صراط - آيا او را ميشناسيد؟ حتما با تعجب از نگارنده ميپرسيد چه كسي را؟ راهنمايي اول اينكه او جامعهشناس است. جامعهشناسي، با ذائقه يك صهيونيست تابلودار به نام سر كارل پوپر. جامعه شناسی که انقلاب اسلامي را نتيجه دسيسه مسقيم آمريكاييها عليه شاه ميداند! اين جملات را بخوانيد:
«ارتش با حضور ژنرال هايزر آمريكايي از جلوگيري از درگيريها به شدت منع شده بود. لذا دخالت آمريكا در اين مرحله از انقلاب نيز مشخص ميشود. زيرا با مطالعه نظريات دانشمندان مختلفي مانند تيلي و زيمرمان و... اين فرضيه نامعقول به نظر نميرسد كه اگر نيروهاي نظامي در مراحل مختلف جريان انقلاب، بدون در نظر گرفتن ملاحظات بين المللي و ملاحظات انساني[!] با شدتي بسيار زياد وارد عمل مي شدند، احتمال انقلاب كاهش مييافت.»(1)
غرض از انتشار اين حرفهاي بیبنیاد، بررسي و نقد آنها نيست. چه اينكه اگر بنا به نقد بود، يك ارجاع ساده به كتاب ماموريت مخفي در تهران، نوشه ژنرال هايزر و مشاهده اعترافات صريح وي در همين كتاب، مبني بر طراحي كودتا عليه انقلاب اسلامي و البته ناتواني ارتش از انجام چنين كودتايي(2)، پرده از دروغهاي اين جامعهشناس پوپريست برميداشت. يا شايد مشاهده اسناد آمريّت ايالات متحده آمريكا در كشتار وحشيانه 17 شهريور 1357 توسط همان ارتشي كه ظاهرا خيلي هم اهل ملاحظات انساني بوده! رهبري ساواك توسط سازمان سيا ، تثبيت قدرت شاه در كودتاي آمريكايي 28 مرداد 1332 و مشاهده اسناد صدها توطئه آمريكا در اثناي انقلاب عليه سيل بنيانكن اسلام انقلابي، كه از تاريكخانه لانه جاسوسي آمريكا كشف شده و... براي ردّ چنين اوهامي كه قطعا در راستاي اهداف مشترک آمريكا و صهيونيستها براي تضعيف هويت ضدآمريكايي انقلاب طراحي شده كافي بود. اما غرض، طرح اين حرفها و اين نقدها نبود. فقط خواستيم اين جامعهشناس سکولار را بهتر بشناسيد. راستي او را شناختيد؟ يا باز هم بايد راهنمايي كرد؟
اين استاد مشهور جامعهشناسي همان كسي است كه براي نخستين بار، دلدادگان مكتب انسان ساز جهاد و شهادت را اراذل و اوباش چاقوكشي خواند كه ضمن از دست دادن محاسبات عقلاني، در اثر غرور و احساسات و فشار هنجاري و رقابت بر سر قلدريهايي كه محصول نظامهاي استبدادي است، رودرروي گلوله مستقيم دشمن قرار گرفتند! او در خلال تحليلي (به قول خودش جامعهشناسانه!) در ريشهيابي شهادتطلبي جوانان بسيجي در طول هشت سال دفاع مقدس مينويسد:
«عامل بسيار اساسي در تهور و شجاعت جوانان، الگوهاي رفتاري آنها در محلات بود. محله در ايران سنتي نقش بسيار اساسي در نظام گروهي داشته است. در محلات سنتي، گروه جوانان داراي سلسله مراتب است، آنهم بر پايه دو ضابطه؛ از يك طرف قدرت و شهامت و از طرف ديگر سن. هر محله عموما در رقابت با محلههاي مجاور بود كه گاهبهگاه كارش به درگيريهاي شديد (كتككاري و چاقوكشي) مي انجاميد. و در جريان آن اعضاي گروه (جوانان محله) يا بايد با شهامت به مقابله مي پرداختند و يا بايد از گروه به عنوان «ترسو» و «بزدل» طرد ميشدند. بنابراين شهامت و شجاعت در اين محلات براي اعضاي گروه، ابتدا يك هنجار بوده است كه تبديل به ارزش شده بود. به اين علت در بين جوانان سنتي ايران «ترس» تقريبا مفهومي نداشته است. حال با بروز جنگ اين نيروهاي نترس، به جاي درگيري با خود، يعني با محلات مجاور، زير چتر يك رهبري قوي مشترك با يك دشمن مشترك به مبارزه برخاسته بودند. براي جوانان ايراني قشر پائين فشارهنجاري، غرور و احساسات، نقش بسيار مهمتري در تصميمگيريها دارد تا گزينش عقلاني. بايد متذكر شد كه درگيري هاي محلي نيز خود از چند علت سرچشمه ميگيرد كه رفتار پرخاشگرانه مخصوص نظامهاي اجتماعي استبدادي و همچنين رفتار احساسي از آن جملهاند. اين خصوصيات كه در ارتشهاي غربي نيز پرورش داده ميشوند، خودبهخود در مقابله با دشمن تاثير بسيار مثبتي داشت.»(3)
هرچند متاسفانه مجوز نشر و دهها بار تجدید چاپ اين جملات سخيف را وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي صادر كرده است! اما نگارنده به خاطر بازنشر اين بيشرمي آشكار در حق کسانی كه عاقلترين عقلاي قوم بودند و اکنون در جوار حضرت سيدالشهداء(ع)، عند ربهم یرزقوناند، از خانوادههاي محترم شهدا و روح پرفتوح امام شهيدان، طلب بخشايش ميكند. اما چاره چيست كه بايد اين هتاکیها را خواند تا حجت بر اشخاص بياطلاعي كه احتمالا پس از آشنايي با نام اين فرد رگهاي گردنشان متورم ميشود، تمام گردد. اما آيا هنوز او را نشناختهايد؟ صبرتان تمام شده؟ كمي صبر كنيد شايد با چند راهنمايي ديگر او را شناختيد.
گفتیم او در عداد مقلّدان فيلسوفي صهيونيست است كه از شهيرترين شواليه هاي يهودي دارنده لقب «سِر» از ملكه انگلستان به حساب ميآيد. او چنان از پوپر تجليل كرده و نخستين كتاب باليني خويش را با آراء سراسر اعوجاج پوپر تطبيق داده كه صراحتا نظريه شناخت پوپر و پوپریستها را به عنوان «منطق تحقيق نوين» يا «تئوري دانش نوين» معرفی نموده است.(4) اما ديگر اين را نگفتيم كه او در كتابهايش كشور جعلي اسرائيل را نيز به رسميت شناخته و نام نحث اين رژيم جلاد را به جاي نام مقدس فلسطين نشانده است. این استاد جامعه شناسی دانشگاه شهید بهشتی (ره) در خلال يكي ديگر از كتابهايش ضمن حذف نام فلسطين از ليست كشورهاي خاور نزديك مينويسد: «كشورهاي خاور نزديك عبارتند از: تركيه، لبنان، اسرائيل، سوريه، اردن، عراق، كويت و ايران.»(5)
وی از دانشگاه هوهنهایم آلمان مدرک پروفسوری دریافت کرده است. دانشگاهی که با سیطره پوپریستهایی چون آلبرشت و هوفمان و ... همواره مامن اندیشههای صهیونیستی و ماسونی در حوزه علوم انسانی بوده و قطعا به کسانی که وفاداری خود را به مبانی (به ظاهر) علمی آن ثابت نکرده باشند اجازه ارتقاء تا سطح پروفسوری را نمیدهد. نخستین دانشگاهی که او را به عضویت در هیئت علمی پذیرفت، شهرتش «مامن ماسونها و عناصر ساواک و دربار» بود. وی در دوران ستمشاهي در شرایطی که محال بود بدون تاييد ساواك کسی به استخدام هیئت علمی دانشگاههای مهم درآید، به عضويت در هيئت علمي گروه جامعهشناسی دانشگاه ملي (شهید بهشتی(ره) فعلی) درآمده و هماكنون مدعی است که پس از انقلاب، علاقه ملت ایران به روحانیت تشیع و اعتقاد مردم به دین مبین اسلام شدیدا کاهش یافته است!(6)
صبرتان به سرآمد، نه؟ اکنون القاب و پستهای کلیدیای كه سياستمداران بي اطلاع و يا خداي ناخواسته، «خائن» در نظام مقدس جمهوري اسلامي به وي دادهاند را بخوانيد؛ او در سال ۱۳۷۵ به عنوان استاد نمونه مؤسسات آموزش عالی ایران انتخاب شد. در سال ۱۳۷۹ عضو کمیسیون علوم انسانی شورای پژوهشهای کشور، در ۱۳۸۲ عضو هیأت ممیزه دانشگاه شهید بهشتی(ره)، و در ۱۳۸۴ به عضویت شورای دانشگاه شهید بهشتی (ره) درآمد. از ۱۳۸۲ تا ۱۳۸۵ رئیس دانشکده ادبیات و علوم انسانی دانشگاه شهید بهشتی(ره) بود و در ۱۳۸۶ به سرپرستی کمیته علوم اجتماعی شورای عالی برنامهریزی درآمد. وی عضو پیوسته فرهنگستان علوم ایران، عضو شورای پژوهشی فرهنگستان علوم ایران، عضو شورای پژوهشی فرهنگستان علوم پزشکی ایران و عضو هیأت ممیزه مرکزی علوم انسانی وزارت علوم، تحقیقات و فناوری و عضو هیات امناء پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی بوده است!
سرگيجه گرفته ايد، نه؟! شايد هم داريد از غصه دق مي كنيد! اصلا او را شناختيد؟ او فرامرز رفيع پور است. همان كسي كه هفته پيش در ميان حيرت منتظران اسلامي شدن علوم انساني، به عنوان «چهره ماندگار» نظام مقدس جمهوري اسلامي معرفي شد! همان كسي كه وقتي داشت جايزه «چهره ماندگار» را دریافت ميكرد با نيش خندي زهرآلود، طي سخناني از شخصيت برجستهاي [!] به نام مصطفي معين (كانديداي شكست خورده جناح هواداران آمريكا در انتخابات تير 84 و از عناصر موثر كودتاي ناكام 88) تجليل ويژه نمود تا نمك به زخم چرکیني به نام «توليت علوم انساني در كشورمان» بپاشد...
حالا يك سوال ديگر؛ چه كساني كار هدايت و حمايت از اساتید و مراكز علوم انساني غربي را در ايران بر عهده دارند؟ این اشخاص چه نسبتي با اسلام و انقلاب دارند؟ آيا لازم است براي پاسخ به اين سوال، راهنماييهايي از جنس راهنماييهاي بالا ارائه شود؟ بگذريم، جواب آنچنان روشن است كه از توضيح بينياز! نگارنده این سطور تردیدی ندارد که شبکهای از عناصر وفادار به علوم انسانی غربی و اساتید سکولار و ماسون در ورای مخالفتهای آشکار با اسلامی شدن علوم انسانی و تزریق اساتید اسلامگرا به این حوزه از علم حضور دارد. شبکهای منسجم که قادر است در اوج مبارزه ملت ایران، علیه فتنهای که ریشه در علوم انسانی فاسد وارداتی داشته، با مجوز وزارت ارشاد، ماهنامه «مهرنامه» را با هدف تمسخر اسلامی کردن علوم انسانی به سردبیری یکی از متهمان اصلی کودتای 88 منتشر کند. شبکهای که به راحتی قادر است به رئيس دفتر فرح پهلوي در جشنواره حكمت سينوي جايزه بدهد، مقلّد پوپر صهيونيست، كه بي شرمانه شهدا را مُشتي چاقوكش ميخواند را به عنوان «چهره ماندگار» معرفی کند، مجتهد شبستري لامذهب را به عنوان سخنران افتتاحيه به همايش روز جهاني فلسفه دعوت نماید، شاگردان حسین بشیریه (تئوریسین پنتاگون) را در مديريت فرهنگي شهرداري بگمارد، فرزند شواليه ماسون بيلدربرگ را صاحب كرسي آكادميك كند، كاخي در جوار زاينده رود به ريچارد فراي (جاسوس سرويس اطلاعات مركزي آمريكا - CIA) دستخوش داده و مدال طلاي جشنواره ابن سينا را بر سينه كريم مجتهدي سكولار بياويزد.
پی نوشتها:
1- رفيع پور ، فرامرز. توسعه و تضاد ، بخش اول: پيدايش انقلاب ، صفحه 103، شركت سهامي انتشار، 1370
2- ژنرال رابرت هایزر، ماموریت مخفی در تهران (خاطرات نماینده پنتاگون در ایران)، ص 103 و 127
3- رفيع پور ، فرامرز. توسعه و تضاد ، بخش دوم: دوران بعد از انقلاب ، صفحه 136 ، شركت سهامي انتشار، 1370
4- رفيع پور ، فرامرز. كند و كاوها و پنداشته ها ، شركت سهامي انتشار ، 1358 ، صفحه 73
5- رفيع پور ، فرامرز. كند و كاوها و پنداشته ها، شركت سهامي انتشار ، 1382 ، صفحه 145
6- رفيع پور ، فرامرز. توسعه و تضاد ، صفحه 164 و 165، شركت سهامي انتشار، 1370
«ارتش با حضور ژنرال هايزر آمريكايي از جلوگيري از درگيريها به شدت منع شده بود. لذا دخالت آمريكا در اين مرحله از انقلاب نيز مشخص ميشود. زيرا با مطالعه نظريات دانشمندان مختلفي مانند تيلي و زيمرمان و... اين فرضيه نامعقول به نظر نميرسد كه اگر نيروهاي نظامي در مراحل مختلف جريان انقلاب، بدون در نظر گرفتن ملاحظات بين المللي و ملاحظات انساني[!] با شدتي بسيار زياد وارد عمل مي شدند، احتمال انقلاب كاهش مييافت.»(1)
غرض از انتشار اين حرفهاي بیبنیاد، بررسي و نقد آنها نيست. چه اينكه اگر بنا به نقد بود، يك ارجاع ساده به كتاب ماموريت مخفي در تهران، نوشه ژنرال هايزر و مشاهده اعترافات صريح وي در همين كتاب، مبني بر طراحي كودتا عليه انقلاب اسلامي و البته ناتواني ارتش از انجام چنين كودتايي(2)، پرده از دروغهاي اين جامعهشناس پوپريست برميداشت. يا شايد مشاهده اسناد آمريّت ايالات متحده آمريكا در كشتار وحشيانه 17 شهريور 1357 توسط همان ارتشي كه ظاهرا خيلي هم اهل ملاحظات انساني بوده! رهبري ساواك توسط سازمان سيا ، تثبيت قدرت شاه در كودتاي آمريكايي 28 مرداد 1332 و مشاهده اسناد صدها توطئه آمريكا در اثناي انقلاب عليه سيل بنيانكن اسلام انقلابي، كه از تاريكخانه لانه جاسوسي آمريكا كشف شده و... براي ردّ چنين اوهامي كه قطعا در راستاي اهداف مشترک آمريكا و صهيونيستها براي تضعيف هويت ضدآمريكايي انقلاب طراحي شده كافي بود. اما غرض، طرح اين حرفها و اين نقدها نبود. فقط خواستيم اين جامعهشناس سکولار را بهتر بشناسيد. راستي او را شناختيد؟ يا باز هم بايد راهنمايي كرد؟
اين استاد مشهور جامعهشناسي همان كسي است كه براي نخستين بار، دلدادگان مكتب انسان ساز جهاد و شهادت را اراذل و اوباش چاقوكشي خواند كه ضمن از دست دادن محاسبات عقلاني، در اثر غرور و احساسات و فشار هنجاري و رقابت بر سر قلدريهايي كه محصول نظامهاي استبدادي است، رودرروي گلوله مستقيم دشمن قرار گرفتند! او در خلال تحليلي (به قول خودش جامعهشناسانه!) در ريشهيابي شهادتطلبي جوانان بسيجي در طول هشت سال دفاع مقدس مينويسد:
«عامل بسيار اساسي در تهور و شجاعت جوانان، الگوهاي رفتاري آنها در محلات بود. محله در ايران سنتي نقش بسيار اساسي در نظام گروهي داشته است. در محلات سنتي، گروه جوانان داراي سلسله مراتب است، آنهم بر پايه دو ضابطه؛ از يك طرف قدرت و شهامت و از طرف ديگر سن. هر محله عموما در رقابت با محلههاي مجاور بود كه گاهبهگاه كارش به درگيريهاي شديد (كتككاري و چاقوكشي) مي انجاميد. و در جريان آن اعضاي گروه (جوانان محله) يا بايد با شهامت به مقابله مي پرداختند و يا بايد از گروه به عنوان «ترسو» و «بزدل» طرد ميشدند. بنابراين شهامت و شجاعت در اين محلات براي اعضاي گروه، ابتدا يك هنجار بوده است كه تبديل به ارزش شده بود. به اين علت در بين جوانان سنتي ايران «ترس» تقريبا مفهومي نداشته است. حال با بروز جنگ اين نيروهاي نترس، به جاي درگيري با خود، يعني با محلات مجاور، زير چتر يك رهبري قوي مشترك با يك دشمن مشترك به مبارزه برخاسته بودند. براي جوانان ايراني قشر پائين فشارهنجاري، غرور و احساسات، نقش بسيار مهمتري در تصميمگيريها دارد تا گزينش عقلاني. بايد متذكر شد كه درگيري هاي محلي نيز خود از چند علت سرچشمه ميگيرد كه رفتار پرخاشگرانه مخصوص نظامهاي اجتماعي استبدادي و همچنين رفتار احساسي از آن جملهاند. اين خصوصيات كه در ارتشهاي غربي نيز پرورش داده ميشوند، خودبهخود در مقابله با دشمن تاثير بسيار مثبتي داشت.»(3)
هرچند متاسفانه مجوز نشر و دهها بار تجدید چاپ اين جملات سخيف را وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي صادر كرده است! اما نگارنده به خاطر بازنشر اين بيشرمي آشكار در حق کسانی كه عاقلترين عقلاي قوم بودند و اکنون در جوار حضرت سيدالشهداء(ع)، عند ربهم یرزقوناند، از خانوادههاي محترم شهدا و روح پرفتوح امام شهيدان، طلب بخشايش ميكند. اما چاره چيست كه بايد اين هتاکیها را خواند تا حجت بر اشخاص بياطلاعي كه احتمالا پس از آشنايي با نام اين فرد رگهاي گردنشان متورم ميشود، تمام گردد. اما آيا هنوز او را نشناختهايد؟ صبرتان تمام شده؟ كمي صبر كنيد شايد با چند راهنمايي ديگر او را شناختيد.
گفتیم او در عداد مقلّدان فيلسوفي صهيونيست است كه از شهيرترين شواليه هاي يهودي دارنده لقب «سِر» از ملكه انگلستان به حساب ميآيد. او چنان از پوپر تجليل كرده و نخستين كتاب باليني خويش را با آراء سراسر اعوجاج پوپر تطبيق داده كه صراحتا نظريه شناخت پوپر و پوپریستها را به عنوان «منطق تحقيق نوين» يا «تئوري دانش نوين» معرفی نموده است.(4) اما ديگر اين را نگفتيم كه او در كتابهايش كشور جعلي اسرائيل را نيز به رسميت شناخته و نام نحث اين رژيم جلاد را به جاي نام مقدس فلسطين نشانده است. این استاد جامعه شناسی دانشگاه شهید بهشتی (ره) در خلال يكي ديگر از كتابهايش ضمن حذف نام فلسطين از ليست كشورهاي خاور نزديك مينويسد: «كشورهاي خاور نزديك عبارتند از: تركيه، لبنان، اسرائيل، سوريه، اردن، عراق، كويت و ايران.»(5)
وی از دانشگاه هوهنهایم آلمان مدرک پروفسوری دریافت کرده است. دانشگاهی که با سیطره پوپریستهایی چون آلبرشت و هوفمان و ... همواره مامن اندیشههای صهیونیستی و ماسونی در حوزه علوم انسانی بوده و قطعا به کسانی که وفاداری خود را به مبانی (به ظاهر) علمی آن ثابت نکرده باشند اجازه ارتقاء تا سطح پروفسوری را نمیدهد. نخستین دانشگاهی که او را به عضویت در هیئت علمی پذیرفت، شهرتش «مامن ماسونها و عناصر ساواک و دربار» بود. وی در دوران ستمشاهي در شرایطی که محال بود بدون تاييد ساواك کسی به استخدام هیئت علمی دانشگاههای مهم درآید، به عضويت در هيئت علمي گروه جامعهشناسی دانشگاه ملي (شهید بهشتی(ره) فعلی) درآمده و هماكنون مدعی است که پس از انقلاب، علاقه ملت ایران به روحانیت تشیع و اعتقاد مردم به دین مبین اسلام شدیدا کاهش یافته است!(6)
صبرتان به سرآمد، نه؟ اکنون القاب و پستهای کلیدیای كه سياستمداران بي اطلاع و يا خداي ناخواسته، «خائن» در نظام مقدس جمهوري اسلامي به وي دادهاند را بخوانيد؛ او در سال ۱۳۷۵ به عنوان استاد نمونه مؤسسات آموزش عالی ایران انتخاب شد. در سال ۱۳۷۹ عضو کمیسیون علوم انسانی شورای پژوهشهای کشور، در ۱۳۸۲ عضو هیأت ممیزه دانشگاه شهید بهشتی(ره)، و در ۱۳۸۴ به عضویت شورای دانشگاه شهید بهشتی (ره) درآمد. از ۱۳۸۲ تا ۱۳۸۵ رئیس دانشکده ادبیات و علوم انسانی دانشگاه شهید بهشتی(ره) بود و در ۱۳۸۶ به سرپرستی کمیته علوم اجتماعی شورای عالی برنامهریزی درآمد. وی عضو پیوسته فرهنگستان علوم ایران، عضو شورای پژوهشی فرهنگستان علوم ایران، عضو شورای پژوهشی فرهنگستان علوم پزشکی ایران و عضو هیأت ممیزه مرکزی علوم انسانی وزارت علوم، تحقیقات و فناوری و عضو هیات امناء پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی بوده است!
سرگيجه گرفته ايد، نه؟! شايد هم داريد از غصه دق مي كنيد! اصلا او را شناختيد؟ او فرامرز رفيع پور است. همان كسي كه هفته پيش در ميان حيرت منتظران اسلامي شدن علوم انساني، به عنوان «چهره ماندگار» نظام مقدس جمهوري اسلامي معرفي شد! همان كسي كه وقتي داشت جايزه «چهره ماندگار» را دریافت ميكرد با نيش خندي زهرآلود، طي سخناني از شخصيت برجستهاي [!] به نام مصطفي معين (كانديداي شكست خورده جناح هواداران آمريكا در انتخابات تير 84 و از عناصر موثر كودتاي ناكام 88) تجليل ويژه نمود تا نمك به زخم چرکیني به نام «توليت علوم انساني در كشورمان» بپاشد...
حالا يك سوال ديگر؛ چه كساني كار هدايت و حمايت از اساتید و مراكز علوم انساني غربي را در ايران بر عهده دارند؟ این اشخاص چه نسبتي با اسلام و انقلاب دارند؟ آيا لازم است براي پاسخ به اين سوال، راهنماييهايي از جنس راهنماييهاي بالا ارائه شود؟ بگذريم، جواب آنچنان روشن است كه از توضيح بينياز! نگارنده این سطور تردیدی ندارد که شبکهای از عناصر وفادار به علوم انسانی غربی و اساتید سکولار و ماسون در ورای مخالفتهای آشکار با اسلامی شدن علوم انسانی و تزریق اساتید اسلامگرا به این حوزه از علم حضور دارد. شبکهای منسجم که قادر است در اوج مبارزه ملت ایران، علیه فتنهای که ریشه در علوم انسانی فاسد وارداتی داشته، با مجوز وزارت ارشاد، ماهنامه «مهرنامه» را با هدف تمسخر اسلامی کردن علوم انسانی به سردبیری یکی از متهمان اصلی کودتای 88 منتشر کند. شبکهای که به راحتی قادر است به رئيس دفتر فرح پهلوي در جشنواره حكمت سينوي جايزه بدهد، مقلّد پوپر صهيونيست، كه بي شرمانه شهدا را مُشتي چاقوكش ميخواند را به عنوان «چهره ماندگار» معرفی کند، مجتهد شبستري لامذهب را به عنوان سخنران افتتاحيه به همايش روز جهاني فلسفه دعوت نماید، شاگردان حسین بشیریه (تئوریسین پنتاگون) را در مديريت فرهنگي شهرداري بگمارد، فرزند شواليه ماسون بيلدربرگ را صاحب كرسي آكادميك كند، كاخي در جوار زاينده رود به ريچارد فراي (جاسوس سرويس اطلاعات مركزي آمريكا - CIA) دستخوش داده و مدال طلاي جشنواره ابن سينا را بر سينه كريم مجتهدي سكولار بياويزد.
سید حسین علوی
............................................................................................................................پی نوشتها:
1- رفيع پور ، فرامرز. توسعه و تضاد ، بخش اول: پيدايش انقلاب ، صفحه 103، شركت سهامي انتشار، 1370
2- ژنرال رابرت هایزر، ماموریت مخفی در تهران (خاطرات نماینده پنتاگون در ایران)، ص 103 و 127
3- رفيع پور ، فرامرز. توسعه و تضاد ، بخش دوم: دوران بعد از انقلاب ، صفحه 136 ، شركت سهامي انتشار، 1370
4- رفيع پور ، فرامرز. كند و كاوها و پنداشته ها ، شركت سهامي انتشار ، 1358 ، صفحه 73
5- رفيع پور ، فرامرز. كند و كاوها و پنداشته ها، شركت سهامي انتشار ، 1382 ، صفحه 145
6- رفيع پور ، فرامرز. توسعه و تضاد ، صفحه 164 و 165، شركت سهامي انتشار، 1370
باورم نمی امد که این شخص این اندازه مسئله دار باشد
از روشنگریتان بسیار سپاسگذارم
صراط: گویا این خواننده محترم فقط لید یادداشت را خوانده اند! توصیه می کنیم مستندات را هم بخوانند. ضمنا اولا کسی آقای رفیع پور را ابلیس نخوانده است. ثانیا آن پولهای نجس را مصطفی معین خرج تبلیغات 3 میلیاردی انتخابات 84 کرد نه صراط نیوزی که تبلیغات کنار سایتش گویای پاک دستی آن است.
صراط: متاسفانه با وجود اطلاع رسانی قبلی به مسئولان با بی توجهی و بی مسئولیتی آنها مواجه شده بودیم
سایتتون پر از نجاسته ! نمی شه تو صراط از مقدسات دم زد !!!
پس لطفا خفه شید !!!!
هر کسی اجازه داره تا افکارش رو بیان کنه ، حالا اگر آقایان بی عرضه اند و فقط بلدند فحاشی کنند و لجن به اطراف بپراکنند ، حرف دیگری است !!
شهید قلب تاریخ است .
متاسفم سخت در اشتباهيد
صراط مستقيم را گم كرده ايد
چگونه میتواند در یک دیالوگ که ابزار ان منطق واستدلال است وارد شود. چگونه میتواند اگر عقیده دیگر دارد، از ان با ابزار منطق و استدلال دفاع کند. قطعا وقتی نظر دهنده فاقد این ادبیات و آموخته هاست، برای پوشش جهل خود، متوسل به فحاشی و توهین میشود. البته ناگفته نماند که صراطیان با سعه صدر، با درج این جنس نظرات مخالفتی ندارند چون نیت انها احترام به کاربر محترمی است که به اینجا میاید اما ما هم که کاربری با همان حق هستیم، حق داریم به این افراد بفرماییم ای مگس عرصه سیمرغ نه جولانگه توست. امیدواریم همه ما بطریقی از عقاید خود دفاع کنیم که طرف مقابل را هم شیفته اخلاق خود کنیم.
خاك بر سر ما كه يك دامپزشك مديريت فرهنگي كشور به عهده اوست .تا كنون شورا براي فرهنگ اين مملكت چه كرده است.فقط كلي گويي.در عرصه فرهنگ هنوز ژنرال نداريم همه كوتوله اند
(اشاره به یکی از نظرات پایانی)