۰۳ مهر ۱۳۸۹ - ۲۲:۱۰
فريبا طيبي

نگاهي به رمان «مگيل»

کد خبر : ۱۰۴۶۰
صراط - مگيل، قصه غربت است و اميد، تنهايي و توكل، اشك و لبخند، قصه رزمنده دل به خدا سپرده شوخ طبعي است كه از كمين دشمن، فقط او جان سالم به در برده. رزمنده-اي كه چشم و گوش خود را و همه هم سنگرانش را از دست داده، اما هنوز «برقرار» است.
«مگيل» نام قاطري است غنيمتي كه توي عملياتي از عراقي ها غنيمت گرفته اند. در جبهه هاي غربي كشور به سبب كوهستاني بودن مناطق، تسليحات و تداركات لازم را با قاطر و استر به نيروهاي خط مقدم مي رساندند. همان گروهان قاطريزه معروف! مگيل هم تنها قاطري است كه بعد از كمين دشمن زنده مانده و رزمنده اين رمان چاره اي ندارد جز اينكه به دنبال مگيل راه بيفتد براي برگشتن به عقبه.
رمان «محسن مطلق» ماجراهاي اين رزمنده زنده دل است با مگيل.
رزمنده اين رمان، آدمي است از جنس خود ما. باورپذير و زودياب. او انسان است و به قول يك نويسنده، هيچ چيز انساني از او غريب نيست. گريه مي كند، مي ترسد، از كوره در مي رود، نااميد مي شود اما يقين دارد كه خدا هست و او را مي شنود.
رزمنده اي كه اصلا آدم را ياد رزمنده هاي فرشته خصال توي فيلم هاي دهه هاي پيش نمي اندازد.
قهرمان مگيل، يكي از هزاران جوان داوطلب جبهه هاست كه با نفس رحماني امام، پتانسيل هاي معنوي بالقوه شان، بالفعل شد.
قهرمان قصه، رزمنده اي با ريشه هاي عميق مذهبي است، اما به دور از شعارزدگي و مقدس مآبي هاي اغراق شده.
در داستان، هيچ جا شعار درسته يا پيام قلنبه اي كه از متن بيرون بزند، ديده نمي شود، اما روح حماسه دفاع در همه كلمات آن جاري است.
و اما نكته هايي كه در ساختار متن به نظرم آمد.
راوي كه همان كاراكتر اول است، همه اتفاقات را روايت مي كند، اما دست آخر نمي فهمي كه راوي پابه پاي گذشت روزها و شب ها از وقايع، يادداشت برداشته يا نه، بعدها نشسته و آنچه را بر او و مگيل گذشته، نوشته است.
براي مثال «مجيد قيصري» در «گوساله سرگردان» فضايي را تصوير مي كند كه رزمنده اي حين اطلاعات عمليات، هر جا فرصت كوتاهي دست مي دهد، چند سطر يادداشت روزانه هم مي نويسد.
يا در رمان «نه آبي، نه خاكي»، علي موذني در بدو داستان، تكليف خواننده را روشن مي كند كه اين قصه براساس يادداشت نويسي هاي يك رزمنده جلو مي رود.
با اطلاعاتي كه نويسنده درباره كاراكتر اصلي به ما داده، مي دانيم رسول نه مي بيند و نه مي شنود، اما مي بينم وقتي او را-به قول خودش- به آن طويله دوبلكس مي برند، در بدو ورود، ناغافل، نديده و نشنيده مي گويد: «كسي كه كنارم نشسته سامي است. او سرباز ارتش است و از بقيه كم سن و سال تر. دستم را مي گيرد و با انگشت سبابه اش روي لب ها و بيني ام علامت هيس مي كشد، يعني اينكه ساكت باشم.»ص57/
اينجا سير خطي داستان، يكهو پرش پيدا مي كند. اگر اين اطلاعات مربوط به سامي را رزمنده نابينا بعدها كشف كرده، نويسنده بايد پيش از اين سطور يك جورهايي گرا مي داد كه رسول اين اطلاعات را بعدها به دست آورده است.
مي دانيم كه كاراكتر اصلي نه مي بيند و نه مي شنود. و همين ناتواني، دست مايه خوبي بوده براي آفرينش صحنه هاي ناب. مثلا حمله گرگ ها و اينكه او از قرائن به حمله گرگها پي مي برد.
يا آنجايي كه سگ هاي وحشي رسول را دوره كرده اند و او فقط از حرارت زبان هاي بيرون آمده سگ هاست كه حضور آنها را گرداگرد خود حس مي كند. اما در قسمت هاي متعددي از اين داستان، مشاهده مي كنيم كه او با اطرافيان خود صحبت مي كند. البته با زبان اشاره و حالا اين زبان اشاره چه جور زباني است، هيچ توضيحي وجود ندارد.
- «شب ها تا دير وقت با سامي بيدار مي مانديم و از هر دري حرف مي زديم.»ص59/
مرا در آغوش كشيد و با علم و اشاره فهماند اين، يك كار انساني است.ص43/
به آن كه همراهم بود با علم و اشاره فهماندم...ص44/
طبيب با علم و اشاره به من فهماند كه...ص47/
يكي از كردها با اشاره به من فهماند كه...ص48/
شايد اگر نويسنده، قهرمان قصه را كه به سبب موج انفجار، پرده گوش و كلا شنوايي اش را از دست داده، به جاي ناشنواي مطلق، مثلا كم شنوا نشان مي داد، اين اشكال پيش نمي آمد و احتياجي هم به «زبان ايماءو اشاره» كه معلوم نيست در اين داستان اصلا چي هست! وجود نداشت. در اين صورت اطرافيان رسول مي توانستند با بلند حرف زدن بيخ گوش رسول، مسائل پيرامون را به او بشنوانند و حالي كنند.
زبان شخصيت ها در بعضي از بخش ها نكته اي است مغفول.
مثلا توي طويله دوبلكس، اسيري داريم كه خلباني است عراقي و يك شب پاي آتش مي نشيند و همه زندگي اش را براي بقيه تعريف مي كند.ص60/ معلوم نيست كه او، فارسي مي دانسته يا بقيه اسراي ترك و كرد و فارس توي آغل، عربي مي دانستند.
همين طور زبان كردهاي تركيه و عراق كه در مواجهه با رسول و سامي، همه جا مفاهمه و گفت وگو برقرار است،
جز در آن روستاي اول كه گويا فقط قرار است، «غير هم زباني» دست مايه اي براي طنزپردازي نويسنده باشد.
شخصيت پردازي ها هم غريب است. ما نصف نصف اطلاعاتي كه از شخصيت سامي داريم، از قهرمان قصه نداريم.
نويسنده در اواخر كتاب، چنان با آب و تاب، جزئيات زندگي خانوادگي رفاه زده و بي قيد رفيق قهرمان را در گذشته به تصوير مي كشد كه هر چه فكر مي كني ضرورتي برايش نمي يابي جز اينكه توجيه كني شايد مي خواسته از فضاي جبهه و كربلاي پنج ارتفاع بگيرد و به زندگي هاي اشرافي و بي دردي كه در آن دوران در كنار جبهه و جنگ وجود داشت، اشاره اي كند. اما اين بيشتر به تراشيدن توجيه مي ماند براي تلاش نويسنده كه مي خواسته انگار قطامش را بيشتر كند براي نمي دانم چه!!! شايد براي جلب مخاطب!
¤ از برجستگي هاي نثر محسن مطلق، تشبيه ها و تصويرهاي بكر و خلاقانه و بانمك و ملموس اوست كه در اين رمان كم نيست.
... مي گفت: با خنده مردن مثل لبخند در عكس يادگاري است. ص6/ انگار تو را انداخته اند توي يك قوطي و درش را بسته اند، بلانسبت، مثل مگس.ص6/ ناگهان يك چيز سنگين به سرم خورد و... مثل شبكه هاي تلويزيوني كه يك دفعه برنامه اش تمام شود، همه چيز برفكي شد.ص7/
هنوز نه جايي را مي بينم، نه چيزي مي شنوم. اوقات براي من مثل گوش دادن و نگاه كردن به نوار ويديويي خالي است.ص7/
يك پانچو بيرون مي كشم و به تن مي كنم. مثل كوره، گرم است. ص12/ جنازه بچه ها را يك جا جمع مي كنم و روي آن ها يكي- دو تا پانجو مي اندازم. مثل گل هايي كه از شر سرما زير پلاستيك مي گذارند، با برف روشان را مي پوشانم.ص22/
از عصبانيت مثل ديگ زودپز شده ام.ص24/
بعد از چند شبانه روز چكمه هايم را درمي آورم. پاهايم بوي آب باقالي گرفته اند.ص41/
يكي دستم را مي گيرد و به ظرف غذا متصل مي كند. مثل سرسيم برق كه بخواهند به چراغي، چيزي وصلش كنند.ص42/
همه خاطرات آن چند هفته مثل برق از پيش رويم مي گذرد.
همه آن حوادث، هر چه بر سرم آمده، مثل يك فيلم بلند، اما تيره و تار و كم نور. همه چيز در هاله اي از مه و غبار است، مثل فيلمي كه سوخته باشد، مانند فيلم سياه و سفيد.ص85/
نويسنده در جاي جاي رمان، «شعر» را هم به هر بهانه اي و گاهي بي بهانه چاشني نثر كرده. هم شعر جدي، هم شعر طنز كه بسيار به دل مخاطب فارسي زبان شعردوست مي نشيند.
«مگيل» پر است از مثل. مثل هاي نابي كه لابه لاي قصه خرج شده براي غنا بخشيدن به زبان نويسنده. و از آن جايي كه غالب مثل هاي فارسي، خلاصه شده، فشرده شده و چكيده نكته سنجي ها و طنزپردازي هاي پيشينيان ماست كه به شكلي زيبا، موجز وكارآمد به دست ما رسيده و به گفته اهل طنز، غالب مثل هاي فارسي خود «طنز» است؛ حضور اين مثل ها، دوز طنز مگيل را بالاتر بوده است.
¤ اما ضعفي كه در آخر قصه به چشم مي خورد اين كه، آخر رمان بسيار شتابزده به نظر مي رسد.
يازده سطر آخر رمان، از آنجايي كه «حالا سال ها از آن حوادث گذشته است» تا آخر كتاب، به پايان هاي عجول انشاهاي مدرسه مي ماند. پايان هايي با نتيجه گيري هاي كليشه و نامتجانس. و اينكه حتي در آخر ماجرا باز هم آن چه از آينده قهرمان قصه مي خوانيم، نصف نصف رفيق قهرمان هم نيست.
و اما مشكل ساده و دامن گيري كه در اكثر كتاب هاي موجود در بازار هست و در اين كتاب هم به چشم مي خورد، غلط تايپي فراوان است كه اميدواريم در چاپ هاي بعد، كتاب از آن پيراسته شود.
و اشكال عجيب و البته حل شدني ديگر، طرح جلد خيلي بد كتاب است كه نه در شأن كتاب طنز نه در شأن رمان دفاع مقدس و نه در شأن انتشارات سوره مهر.
رمان مگيل، اتفاق خوب و مباركي است در حوزه طنز دفاع مقدس كه ظرفيت اين را دارد كه به تصوير دربيايد.
ــــــــــــــــــــــــــــ
¤ تحشيه: اگر قرار باشد، بانمك ترين طنازي محسن مطلق- نويسنده مگيل- را انتخاب و به بهترين شوخي آن گردن آويز طلا بدهم؛ سطور آخر صفحه 40 برگزيده نگارنده است كه به قول قدما بسي باعث انبساط خاطرمان شد!
و ثواب «ادخال السرور في قلوب المؤمنين» (والمؤمنات)
انشاءا... نصيبه ايشان باد!
نظرات بینندگان
sara
|
Germany
|
۱۱:۳۷ - ۱۳۸۹/۱۲/۲۰
خانم طیبی سلام عرض میکنم میخواستم بپرسم شما چه رشته ای درس خوندید باتشکر
ناشناس
|
Germany
|
۱۹:۰۱ - ۱۳۸۹/۱۲/۲۲
خانم طیبی شما رشته تون روانشناسیه؟