۰۳ مهر ۱۳۹۱ - ۰۰:۲۹

داستانك كوچك بزرگ

سكوتي تلخ در اردوگاه پنجه انداخته بود. ميان مرگ و زندگي فقط يك جمله فاصله بود.
کد خبر : ۸۰۴۲۱

ژنرال كلتش را مسلح كرد و گذاشت روي شقيقه پسرك.
-بايد بگي. وگرنه مغزت رو متلاشي مي كنم....
همه اسرا نگران و مضطرب بودند. نمي دانستند چه كار بايد كرد: ژنرال همچنان خشمگين و مغضوب منتظر بود تا پسرك به امام خميني بي حرمتي كند و براي امامش مرگ بخواهد. دست انداخت، يقه پسرك را گرفت و از زمين بلندش كرد.
-زود باش، شعار بده... زودباش.
سكوتي تلخ در اردوگاه پنجه انداخته بود. ميان مرگ و زندگي فقط يك جمله فاصله بود. ناگهان پسرك فرياد زد:
- مرد است... خميني، مرد است خميني...
اردوگاه از شوق شكفت. همه اسرا با هم اين شعار را فرياد زدند.

نظرات بینندگان
پورا
|
Iran (Islamic Republic of)
|
۱۰:۵۶ - ۱۳۹۱/۰۷/۰۳
بزرگمردی تو