برچسب ها - مغازهداری
بچه که بودم پولم به کتاب خریدن نمیرسید. یک پیرمرد شمالی بود که در زیر گذر خان مغازه داشت که و در آن مغازه همهچیز از جمله آب برگه و لواشک و آلبالو خشک و دمپایی و لیف حمام و قیف و نفت و زغال و صابون و انبر میفروخت، و کتاب هم کرایه میداد به شبی یک قران. من بدون کفش خوب میدویدم. از خانه تا زیر گذرخان میدویدم، کتاب را میگرفتم...
کد خبر: ۶۳۹۳۵ تاریخ انتشار : ۱۳۹۱/۰۲/۲۸