رضا آتش فراز
تو به نام آوري كودك شش ماهه ببخش
کد خبر : ۷۵۶
باز هم کاغذ و من تنهایم
از قضا نیمه شب است
و چه زیباست خدایی که مرا می بیند
و من او را هرگز
باز در کلبه ی سیمانی خود می رقصم
و به میراث پدر می خندم
لحظه ای پیش صدایی دیدم
که به من گفت قناعت کافیست
شعر را فریاد کن
دست از کاغذ بی خط بردار
و بگیر از پس دیوار
صدای تپش مردن را
صبح آغاز من است
صبح نفس تازگی اشک؛خیسی اش را به هوا می پاشد
صبح فردا آغاز سیه پوشی هر مرغ سفید
و صدای گریه ی هر چلچله پر می گیرد
فردا نفس بغض خواهد ترکید
صبح فردا آب هم تشنه ی دیدار تو است
من در این گوشه ی دنج
از صبح خواهم نگریست
با اشک
عکس گنبدت
و تو فردا به سر سفره ی خود
روزه به یک جام عطش باز کنی
صبح فردا
من دیوانه به خیال حرمت می نگرم
و یقین خواهم داشت
باز هم در عطشِ تشنگی ات خواهم سوخت
چشم را باید بست
راه را باید شست
تا خیالت راحت
به سر کوچه ی افکار من سوخته دل سر بزند
من تو را می خوانم
نه زبانی دارم
تا بر آن پای نَهم
بپرم از سر دیوار جهان
و نه پولی
که برایت بخرم صد الم ده متری
منم و پیرهن مشکی مادر دوزم
منم و قطره ی اشکی که صدای نفس پنجره را می فهمد
گرچه من گمنامم
تو به نام آوری کودک شش ماهه ببخش
و مرا از هوس سوخته ی کالبد خاکی خود
به سزاواری یک سجده ی سرخ
و به معنای طلوع
بر سر نیزه ببر
دست بگشا و مرا همنفس ناله ی یک بلبل کن
و بخوان شعر عظیم سمِّ سطورانت را
آسمان را بنگر
و بگو ماه بمیرد که دگر خورشید دوتا است
آه؛
در وسعت این دشت زمین شرمنده است
و زمان
خاطره ی سرخ تو را
با صدایی لرزان،چشم هایی قرمز و سری سوخته از خاطره ی عباس ات
درِ گوشی به جهان خواهد گفت
آب هم شرمنده است
و چه افسوس که او خواهد سوخت
تا ابد
در عطش غنچه ی خشکیده ی لب های علی
تیغ هم شرمند است
که چرا خون خدا را به زمین ریخته اند
چه کسی وسعت این فاجعه را می فهمد؟
که در این دشت چه ها می گذرد؟
بس خدا می داند سِرِّ آن سیلی سخت
صورتی نیلی را
آسمان دلگیر است
و دلم می گرید لابه لای خیمه هایی سوخته
زودتر باید بروم
جمع کنم تیغ های شکسته را
تا جهان از خطر سرقت انگشتری ات
بگریزد
زودتر باید بروم
بزنم دست به دامان زمین
و به خورشید تمنا بکنم
آرام تر بتابد به زمین
و بگویم که عناصر همگی شرم کنید
این سه روز شعر وارونگی از بَر کنید
تن عریان حسین است مگر کوری باد؟
جسم بی جان حسین است مگر خوابی خاک؟
تن بی رأس حسن است
خدایا چه کنم؟
حالم از حال خودم نیست
بهتر آن است کمی مویه کنم
در انجا که حسين(عليه السلام)در صحنه است،اگر در صحنه نباشي،هرکجا ميخواهي باش؛چه ايستاده در نماز و چه نشسته در شراب؛هردو يکي است
شهيد گلستانه