانم آشوب عاشورا بود كه تمام صورتش را زخم برداشته بود. بعدا كه نشستم پاي حرفهايش، مي گفت: هزاران مثل من فداي يك لبخند خامنه اي. خيلي «آقا» را دوست داشت. خيلي زياد. اين جمله كه من گاه گاهي در نوشته هايم مي نويسم، از اوست. هميشه مي گفت: «پدرانمان چقدر خميني را دوشت داشتند؛ ما خامنه اي را همانقدر، بلكه هم بيشتر دوست داريم». يادش به خير! قبل از اينكه حج برود، چند ساعتي با او نشستيم به بحث. از هر دري، سخني. مي گفت: «اين ديگر خيلي بي صفتي است كه عده اي دارند نان و نمك ولي فقيه را مي خورند و نمكدان مي شكنند». راستش را بخواهي گلايه ها داشت از بعضي حضرات كه من در اين نوشته حتي نمي خواهم اسم شان را بياورم. مي گفت: «وقتي دل رهبر مي شكند، دل همه ملت و بيشتر از همه، دل خانواده شهدا مي شكند، اما تا ما هستيم ابهت ولايت فقيه نخواهد شكست، دل نازنين ولي فقيه، شايد». خيلي وقتها كه تلويزيون «آقا» را نشان مي داد، مي زد زير گريه. همه اش به او مي گفتم؛ چرا گريه مي كني؟... و همه اش به من مي گفت: خامنه اي نايب امام زمان است؛ اختيار چشم ما با «آقا»ست؛ راز اين اشك ها را از حضرت عشق بايد بپرسي. به «آقا» مي گفت؛ «حضرت عشق».
¤¤¤
اصلا باور نمي كنم رفته باشد. ساعت الان 4 نيمه شب روز جمعه است... يعني تا چند ساعت ديگر نصرالله را بايد به جاي «حوله احرام»، در «حله كفن» ببينم؟!... يعني تا چند ساعت ديگر بايد ببينم كه پيكر نصرالله را دارند به خاك مي سپارند؟!... مي دانم مرگ حق است، اما اصلا باورم نمي شود كه مراسم وليمه نصرالله تبديل شده باشد به مراسم درگذشت او. خنده ام گرفته از بازي روزگار. از اين همه اشك كه دارم در فراق نصرالله مي ريزم، خنده ام گرفته. باور كردني نيست. لابد باورش سخت است كه چند ساعت پيش پيكر نصرالله در سردخانه بود، اما مادربزرگ و مادر و خانم و همه خانواده اش نشسته بودند به دعاي توسل و اميدوار كه خدا برگرداند تنها يادگاري شهيدان خانواده شان را. دعا مي كردند كه فردا صبح باز هم نصرالله برود و براي شان نان سنگك داغ بخرد و دور هم صبحانه بخورند، نه اينكه زير تابوتش را بگيرند. اين اميد را داشتند، چون مي دانستند خدا قادر است زنده را مرده، و مرده را زنده كند. بنده خدا مادربزرگ نصرالله كه داغ 4 اولاد ديده، داغ همسر ديده، همه اش مي گفت: باز هم راضي به رضاي خداييم. هر چه خدا بخواهد، ما تسليم هستيم، اما اين يكي داغ، انصافا كمرم را شكست. نصرالله عصاي دستم بود، بعد از بچه هاي خدابيامرزم... و بعد گرفت به گريه . هاي هاي اشك مي ريخت.
¤¤¤
الساعه باز هم مدام دارم مي نويسم و پاك مي كنم. صداي اذان صبح جمعه مي آيد، اما صداي اذان مغرب غروب پنج شنبه كه در پيشوا پيچيده شده بود، عبدالحميد 3 ساله را گرفته بودم بغلم. زل زده بود به جايي از آسمان كه يواش يواش داشت ستاره باران مي شد. به عبدالحميد گفتم: چه لباس خوشگلي پوشيدي، عمو! گفت: بابام مرده، رفته بيمارستان، اما آمپول بزنه خوب مي شه، برمي گرده! گفتم: بابات رفته پيش خدا، گفت: منم مي خوام برم... و بعد از بغلم پايين آمد و بنا كرد مثل بچه ها به دويدن. گفتم: كجا مي ري عبدالحميد؟ گفت: مي رم پيش خدا!
¤¤¤
عجلوا بالصلاه... بروم نمازم را بخوانم؛ منم مي رم پيش خدا، مثل نصرالله، مثل عبدالحميد...
حسين قدياني
براي نصرالله جنيدي كه پر كشيد
کد خبر : ۲۱۴۶۴
دوستان صراطی جمله غلط املایی دارد
لطفا اصلاح کنید تا مورد تمسخر قرار نگیرد
ممنون