نگاهی به نقش نخبگان در جمل و صفین
کد خبر : ۱۰۳۴
طبری مینویسد، عثمان 40 روز در محاصره بود و در این مدت طلحه با مردم نماز میگزارد و در انساب الاشراف بلاذری آمده: هیچ یک از اصحاب رسول خدا از نظر مخالفت و ستیزه با عثمان به پای طلحه نمیرسید. طلحه و زبیر زمام امور را به دست گرفته بودند و طلحه از رسیدن آب به خانه عثمان جلوگیری میکرد».(1) اعتراضات مردمی علیه عثمان به رهبری برخی خواص و نخبگان سیاسی به قتل خلیفه مسلمین انجامید. در میان چهرههای سرشناسی که در این ماجرا شرکت داشتند، نام برخی اصحاب خاص امیرالمومنین نیز به چشم میخورد، اما خود حضرت از این کار برکنار بود و دیگران را نیز به آرامش فرامیخواند. او حتی 2 فرزند رشیدش را با شمشیر به در خانه عثمان فرستاد تا از جان وی پاسداری کنند و آنگاه که خبر قتل عثمان را دریافت، حسنین علیهماالسلام را توبیخ فرمود. (2) به هر حال خطاهای عثمان بیش از آن بود که خشم مردم و برخی خواص را بتوان کنترل کرد. از جمله نخستین اقدامات خلیفه سوم، در گذشتن از قصاص عبیدالله، فرزند خلیفه دوم بود که 3 نفر را به اتهام دست داشتن در قتل پدرش کشته بود. وقتی امیرالمومنین این خبر را شنید به خنده افتاد و فرمود: چگونه از خونی میگذرد که ولی دم مقتولش نیست؟ توجه به برخی آقازادهها و بستگان به این واقعه محدود نشد و عثمان حتی حکومت کوفه را به ولید بن عقبه – برادر مادریاش – بخشید. این همان ولیدی بود که خدا در آیه «ان جاءکم فاسق بنباء فتبینوا» او را فاسق نامیده و رسول خدا صلیالله علیه و آله به جهنمش وعده داده بود. در بصره نیز عبدالله بن عامر، پسرخاله 25سالهاش را به امارت مردم گماشت و از همه بدتر، مروان بن حکم – تبعیدی نفرین شده پیامبر – را به واسطه خویشاوندی از تبعید بازگردانید و وزارت خود در مدینه را به او تفویض کرد! علاوه بر انتصابات فامیلی، بذل و بخشش کلان از بیتالمال و حتی خمس غنائم به کارگزاران حکومتیاش، مسالهساز شده بود. او علاوه بر آنکه عبدالله بن سعدبن ابی سرح – برادر رضاعیاش- را به استانداری پرجاذبه مصر منصوب کرد، خمس غنائم فتح قسمتهایی از آفریقا را به وی بخشید! این عبدالله همان بود که پیامبر اسلام پس از فتح مکه فرمان قتلش را بهرغم عفو عمومی صادر کرد و فرمود حتی اگر به پیراهن کعبه آویخته باشد، کشته شود، اما عثمان برایش امان طلبید و پس از کوتاهی اصحاب در اجرای فرمان پیامبر با عفو ایشان نجات یافت. اینها همه بخشی از بدعتهای خلیفه بود که شخصیتهایی مثل عمار یاسر، مالکاشتر، محمدبنابیبکر، محمدبن ابی حذیفه و... را نیز به شورش علیه عثمان کشانید. البته میداندار و بهرهجوینده از میان معرکه، طلحه و زبیر با حمایتهای معنوی عايشه بودند و امیرالمومنین علیهالسلام نیز در پی خواباندن غائله همراه با اصلاح وتنبه خلیفه بود.
***
«علت اجتماع سران جمل در مکه این بود که عايشه هنگام محاصره عثمان به مکه سفر کرد و در راه بازگشت به مدینه مردی از بستگان مادریاش را دید، پرسید: چه خبر داری؟ و شنید که عثمان کشته شد و مردم، 8 روز بدون خلیفه ماندند. گفت: بعد از آن چه شد؟ پاسخ داد: مردم به اتفاق با علی بیعت کردند. گفت: ای کاش آن بر این فرود میآمد (آسمان بر زمین!) سپس گفت مرا به مکه بازگردانید که به خدا عثمان مظلوم کشته شد. آن مرد با تعجب پرسید: تو نخستین کسی نبودی که با عثمان به مخالفت و ستیز برخاستی و همیشه میگفتی نعثل (کچل) را بکشید که کافر شده است؟! پاسخ داد: مردم از او توبه خواستند و او توبه کرد و سپس او را کشتند».(3) سران جمل که به گمان در دست گرفتن قدرت و جلب آرای مردمی (بیعت)، در تنور شورش علیه عثمان میدمیدند و حتی فتوای تکفیر و مهدورالدم بودن او را از عايشه گرفته بودند، به یکباره با جلب افکار عمومی به سمت علی مواجه شدند. اشرافیت نهادینه شده در کارگزاران و شخص خلیفه، مردم را به سمت گزینهای برخلاف برنامهریزیهای برخی خواص جامعه سوق داده بود. غیر از ناچاری طلحه و زبیر در بیعت ابتدایی و شکستن بعدی آن، عملکرد برخی دیگر از بزرگان صحابه و نخبگان جامعه نیز درخور تامل است؛ از جمله عبدالله بن عمر (فرزند خلیفه دوم) که چهرهای عالم و موجه بود. وی در پاسخ عمار یاسر که فضایل و شایستگیهای امیرالمومنین را گوشزد میکرد تا رای و بیعتش را جلب کند، گفت: من یکی از افراد اهل مدینه هستم. اگر آنها بسیج شوند، من هم آماده حرکت خواهم بود. علی علیهالسلام فرمود که او را به حال خویش واگذارند. عمار پس از مدتی نزد سعدبن ابی وقاص رفت. او از صحابه معروف و عضو شورای 6 نفره تعیین خلیفه (پس از درگذشت عمر بن خطاب) بود. سعد در پاسخ عمار یاسر سخنان زشتی بر زبان آورد. علی علیهالسلام به عمار فرمود: این گروه را رها کن.
عبدالله بن عمر شخصی ضعیف و سعد، مردی حسود است. اما گناه من درباره محمدبن مسلمه این است که برادرش مرحب را در روز خیبر کشتم، محمدبن مسلمه، صحابی پیامبر بود که با تمسک به یک حدیث از رسول خدا از «جنگ میان مسلمین» کناره گرفت! جالب آنکه همین عبدالله بن عمر و سعد بن ابی وقاص (سردار قادسیه) بعدها با والی خونریز و فاسقی همچون حجاج بن يوسف ثقفی برای عبدالملک بن مروان بیعت کردند!(4) اما جمع نخبگان ساکت و برکنار از بیعت با علی به همینها محدود نمیشد. زیدبن ثابت (صحابی با سابقه و وجیه)، اسامهًْ بن زید (فرمانده 19 ساله منصوب پیامبر در سپاه معروف اسامهًْ)،
حسان بن ثابت (شاعر معروف انصار)، مغیرهًْ بن شعبه، عبدالله بن سلام، قدامهًْ بن مظعون، ابوسعید خدری، صهیب بن سنان، فضالهًْ بن عبید و... نیز از بیعت و یاری علی امتناع
ورزیدند.(5) اهل مدینه هم که اوضاع را چنین میدیدند، میگفتند به خدا ما نمیدانیم چه باید بکنیم؟ منتظر میمانیم تا وضعیت برایمان روشن شود. این فضای پایتخت سرزمین پهناور اسلامی در ابتدای حکومت علی بود.
***
«عبدالله بن عامر – استاندار بصره از طرف عثمان – نخستین کسی بود که دعوت خونخواهی عايشه را اجابت کرد. اموال بسیاری هم با خود از خزانه بصره آورده بود. سایر بنیامیه نیز در مکه سر بلند کردند. همچنین یعلی بن منیه که استاندار عثمان در یمن بود، با اموال و اشتران فراوان از راه رسید و به عایشه
پیوست».(6) کارگزاران خلیفه قبل که برخورداریهای بسیاری را تجربه کرده و اکنون جایی در دستگاه حکومت علی نداشتند، پشتيبانهای مالی جنگ جمل بودند. طلحه و زبیر نیز که به بهانه «عمره» خود را به مکه رسانیدند، با وجود ثروت فراوان خویش از تدارکات مالی آنها استقبال کردند. اما به نیکی میدانستند که علاوه بر کارگزاران رسوای عثمان به چهرههای موجهتری هم نیازمندند. بنابراین نزد عبدالله بن عمر آمدند و گفتند: مادر ما عایشه در این کار امید اصلاح کار مردم را دارد. تو نیز همراه ما و اسوه و الگوی مردم باش. اگر قرار باشد با کسی بیعت کنیم، تو از همه سزاوارتری! و پاسخ عبدالله شنیدنی است: مردم به واسطه دنیا یکدیگر را فریب میدهند. من کار خلافت را رها کردهام.(7) آنها فرزند عمر را با ناامیدی رها کردند و رو به سوی بزرگان بصره آوردند. به کعب بن سور که قاضی خلیفه دوم و بزرگ بصره بود، نامه نوشتند و همچنین به احنف بن قیس که جمعیتی از بصره به فرمانش بودند. جواب این دو برای سران جمل تند و نامطلوب بود اما عملکردشان در هنگامه جمل به جبهه حق نیز سودی نرساند. هرچند که احنف بعدها در آستانه جنگ صفین به اردوگاه علی پیوست و بابت کنارهگیری از جمل عذر آورد: «ای امیرمومنان! اگرچه قبیله بنی سعد در روز جمل تو را یاری نداد اما بر ضد تو نیز کمکی نرسانید. دیروز از کسی که تو را یاری میداد در عجب بودند و امروز از کسی که تو را وانهد در شگفتند. چه آنان درباره طلحه و زبیر تردیدی بر دل داشتند ولی در کار معاویه کمترین شکی ندارند».(8)
کعب بن سور نیز پس از ادعای طلحه و زبیر مبنی بر اجباری بودن بیعت ایشان به نمایندگی از مردم بصره برای تحقیق از این مطلب راهی مدینه شد. اسامهًْ بن زید (همان فرمانده جوان سپاه اسلام در زمان پیامبر) در پاسخ کعب گفت: آن دو مرد با اکراه و اجبار بیعت کردند! البته این سخن او به درگیری میان صحابه منجر شد، اما حامیان اسامه نیز در میان درگیری کلام اسامه را تایید کردند. کعب بن سور به بصره بازگشت و از عثمان بن حنیف (استاندار امیرالمومنین) خواست شهر را ترک کند (چرا که ادعای طلحه و زبیر را صحیح یافته است).(9) وقتی خبر لشکرکشی سران جمل به علی علیهالسلام رسید، بزرگان و خواص مدینه را جمع کرد و از آنها درخواست یاری دین خدا و عزیمت برای مقابله با اغتشاشگران جمل کرد. نوشتهاند در آن فتنه جز 6 تن از صحابه و نخبگان مدینه برای یاری علی بر نخاستند! و آن 6 نفر جزو مجاهدین بدر بودند.(10)
***
امیرالمومنین که از یاری مردم و نخبگان پایتخت ناامید شده بود، عمار یاسر و محمدبن ابیبکر را به کوفه فرستاد تا ابوموسی اشعری (استاندار کوفه) را به ارسال لشکر و تجهیزات از کوفه ترغیب کنند، اما ابوموسی در پاسخ استفتاء مردم میگفت: راه آخرت این است که در خانههایتان بنشینید و راه دنیا این است که با هر که میخواهید بروید! مردم نیز تحت تاثیر سخنان او از یاری علی دست کشیدند. حتی روشنگریهای عمار یاسر در مسجد کوفه و استناد به آیات قرآن هم کارگر نیفتاد. پس از آن بود که امیرالمومنین، فرزند خویش، حسن بن علی را به همراه عبدالله بن عباس راهی کوفه کرد و خود نیز نامهای خطاب به مردم آن شهر نوشت. تلاشها و خطبههای امام حسن مجتبی عليه السلام در کنار روشنگریهای دیگر اصحاب خاص علی، گروهی از مردم را به حرکت واداشت هرچند که هنوز ابوموسی آنها را از در افتادن در فتنه و پشیمانی حاصل از آن بیم میداد!(11)
آمار شرکتکنندگان از کوفه در جنگ جمل بیشتر از 12 نفر نبوده که در مقایسه با تعداد لشکریان کوفه در جنگ صفین (80 الی 90 هزار نفر)، تاثیر سخنان ابوموسی بر این شهر را در جریان جمل نشان میدهد. تامل در خطبه عایشه برای مردم بصره گویای این است که سران جمل نیز با تمسک به قرآن و سیره پیامبر درصدد جلب افکار عمومی و جوسازی علیه حکومت علی علیهالسلام بودند. او در بیان فلسفه شورش خویش میگوید: «غوغائیان و اوباش قبایل به حرم پیامبر (مدینه) هجوم آوردند و حادثهسازان را به آنجا کشاندند و درخور لعنت خدا و پیامبر شدند؛ به سبب آنکه پیشوای مسلمین را کشتند. خون حرام را حلال دانستند و حرمت شهر حرام و ماه حرام را نگه نداشتند. در خانه کسانی که قدرت مقاومت نداشتند بیرضایت او وارد شدند و از خدا نترسیدند. من آمدهام که آنچه برای اصلاح این وضع باید انجام داد با مسلمین بگویم».(12) طلحه و زبیر فهمیده بودند که کار آنها بدون شخصیتی مثل عايشه سامان نمیگیرد. امام علی درباره عایشه فرموده بود: مطاعترین مردم در میان مردم.(13) و این ناشی از جایگاهی بود که خلیفه اول و دوم به او بخشیده بودند. طلحه و زبیر با درک این منزلت اجتماعی، خود به عایشه گفته بودند: اگر مردم بصره تو را ببینند همگی با هم (علیه علی) متحد خواهند شد.(14) به همین دلیل بود که نزاع بین مردم پس از شنیدن ادعاهای طلحه و زبیر (درباره خونخواهی عثمان!) و پاسخ اطرافیان عثمان بن حنیف (استاندار بصره) با خطابه عایشه رنگ دیگری گرفت؛ چرا که به مظلومیت عثمان و خون به ناحق ریختهاش شهادت داد و با استناد به آیات قصاص و حرمت ماه حرام و... خونخواهی خلیفه سوم را واجب الهی دانست.(15) حتی یاران عثمان بن حنیف نیز در پایان سخنان امالمومنین 2 گروه شدند و برخیشان به سوی عایشه رفتند! پایگاه اجتماعی و تاثیر حضور او تا بدانجا بود که 70 نفر (به نوبت) در پاسداری از شتر حامل وی جان باختند و برخیشان رجز میخواندند:
الموت احلی عندنا من العسل
ردوا علینا شیخنا ثم بجل
(مرگ در نزد ما از عسل شیرینتر است، شیخ ما (عثمان) را به ما بازگردانید تا غائله خاتمه یابد.) (16)
از جمله کسانی كه كه در رکاب این شتر کشته شد، محمد پسر طلحه بود که اهل عبادت و به تلاوت قرآن معروف بود. همچنین عبدالله بن زبیر در پای شتر عایشه شمشیر میزد و جدیت فراوانی در نبرد داشت. او همان پسری است که اهل بیت دربارهاش فرمودند: زبیر با ما بود، تا پسرش بزرگ شد پس او را از ما برگرداند. پس از پایان جنگ، علی علیهالسلام بر جسد کشتگان دشمن میگذشت و چون جنازه «کعب بن سور» را دید به یارانش فرمود: شما ادعا میکنید که مردم سفیه و کمعقل، آنها را یاری دادهاند. اکنون بنگرید (کعب، قاضی القضات خلیفه دوم در بصره و از عقلای متشرع بود) و بدینسان بر هر یک از عابدان و موجهان بر خاک افتاده که میگذشت، میفرمود: پنداشتهاند که کسی جز هوچیگران به جنگ ما نیامده بود. شمار کشتگان جمل را بیش از 6 هزار نفر نوشتهاند. ابولبید میگوید به مازهًْ بن زیاد گفتم: چرا به علی ناسزا میگویی؟ گفت: چرا درباره کسی که 2 هزار و 500 کس از ما را کشت و هنوز آفتاب در آسمان بود، ناسزا نگویم؟
اما توجه علی تنها به خواص حاضر در جبهه دشمن نبود بلکه از بزرگان و نخبگان خاموش و برکنار نیز گلایه داشت. از آن جمله به زیادبن ابیسفیان فرمود: بر جای نشستی و مراقب ماندی؟ (تا عاقبت کار را ببینی) زیاد، دست به سینه نهاد و از علی عذر خواست. سلیمان بن صرد خزاعی نیز پس از بازگشت علی از بصره به خدمتش آمد. امام، وی را سرزنش کرد: «دچار تردید شدی و گوش خواباندی در حالی که نزد من موثقترین مردم بودی. چه چیزت بر آن داشت تا از اهل بیت پیامبر دست برداری؟» او قول مساعد داد که در وقایع پیش رو، همراه مولا باشد. او صحابی جلیلالقدری بود که در صفین علی را همراهی کرد ولی بعدها در قیام عاشورا نیز (بهرغم نامهنگاری و دعوت سیدالشهدا به کوفه) جزو حاضران در صحنه نبود و سپس جمع 4 هزار نفری توابین را رهبری کرد. گویی که تردید این صحابه اهل حق در هنگامه فتنهها، کمی دیرتر از موقع برطرف میشد!
***
تعداد زیاد مدیران و کارگزاران سابق که توسط علی علیهالسلام تعویض شده بودند، از جمله مهمترین مصائب پیش روی حضرت بود. او این تصمیمات را بهرغم برخی نصیحتهای به اصطلاح خیرخواهانه(!) خواص و بزرگان انجام میداد. مغیرهًْ بن شعبه صحابهای بود که علی را به «تدبیر» فرامیخواند و در توضیح آن میگفت: «معاویه و دیگر کارگزاران عثمان را در پست خویش باقی بگذار تا بیعتشان محقق و مسلم شود و جو مردمی نیز آرام گیرد. سپس هرکه را خواستی عزل کن». حتی عبدالله بن عباس نیز از این پیشنهاد استقبال کرد و در گرفتن جنگ و شورش را در صورت عزل تمام امرای سابق، پیشبینی کرد. اما امیرالمومنین با این استدلال که اهل مکر و دورویی نیست و نمیتواند گمراهان و گمراهکنندگان را بازوی خویش قرار دهد، این نصایح را نپذیرفت. البته از اعزام دیپلمات و مذاکره با معاویه نیز ابایی نداشت. جریر بن عبدالله (استاندار عثمان در همدان) را با وجود برکناری به عنوان سفیر خویش به شام فرستاد. البته این اقدام امیرالمومنین با مخالفت برخی اصحاب نظیر مالک اشتر مواجه بود اما علی اعزام جریر را مناسبتر میدید. جریر بهرغم سخنان قبلیاش درباره خونخواهی عثمان، پس از دریافت نامه علی در همدان، مردم را به وحدت و همدلی و پذیرش حکومت کوفه فراخوانده بود و فضایل و برتریهای علی بر دیگران را یادآور شده بود و اکنون نیز به دلیل سابقه همکاری با عثمان گزینه مناسبی جهت مذاکره با شام به نظر میآمد. فرستاده کوفه در شام، پس از تحویل نامه امیرالمومنین و بیان نظرات ایشان مبنی بر برکناری معاویه و بیعت شامیان با حکومت کوفه، پاسخ سختی دریافت کرد. معاویه مردم را فراخواند و بر فراز منبر رفت: «سپاس خدای را که پایههایی چون ارکان دیانت برای اسلام استوار داشت و شراره فروزانش را در سرزمین مقدسی برافروخت که قرارگاه پیامبران و صالحان ساخته است (یعنی شام!) و سپس مردم شام را به این خطه مقدس درآورده... زیرا میدانست این مردم، امر او را استوار میدارند و در راه گرامیداشت این دین، آرام و قرار ندارند... پیمانشکنان را به وسیله ایشان دور میدارد و همبستگی مومنان را به وجود ایشان فراهم میآورد. ما از اینکه کار مسلمین به گسیختگی انجامیده از خداوند مدد میخواهیم. بار پروردگارا! ما را بر گروهی که خواب راحت از خفتگانمان ربوده و آسودگی بیدارانمان را سلب کردهاند و آهنگ ریختن خونمان را دارند، پیروزی ده. خدا میداند که ما بر سر این نیستیم که پرده حرمتشان بدریم و لگدکوبشان کنیم. ما فقط میخواهیم جامه کرامتی را که خداوند بر قامتمان پوشانده از تن به در نیاوریم ولی طغیان و حسادت،آنان را به مخالفت با ما برانگیخته است... ای مردم! شما میدانید که من کارگزار امیرالمومنین عمربنخطاب و عثمان بنعفان هستم و میدانید که هیچیک از شما را به کار زشتی وانداشتهام و میدانید که ولی دم عثمان هستم که بیگناه کشته شد». و سپس آیه قصاص را تلاوت کرد. اینجا بود که مردم شام به پا خاستند و بر عهد خونخواهی عثمان با او بیعت کردند و به وی اطمینان دادند که در این راه از جان و مال خویش میگذرند.(17) معاویه به اینگونه اقدامات نیز اکتفا نکرد بلکه با مشورت
عمروبن عاص به سراغ شرحبیل، عالم و زاهد سرشناس و بانفوذ شام رفت و از طریق برخی سران قحطان و یمن که جزو نزدیکان و معتمدان وی بودند به شرحبیل چنین القا کرد که علی بنابیطالب، خون عثمان را ریخته و به جایش نشسته است. وقتی شرحبیل از این تبلیغات و رفت و آمدها متاثر شد، نزد معاویه رفت و او نیز چنین آغاز کرد: ای شرحبیل، جریر بن عبدالله ما را به بیعت با علی فرا میخواند که اگر عثمان بنعفان را نکشته بود، بهترین مردم برای این کار(خلافت) بود. من در انتظار رسیدن تو تاکنون لب نگشوده و پاسخی ندادهام! و شرحبیل تصمیم به تحقیق بیشتر ماجرا گرفت. پس از آن بود که یک گروه محدود از طبقه اشراف و بزرگان و نخبگان شام پیدر پی و به نوبت با وی دیدار و هر یک اتهام قتل عثمان توسط علی را تکرار کردند. شرحبیل، خشمناک نزد معاویه بازگشت و گفت: ای معاویه! مردم همگی از بیعت با علی امتناع دارند چرا که عثمان را کشته است و به خدا سوگند اگر تو هم با او بیعت کنی، ما یا تو را میکشیم یا از شام بیرون خواهیم کرد! معاویه که به مراد خویش رسیده و یک چهره علمی و معنوی را ناخودآگاه به راس فتنه کشانده بود، پاسخ داد: من سر مخالفت با شما ندارم! شرحبیل، نماینده اعزامی از سوی امیرالمومنین(جریربن عبدالله) را فراخواند و ضمن سخنان تندی علیه علی افزود: به خدا سوگند که روز قیامت به خاطر آنچه گفتهای، تو را به محکمه و بازخواست الهی میکشم! تلاشهای جریر در مذاکره با این عالم پرنفوذ، اثر زیادی نداشت و تنها سروده جریر خطاب به شرحبیل(که او را به تامل و شتاب نکردن در قضاوت دعوت کرده بود) اندکی موثر افتاد. باز معاویه، مردم عادی را از او دور داشت و تنی چند از نزدیکان خود را گماشت تا یک به یک نزد وی روند و شهادت دهند و نامههای مختلف بسازند که اتهام قتل عثمان توسط علی، قطعی جلوه کند. جالب اینکه شرحبیل احساس تکلیف میکرد که مردم شام را برای جهاد با حکومت کوفه برانگیزد. یکی از خطبههای او چنین است:«ای مردم! براستی که علی قاتل عثمانبن عفان است که گروهی از یاران خونخواه عثمان (اصحاب جمل) را کشته و بر زمین مسلط شده است و اینک جز شام باقی نمانده. او شمشیر برکشیده و گردابهای مرگ را در مینوردد تا بر شما بتازد و ما کسی را نیرومندتر از معاویه برای پیکار با او نمیشناسیم. پس به پا خیزید!» مردم، جز عده قلیلی برخاستند و شعار دادند: خانههای ما گورها و مساجد ما است و فرمان از آن توست. شرحبیل به شهرهای مختلف شام میرفت و باتوجه به جایگاه اجتماعی و دینیاش با استقبال و پذیرش مواجه میشد. تبلیغات مسموم و سراپا دروغ علیه علی و حکومت کوفه آنچنان موثر افتاده بود که جریر را از ادامه اقامت در شام مایوس کرد. هرچند مالک اشتر به او بدگمان بود و در خیرخواهی و سلامت سیاسیاش تردید داشت، اما به نظر میآید ایراداتی که به دیپلمات اعزامی علی میگرفته با توجه به منش امیرالمومنین قبل از برگزاری جنگ و خونریزی، وارد نبوده است؛ چرا که جریر به دلیل سابقهاش حساسیت کمتری را از ناحیه طرفداران عثمان جلب میکرد و به دلیل خلق و خوی آرام و بردبارش، اهل گفتوگو و مذاکره با دستگاه بنیامیه بوده است و این برای علی(ع) که در پی روشنگری و آرام کردن فضای ملتهب جامعه و در نهایت ایجاد وحدت و همدلی در امت اسلامی بود، بهترین گزینه و اقدام به شمار میرفت بویژه که سیره معصومین در اتمام حجت(هم بر جبهه مقابل و هم بر شخص امام)، قبل از درگیریها بسیار مهم و اساسی است. به هرحال، شکست مذاکرات با جوسازیها و دروغپردازیهای گسترده و فاحش همراه شد و فرصتی در اختیار معاویه قرار داد تا جایگاه خود در شام و مقدمات جنگ با علی را قویتر کند.
***
«من در تمام قریش، بیش از تو کسی را دوست نداشتم که پس از قتل عثمان، امت بر او اتفاق کنند. پس خدایت رحمت کند، در گرفتن داد آن خلیفه مظلوم، ما را یاری کن و اگر تو فرمانروایی همگان را نپذیری، شورایی از مسلمین، خلیفه را تعیین کند». این بخشی از نامه معاویه به عبدالله بن عمر است که پیش از این نیز مد نظر و توجه اصحاب علی و سران جمل قرار گرفته بود و این بار هم پیشنهاد همکاری را با اقرار به فضایل علی، رد کرد. رایزنیهای معاویه و همچنین اصحاب علی با خواص و بزرگان جامعه اسلامی، پیش از نبرد صفین، گسترده گزارش شده است. نامهای که معاویه برای سعد بن ابیوقاص(عضو شورای 6 نفره تعیین خلیفه سوم) نوشته و او را به دادخواهی عثمان و واگذاری خلافت به شورای مسلمین دعوت کرده، از این جمله است. البته سعد هم با اقرار به برتری علی، طمع معاویه را ناکام گذاشت. حتی محمد بن مسلمه (از دیگر صحابه مخاطب نامههای معاویه) به تردید خود در تشخیص حق از باطل در جنگ جمل نیز اعتراف کرد:«... دیدم معروفی به نظرم نمیرسد که بدان امر کنم و منکری را تشخیص نمیدهم تا از آن نهی کنم و اظهار نظرم در کار دین با شک و تردید همراه است. اما خدا مرا در کار تو، به تردیدی دچار نساخته که به جان خودم، جز دنیانخواهی و ...».(18)
گروهی نیز که به دنبال تحقیق و تشخیص حق بودند، در میانه 2 جبهه رفت و آمد داشتند. ابومسلم خولانی، زاهد و عابد شامی نخست نزد معاویه آمد و با ذکر سوابق علی از او پرسید که بر چه پایهای در تدارک جنگ با کوفه است؟ و معاویه پاسخ داد: من مدعی سوابق و قرابت علی نیستم بلکه او باید قاتلان عثمان را به ما واگذارد تا قصاص کنیم. ابومسلم نزد علی آمد و مطلب را بازگو کرد. علی به او فرمود: فردا نزد من بیا و پاسخ نامهات را بگیر و چون فردا شد، گروهی از شیعیان سلاحپوش، مسجد را انباشته بودند و فریاد میزدند:«ما همه قاتلان عثمانیم!» علی به ابومسلم فرمود: مرا بایسته است که اینان را نه به تو و نه به دیگری نسپارم. حقیقت این است که امام (ع) با وجود تلاشهایی که برای جلوگیری از کشتن خلیفه سوم انجام داد، اما تحویل قاتلان عثمان به سران جمل و صفین را نیز گزافه میدید؛ چه اینکه خود آنها از دستاندرکاران این حادثه بودند و حال به دنبال بهانهای برای فتنهانگیزی میگشتند. علی حتی شخصا هم دست به قصاص قاتلان خلیفه نزد و نشان داد که کشتن وی را به مصلحت نمیدانسته نه اینکه به حکم اولی شرعی حرام باشد، ضمن اینکه منظور سران جمل و صفین از قاتلان عثمان، برخی اصحاب درجه یک علی بودند که جزو شرکتکنندگان در شورش علیه خلیفه به شمار میرفتند اما هیچیک از آنها خون عثمان را بر زمین نریخته و مباشر قتل نبودند. رایزنیهای دوطرف با خواص و نخبگان ادامه داشت و نقشآفرینی چهرههای سرشناس و صاحب نفوذ نیز در شکلگیری 2جبهه تاثیر بسزایی نهاد. عبدالله بنعامر- همان استاندار عثمان در بصره که تدارکات مالی جنگ جمل را نیز عهدهدار بود- به معاویه پیوست و از این سو هاشم بن عتبه، عمار یاسر، قیس بن سعد بن عباده و سهل بن حنیف در پاسخ مشورت علی با مهاجران و انصار، سخنانی حماسی بر زبان راندند و زمینه را برای خطبه امیرالمومنین در ترغیب به جهاد فراهم آوردند. پس از خطبه امام، مالکاشتر، عدی بن حاتم طائی (پدر حجر بن عدی) و دیگر نخبگان سیاسی و معنوی به خطابه ایستادند و ضمن اعلام وفاداری، مردمان را به استقامت در این راه فراخواندند. با نگاهی به سیره صدر اسلام درمییابیم که خطبهخوانی و شعرسرایی از سوی چهرههای سرشناس، ابزاری موثر و رایج در فرهنگسازی و تصمیمسازی به شمار میرفته و نقشی شبیه رسانه امروز را ایفا میکرده است. در این شرایط حساس و با توجه به سابقه مردم کوفه در جنگ جمل که تحتتاثیر سخنان ابوموسی اشعری قرار گرفته بودند، خنثیسازی تبلیغات مخالفان و رفع حیرت و تردیدهای عمومی بس ضروری به نظر میآمد، لذا علاوه بر همه این بزرگان، امام حسن مجتبی و حضرت سیدالشهدا عليهما السلام نیز بر فراز منبر به روحیهبخشی و ترغیب مردم همت گماشتند و بر ضرورت «بصیرت» و«استقامت» تاکید ورزیدند.(19)
با همه این تلاشها هنوز گروهی از مردم در عزیمت با علی تردید داشتند که یاران عبدالله بن مسعود - صحابی معروف و معلم قرآن کوفه که از سوی پیامبر به امر تبلیغ فرستاده شده بود- از این جمله بودند. جماعت قاریان کوفه- که شأنی بالاتر از تلاوت قرآن بلکه آموزش معارف و تعالیم وحیانی را نیز عهدهدار بودند - با علی(ع) قرار گذاشتند که به صفین بیایند و در میان 2 جبهه اردو بزنند و خود اهل حق را تشخیص دهند! حتی بخشی از این گروه(یاران عبدالله بن مسعود) خطاب به امام گفتند: «ما با وجود شناخت فضل و برتری تو، در این جنگ داخلی شک داریم و هیچیک از ما نیز از وجود افرادی که با دشمنان خارجی بجنگند، بینیاز نیستیم، پس ما را به برخی از مرزها بفرست تا در دفاع از مردم آن مناطق بجنگیم!» و علی(ع) نیز چنین کرد. (20)
***
چون خبر لشکرکشی علی و استقرار سپاهیان علی در اردوگاه نخیله (بیرون کوفه) به معاویه رسید، پیراهن خونین عثمان را بر منبر مسجد دمشق قرار داد و پیرامون آن 70 پیرمرد را گماشت که زارزار بر عثمان میگریستند و اشکشان دمی خشک نمیشد. در این فضا معاویه به خطبه برخاست و گفت: «ای مردم شام! شما مرا درباره علی دروغزن میشمارید ولی اینک امر او بر شما روشن شده است...» از جمله سخنرانان وجیه برای مردم شام، یزید بن اسد بجلی بوده است. نوشتهاند که سخنورترین و گرامیترین مرد عرب در آن روزگار بود. پس به حمد و ستایش خداوند و اسلام و صلوات بر پیامبر پرداخت و افزود:«قضای الهی بر آن رفت که ما و همکیشانمان را در این زمینه به هم برآورد. خدا میداند که من چنین خوش نداشتم، ولی ایشان نگذاشتند آب خوشی از گلوی ما پایین رود و ما را واننهادند تا به امر معاد خویش بپردازیم تا اینکه بر ما تاختند. فانالله و اناالیهراجعون. پس از خداي بزرگ یاری میطلبیم. برای خود و شما از خداوند آمرزش میطلبم». در جبهه کوفیان نیز صحابه سرشناس و موجه به رفع شبهات و توجیه افکار عمومی مشغول بودند بویژه عمار یاسر که حدیث پیامبر درباره شهادت او به دست«فئه باغیه» (گروه سرکش) زبانزد عام و خاص بود و عدهای منتظر بودند تا با حضور عمار، جبهه حق را تشخیص دهند. البته تلاش برای استناد به حضور آقازادههای خوشنام نیز در دوطرف دیده میشد. کمااینکه شامیان با اشعاری، به حضور عبیدالله پسر عمر بن خطاب افتخار میکردند و کوفیان نیز در اشعاری همرزمی محمد پسر ابوبکر را یادآور میشدند. در این میانه معاویه همچنان سعی در برقراری ارتباط با سران سپاه کوفه داشت. نظیر نامهای که برای زیاد بن سمیه (زیاد بنابیه)[زياد فرزند پدرش!] نوشت و البته پاسخی محکم دریافت کرد. هرچند که همین زیاد بن ابیه بعدها از همراهان معاویه و از استانداران شیعهکش عراق شد! و پسرش (عبیدالله بن زیاد) نیز حسین بن علی را در کربلا به شهادت رساند. از جمله چهرههای تاثیرگذاری که با پیک مخصوص معاویه روبهرو شد، اشعث بن قیس بود. اشعث با وجود چهره کریه و رفتار خبیثی که با سریالهای تلویزیونی در اذهان امروزیان پیدا کرده، سرکرده وجیه و پرنفوذی در عراق بود، کمااینکه معاویه به پیک خویش گفته بود اگر اشعث راضی شود، همگان راضی خواهند شد. اما اشعث در پاسخ معاویه گفت: «اینکه گفتی من سالار و خواجه یمانیان هستم، براستی رئیس و امیر مطاع، علیبن ابیطالب است و بس. آنچه درباره رابطه گذشته من با عثمان گفتی، نه دامادی او بر شرفم افزود و نه کارمندیاش عزتی نصیبم کرد، اما اینکه از یاران من عیبجویی کردی نه تو را به من نزدیک و نه مرا از ایشان دور میکند». اما همین اشعث بعدها جزو مخالفان علی و درافتادگان در فتنه خوارج و از تحریککنندگان قتل امیرالمومنین شد! جالب آنکه معاویه حتی در عبدالله بن عباس هم طمع بسته بود و از طریق عمرو عاص او را به پایان جنگ و درگیری و تشکیل شورای خلافت دعوت کرد. عبدالله بن عباس نیز با اشاره به تظاهر پارسایانه و عوامفریبانه عمروعاص، با تعابیر تندی طمع معاویه را از خود برید و به توصیه علی(ع) فضل بنعباس- که شاعر بود- پاسخ شعر عمرو عاص در این نامه را نیز داد.
***
«ای توده مسلمانان! دیدید که دیروز[شب و روز هریر که جنگ صفین پیوسته و گداخته ادامه داشت] چه گذشت و چه اندازه از دلیران عرب نابود شدند. به خدا سوگند من با این عمری که سپری کردهام، هرگز روزی چنین صعب ندیده بودم. اگر از این پیکار بازنایستیم نسل عرب یکسره نابود شود و پردههای حرمت تباه خواهند شد».خطبه اشعث بن قیس را جاسوسان معاویه به گوش وی رساندند و او نیز پس از ماهها نبرد در صفین و کشتگان بسیاری که بر دست شامیان گذاشته و دلاوریهایی که از کوفیان دیده بود، فرصت را غنیمت شمرد. پس به نیرنگ عمرو عاص قرآنها را علم کردند تا هر دو سپاه به جای خونریزی و برادرکشی به حکم قرآن بازگردند! این نخستینباری نبود که مقدسات اسلامی دستمایه فتنهجویان قرار میگرفت. پیش از این مسجد ضرار در زمان پیامبر به نماد اینگونه حرکات تبدیل شد و حتی در جنگ جمل نیز با تشبث به آیات قصاص(برای خونخواهی عثمان) و تبرک به سرگین شتر امالمومنین(!) فریب عمومی تکرار شد. اما این بار نیرنگ سران شام بسیار کارگر افتاد و مردمانی که زمینه شک و تردید در مسلمانکشی را داشتند با دعوت به حکمیت قرآن، تزلزلی مضاعف یافتند. دیگر خطابههای عدی بن حاتم، مالک اشتر و ... هم کارگر نبود و سخن اشعث گویا حرف دل مردم بود آنگاه که در مقابل امیرالمومنین برخاست و گفت:«ما برای تو همان مردان دیروز هستیم. در میان این قوم نیز هیچکس بیش از من بر عراقیان دلسوز و بر شامیان کینهتوز نیست، اما داوری کتاب خدا را بپذیر زیرا تو در استناد به قرآن از دیگران سزاوارتری. مردم هم زندگی را دوست دارند و از جنگ بیزارند.» و هرچه علی(ع) در هشدار خواص و عوام مردمش سخن گفت تا بر حیله معاویه آگاهشان کند و دمی اندک تا پیروزی و غلبه بر آنها به نبردشان کشاند، مساعدتی ندید. همان دم نزدیک به 20هزار نفر مسلح پیش آمدند و گفتند، اکنون که آنها به قرآن دعوت کردهاند، پاسخ مثبتشان ده و الا همانطور که عثمان را کشتیم، تو را نیز میکشیم! جالب اینکه مالک اشتر به لحظات پایانی نبرد نزدیک شده و نشانههای شکست لشکر شام آشکار شده بود، اما این جماعت از امیرالمومنین خواستند که بیدرنگ مالک را برگرداند و اشتر نیز هرچه از وضوح پیروزی و نزدیکی غلبه کامل سخن گفت، فایدهای نداشت.چون مالکاشتر بازگشت، توبیخ و سرزنش فراوانی به کاربرد:«ای سستعنصران و خواریپسندان! آنان خود یقین کردهاند که بر ایشان چیره میشوید و فقط به این خاطر که قرآنها را برآوردهاند، گامتان میلرزد؟ به خدا سوگند آنان آنچه را خداوند در قرآن امر کرده وانهادند».سپس رو به امام(ع) کرد و خواست که فرمان حمله مجدد صادر کند، اما جماعت صدا برآوردند که علی داوری قرآن را پذیرفته و راضی شده است و او خود خاموش بود و هیچ سخن نمیگفت و دیده بر زمین دوخته بود. (21)
منبع: نشريه راه، شماره 43
پینوشتها
1- نقش عایشه در تاریخ اسلام، مرحوم علامه سيد مرتضي عسکری(رض)، صص 267 تا 269
2- الامامهًْ و السیاسهًْ، ترجمه، صص 64 و 69
3- الکامل، ترجمه، ج 9، ص 343
4- الامامهًْ و السیاسهًْ، ترجمه، صص 79 و 80
5- مروج الذهب، ترجمه، ج 2، ص 361
6- الکامل، ترجمه، ج9، ص 345
7- الامامهًْ و السیاسهًْ، ترجمه، ص 85
8- وقعه صفین، ترجمه، ص 43
9- تاریخ الطبری، ترجمه، ج6، ص 2380
10- الکامل، ترجمه، ج 9، ص 355
11- الکامل، ترجمه، ج9، ص375
12- تاریخ الطبری، ترجمه،ج 6، ص 2371
13- انساب الاشراف، ج2، ص 238
14- اخبارالطوال، ص 144
15- تاریخ الطبری، ترجمه، ج 9،ص 2375
16- الکامل، ترجمه، ج9، ص408
17- وقعه صفین، ترجمه، صص 52 و53
18- وقعه صفین، ترجمه، صص 80-74
19-وقعه صفین، ترجمه، صص 161-139
20- وقعه صفین، ترجمه، صص 162
21- وقعه صفین، ترجمه، صص 677- 661