ژنرال كلتش را مسلح كرد و گذاشت روي شقيقه پسرك.
-بايد بگي. وگرنه مغزت رو متلاشي مي كنم....
همه اسرا نگران و مضطرب بودند. نمي دانستند چه كار بايد كرد: ژنرال همچنان خشمگين و مغضوب منتظر بود تا پسرك به امام خميني بي حرمتي كند و براي امامش مرگ بخواهد. دست انداخت، يقه پسرك را گرفت و از زمين بلندش كرد.
-زود باش، شعار بده... زودباش.
سكوتي تلخ در اردوگاه پنجه انداخته بود. ميان مرگ و زندگي فقط يك جمله فاصله بود. ناگهان پسرك فرياد زد:
- مرد است... خميني، مرد است خميني...
اردوگاه از شوق شكفت. همه اسرا با هم اين شعار را فرياد زدند.
داستانك كوچك بزرگ
سكوتي تلخ در اردوگاه پنجه انداخته بود. ميان مرگ و زندگي فقط يك جمله فاصله بود.
کد خبر : ۸۰۴۲۱
