
_اکبر نبوی_
چشمان مادر
رقص عروس دود را
تا سقف هماره و همیشه ی وهم
نشئه و مشتاق می بلعید
و قداره ی زهرآلود اعتیاد
در دستان ناپدری برق می زد.
تو در پناه زخمی دیوار
به حجم کوچک خود می گریختی
اما
قداره ی سمی افیون
در پیش چشمهای مرتعش مادر
زخم می زد تمام گلبرگهایت
دستانت را
جان و دلت را.
ومادر همچون روزهای پیش
در وهم اعتیاد
تلواسه می زد همه ی آرزوهای دور و درازش را.
دخترکم!
آی تندیس درد و رنج!
هیچکس، هیچ دختری مثل تو نیست
تو همچون نگاه پاک شبنمی
که در خون نشسته است.
وقتی که در کوچه های خیال هم
آن سایه ی سیاه
آن گرز آتشین
دست از سرت بر نمی داشت
فردا و آروزهای کودکی
چه بی رنگ می شدند
در چشم زخمی امید و روشنی
در چشم درد ملتهب صبحی که می دمید
در چشم تو که در سکوت
فریاد می زدی :
مادر... م.....ا.....د.......ر
م.........ا........د.........ر.
مادر، اما همچنان
سرگرم دود بود.
...قداره می خزید پیوسته بر جان و پیکرت.
خدا این پدر و مادر سنگدل را با اربابشان شیطان محشور کند.